رمان درتلاطم تاریکی194
17 دی · · خواندن 8 دقیقه اروم گوشه ی لباسمو گرفتمو از پله ها پایین اومدم
نگاه کلیی به مهونایی که دعوت کرده بودیم کردم
همهاومده بودن
داییوزندایی
پرستو و هانی اینا
یکی دونفر از دوستای مشترک منو هانیم اومده بودن
سلام بلند بالایی دادم که همه با خوشرویی جوابمو دادن
هانی اومد کنارم وایستاد
_دوساعته کدوم گوری رفتی،کمرم شکست انقد کار کردم
ابرویی بالا انداختم
_داشتم حاضر میشدم،بعدم من چه زود میومدم چه دیر ،پذیرایی با شما دوتا نکبته
اومد حرفی بزنه که چشامو براش گرد کردم
_نکنه انتظار داری من حامله کار کنم
چپکی نگام کرد
_خیلی خب کسی نخواست ازت کارکنی،بتمرگ پیش مهمونا
لبخند پیروزی زدم
_ارکان نیومده؟
سرشو به معنای نه تکون داد که اهانی زیر لب گفتم
دیروز با هانی رفته بودیم بیمارستان ،هم سونوگرافی هم ازمایش خون دادم ،بعداز اطمینان از وجود فسقلی توشکمم ،امروز قرار شد یه جشن کوچیک بگیرمو ارکانو سوپرایز کنم
ولی خب ارکان هنوز از سرکار برنگشته بود
نیشم یه ثانیه ام بسته نمیشد
با اشاره ی دایی به سمتش رفتم
_جانم دایی
به کنارش اشاره کرد که بی حرف نشستم
دایی با لبخند مهربونی براندازم کرد
_وروجک تا نگم نمیایی پیشم
_ببخشید سرم شلوغ بود
_اشکال نداره دخترم،خودت خوبی نوه ی ماخوبه؟
باخجالت جواب دادم
_مرسی خوبیم
زندایی بود که با افسوس پرید وسط حرفمون
_هعی،همه سرسامون گرفتین،فقط بچه ی من انگاراضافی بود که فرستادینش گوشه ی قبرستونواز دستش راحت شدین..
چشامو با افسوس بستم
هربار که زنداییو میدیدم همین حرفارو میزد
خسته شده بودم واقعا ازاین تیکه هاش
با تشردایی ،سرموبلندکردم
_بس کن ماه بانو ،بازشروع نکن این بچه چه گناهی داره که داری شبشوخراب میکنی
زندایی با دست ضربه ی به دهنش زد
_بیا محمد بیاخفه شدم
اهی کشیدمو درحالی که ازجام بلندمیشدم روبه دایی گفتم
_ببخشید من یکم کاردارم،باز بهتون سرمیزنم
_ملودی
واینستادم تا حرفای زنشو برام توجیه کنه
ازشون دور شدم
به اشپزخونه که رسیدم
با غم روصندلی نشستم
پرستو که درحال چیدن میوه تو دیس بود با نگرانی به سمتم اومد
_ای وای،چیشدی تو
نمیخواستم باز باگفتن حرفای زندایی،ناراحتش کنم پس گفتم
_هیچی چی میخواستی بشه
نفسی گرفتم
_پرستو،میشه یه لیوان اب بهم بدی
بی حرف لیوان ابی دستم داد که قلوپی ازش خوردم
هیچوقت نمیشد از نیش کلام زندایی در امون بمونم ولی خب میتونست یه امشبو بیخیال بشه ولی نشد
هه منوباش فک کردم اگه بفهمن چقد خوشحال میشن
زهی خیال باطل
پرستو هرچی پرسید حرفی نزدم ،اخرسربیخیال سوال پیچ کردنم، دوباره مشغول کارش شد
با ورود هانی که سراسیمه به سمتم اومد
باتعجب نگاش کردم
_چته مگه دنبالت کردن
نفس نفس زنون با ذوق گفت
_ارکان..اومددددد..ازپشت پنجرهه دیدمم..بریم توهال که الان میرسه بالا
سریع همراه هانیو پرستو رفتیم توهال
همه به خواست پیمان از جا بلند شدن
قراربود وقتی ارکان اومد تو
یه صدا بگن Welcome, future dad
بچه بازی بودولی خب دوس داشتم انجامش بدم
وذوق عجیبی برا انجام دادن اینکارداشتم
با چرخیدن کلید تو در
همه ساکت شدن
لحظه ای بعد در بازشدو ارکان تو چارچوب در نمایان شد
همه یه صداگفتیم
_Welcome, future dad
ارکان هنگ کرد
شوکه داشت نگامون میکرد
چندبار پلک زد و انگار که به خودش اومده باشه اروم لب زد
_چ..چی؟!
