رمان درتلاطم تاریکی193
23 ساعت پیش · · خواندن 2 دقیقه بالاخره بعدازکلی دق دادن اون دوتا فضول پشت در
درو بازکردمو بیرون اومدم
قیافه ی ناراحتی به خودم گرفتم
و چون گریه کرده بودم
صورتم سرخ شده بود
بدنبود یکم این دوتا نکبتواذیت کنم
با بازشدن در دسشویی هردو شیرجه زدن سمتم
بادیدن قیافم
هردو وارفته بهم نگا کردن
هانی بودکه با نگرانی صورتمو از نظر گذروند
_الهی بمیرم برات،منفی بود؟
سری تکون دادم که پرستو اروم دراغوشم کشیدو زد زیر گریه
_عب..عب ندارع..میشه..قول میدم میشه...هنوز خیلی وقت داری..
هانیم غمگین ادامه داد
_بس کن پرستو تو که از ملوبدتری،نمیبینی حالشو
پرستو بریده بریده با تشر گفت
_دست..خودمه.. مگه
اروم هردوشونو کنارزدمو درحالی که به سمت اتاق میرفتم با لحن ناراحتی گفتم
_میخوام از مادر شدنم لذت ببرم پس مزاحمم نشین
هردو سری تکون دادن
انگار که تازه متوجه حرفم شده باشن
یه لحظه هنگ کردن ،با تعجبو گیجی نگام کردن که هانی بابهت لب زد
_چی..چی گفتی توالان؟!
بلند زدم زیر خنده
_وای خدا قیافه هارو خخ،دلم میخواد بزنم تو دهن جفتتون
پرستو و هانی همزمان جیغ زدن
_ملوبگیرمت کشتمت
فلنگو بستم ولی خب نتونستم فرار کنم ،گیرم انداختن
مث کنه چسبیدن بهمو بزور تف مالیم کردنوبیبی چکو بزور از دستم گرفتن
و هردو خرذوق شده به بیبی چک خیره شدن
روبه روشون نشستمو خیره توصورتشون باجدیدت گفتم
_هی شمادوتا نفله،بفهمم یه کلام به ارکان یا بقیه خبر دادین، پوستتونو غلفتی میکنم
هانی با اکره نگام کرد
_ایش ندید بدید بازی در نیار ،مثلا چی میشه بگیم به کسی
پرستو بود که حالت تفکر گرفتو با جدیدت گفت
_احمق جون وقتی یه زن حامله میشه،دوس داره خبر حاملگیشو خودش به شوهر خرش بگه نه یکی دیگه
هانی پس گردنی زد بهش
_ببند باوا اسکل
_ای دستت بشکنه هانی
ریلکس به کوصخل بازیاشون گفتم
_کون مبارکو تکون بدین خونه رو تمیز کنین،کلی کارداریم یالا
هانی کوسن مبلو به طرفم پرت کرد
_چشم عباس اقا امر دیگه
کوسنو توهوا گرفتمو پرت کردم تو صورتش
_ناهار یادتون نره
هردو مات نگام کردن
حالت صورتشون از هزارتا فوش خارمادر بدتر بود
ولی خب کی اهمیت میده
خخ
بیخیال راهی اتاقم شدمو گرفتم خوابیدم