با لبخند مهربونی به سمتش رفتمو کشیدمش تو
خیره تونگاه سوالیش
دستشو بین دستام گرفتم
_عشقم داری،داری بابا میشی
ناخواسته قطره ی اشکی از چشمم بیرون چکید
که ارکان بهت زده، پچزد
_شوخی که نمیکنی
سرمو به معنای نه تکون دادمو به سمت میز رفتم
جعبه ی کوچیکی که عکس سونوگرافیو جواب آزمایشم به همراه بیبی چک توش بودو از رومیز برداشتمو به سمتش برگشتم
خیره تو صورت خواستنیش ،جعبه رو به سمتش گرفتم
گیج شروع به بازکردن جعبه کرد
بادیدن محتویات داخل جعبه
لبخند رفته رفته رولباش نقش بستو
طولی نکشید که به سمتم خم شدو تا بفهمم چخبرشده
از رو زمین بلندم کرد
با خوشحالی دادزد
_میدونستممم،میدونستمممم
یه دور کامل چرخوندم که حالت تهوع بهم دست داد
شونه اشو اروم چنگ زدم
_ارکانننن،دارم بالامیارم ،بسهه
با خنده رو زمینم گذاشتو جلو چشم همه سرمو دراغوش کشید
صدای لرزونش توگوشم پیچید
_مرسی خانمم مرسی عمر ارکان،بهترین هدیه ای بود که تو عمرم گرفتم
اومدم جوابشو بدم که هانی با خنده گفت
_بابا ماهم اینجایما،وقت واسه دلو قلوه دادن زیادهه
با خجالت اروم از بغل ارکان بیرون اومدم که ارکان با لبخند حرص دراری روبه هانی گفت
_حسود خانم منکه میدونم خودت بیشتر ازهوه دلت میخواد،تعارف نکن یارت اونجاس
بعدبه پیمان که با خنده نگامون میکر اشاره کردو ادامه داد
_بیا اینم که از خدا خواسته بپر بغلش اگه کسی چیزی گفت
هانی با حرص جیغ زد
_ارکاننن
با خنده پریدم وسط حرفشون
_خیلی خب بریم بشینیم،زشته
ارکان دستشو دور کمرم حلقه کرد
_خانمم راس میگه ،از سنت خجالت بکش هانی
هانی مشتی به بازوش کوبیدو با حرص رفت کنار پیمان وایستاد
بایاد اوری اینکه ارکان هنوز سلام نکرده بود
اروم زیر گوشش گفتم
_سلام نکردی به مهمونا
مث خودم اروم لب زد
_مگه جنابعالی حواس گذاشتی برا من
_وا به من چه تقصیر بچته
ارکان ذوق زده گفت
_من قربون اون توله سگ بشم
بشگونی از بازوش گرفتمو باخنده گفتم
_هی به بچم نگو توله سگ
چشمک شیطونی زد
_میگم،کی میخواد جلومو بگیره
اومدم حرفی بزنم که به سمت مهمونا رفتو تک تک سلامو خوش امد گفت
به دایی که رسیدیم ،دایی مردونه بغلش کردو تبریک گفت
زنداییم درسته ناراحت بود ولی خب انقد ارکانو دوس داشت که طاقت نیاوردو بغلش کردو اروم تبریک گفت
هردو تشکر کردیمو کنارشون نشستیم
دقایقی بعد کیک کوچیکی بریدیموکلی کادو به این فسقلمون دادن
....
۸ماه بعد
دستمالی برداشتمو فین کردم توش
اخیششش
دل دردو کمر درد از یه طرف از یه طرفم سرماخوردگی
هوفف
عطسه ای کردم که ارکان ،کاسه ی سوپو گذاشت جلوم
_بیا یکم سوپ بخور،خودت هیچ بچم از گشنگی هلاک شد
چشم غره ای بهش رفتم
_کوفت،حالا که اینجوری شد نمیخورم اصلا
ابرویی بالا انداخت
_اونوفت چرا
پوزخندی زدم
_رژیمم
هنوز حرفم تموم نشده بود که پقی زد زیر خنده
مات نگاش کردم که با خنده از جاش پاشدو بالشت بزرگی گذاشت زیر تیشرتش
دست به کمر لپاشو باد کردو پنگوئنی راه رفت
_رژیمم
این کوصکش الان داشت ادای منو درمیاورد؟!
با حرص جیغی کشیدمو بالشتی که توبغلم بودو به سمتش پرت کردم که دوباره زد زیر خنده
_کوفت درد ،ارکان میزنم لهت میکنما ،بس کننن
باخنده بریده بریده گفت
_مگه..دروغ میگم...مگه این شکلی نیستی
اومدم بالشت دیگه ای سمتش پرت کنم که زنگ در به صدا دراومد
مکثی کردم
_درو میزنن ،یالا برو درو بازکن
خنده اش تبدیل به اخم مصنوعی شد
_چشم ارباب چشم رئیس
لبخند پیروزی زدم
_افرین نوکر ،زود باش
چشم غره ای بهم رفتو به سمت در رفت
بازش کرد
و لحظه ای بعد هانی با شکم بزرگش اومد تو
با دیدنش ذوق زده از جام بلندشدم
هانی دقیقا یه ماه بعداز من فهمید بارداره و الان تو ماه هشتم بود ،شکمش نسبت به من کوچیکتر بود ولی بازم بزرگ بود
سلام علیکی کردیم که ارکان روبه هانی گفت
_یه پاندا کم بود حالا شدن دوتا
اومدم بتوپم بهش که هانی با جیغ افتاد دنبالش
ارکان ولی خیلی فرز در رفت
و هانی چون نمیتونست دنبالش بره ناچار توجاش وایستاد
پشت مبلا پناه گرفت که هانی با حرص گفت
_ارکان دعا کن دستم بهت نرسه
ارکان اما پررو تر از این حرفا بود
بالشتی برداشتو دوباره گذاشت زیر تیشرتشو ادا در اورد که باز جیغ مارو در اورد
ارکان در حالی که غش کرده بود از خنده گفت
_هوی هانی ..شوهرتو نیاوردی
هانی اومد حرفی بزنه که زنگ در مجدد زده شد
چون من نزدیکتر ازهمه بودم دروبازکردم
پیمان بود که با یه جعبه شیرینی اومد تو
_عه سلام خوش اومدی،فکرکردیم نیومدی
لبخندی زد
_سلام،داشتم ماشینو پارک میکردم،ولش خودت خوبی
_هی بدتر ازاین نمیشم
کوتاه خندیدو گفت
_چندروز دیگه راحت میشی،ولی خب ما هنوز حالا حالا باید منتظر بمونیم
ارکان بود که با دیدن پیمان اومد سمتمون
_خوش اومدی داش
_چطوری پدر نمونه
ارکان نیشخندی زد
_عالیم باجناق
دیگه به باجناق گفتن این دوتا عادت کرده بودیم
بعداز دقایقی همگی رو مبل نشستیم
به جعبه ی شیرینی اشاره کردم
_چرا زحمت کشیدین
پیمان با لبخند به هانی نگاه کرد
_همسر هوس کرده بود
اهانی گفتمو جعبه رو بازکردم تا همه بتونن بردارن
همزمان ارکان گفت
_باجناق اینجور که بوش میاد باید یه زن دیگه بگیریم،اینا یکم دیگه بگذره میترکن
پیمان بلند زد زیر خنده و حرفشو تاییدکرد
_اره والا
هانی که دولپی شیرینی میخورد حرفی نزدو اصلا توباغ نبود
من بودم که با حرصو ناراحتی گفتم
_ارکان دهن منو باز نکن،هنوز یادم نرفته اون روز با اون دختره ی جنده رفتی مهمونی،تازه خدا میدونه بعدش چه غلطایی کردین
بابغض ادامه دادم
_منکه هیچوقت نمیبخشمت
با تموم شدن حرفم ،درکمال تعجب ارکانو پیمان مجدد زدن زیر خنده
با چشای گردشده ،نگاشون میکردم که ارکان بریده بریده گفت
_پیمان بیا جنده نبودی که به لطف ملودی شدی
گیج نگاشون کردم که پیمان خنده اشوخوردو گفت
_ملودی جان،خواهرم واقعا باور کردی باجناق بهت خیانت میکنه!؟
با اخم سری تکون دادم که با شرمندگی که ازش سراغ نداشتم گفت
_بابا دختری درکار نبود،اون روز ارکان به من زنگ زدو گفت میخواد تورو اذیت کنه،بعد بلند بلندشروع به گفتن چرتوپرتاش کرد،منم حرفی نزدم چون به قول خودش یکم اذیت کردن شما بد نبود
با بهت نگاشون کردم
_یعنی..
ارکان ادامه داد
_یعنی اونی که باهاش مهمونی رفتم پیمان بودو اون حرفا همش الکی بود،خودمم مونده بودم چجوری باور کردی،د اخه من اگه میخواستم کاری کنم که انقد بلند بلند اعلام نمیکردم بفهمی
هانی بود که بادهن پرگفت
_شما دیگه چه کوصکشای هستین
پیمان اخمی کرد
_عزیزم عفت کلام داشته باش
هانی دستشو به معنای برو بابا براش تکون داد
بی حرف از جام بلندشدم
باورم نمیشد انقد بیشعور باشن همچین کاری باهام کرده باشن
درسته ازاینکه فهمیده بودم خیانتی درکارنبوده، خرذوق شده بودم ولی در حال حاضر دلخورم بودم
پس با حرص ازجام بلندشدمو به سمت اتاق رفتمو درو محکم بهم کوبیدم
طولی نکشیدکه در بازشدو کسی اومد تو
سخت نبود بفهمم کیه
عطرش جلو تر از خودش میومدو اعلام میکرد کیه
برنگشتم عقب تاببینمشو همچنان از پنجره به بیرون خیره شدم که دستاش دورم حلقه شدو صدای بمش توگوشم پیچید