رمان درتلاطم تاریکی192
23 ساعت پیش · · خواندن 7 دقیقه غلتی توجام زدمو دستمو رو ارکان گذاشتم
با افتادن دستم رو رختخواب ،گیج چشامو بازکردم
که با جای خالیش مواجه شدم
با ندیدنش لبام اویزون شد
کجا رفته بود اول صبحی
با تقه ای که به در خورد از جا پریدم وای لابد ننه گلی بود
اومدم سریع لباسامو تنم کنم که با دیدن لباسام تو تنم ابروهام بالاپرید
من کی لباس پوشیده بودم که خودم خبرندارم
لابد ارکان تنم کرده
شونه ای بالاانداختم که در بازشد
صورت مهربون ننه گلی از لای در پیداشد
_میتونم بیام تو
سریع از جام بلندشدم
_بفرمایین
دروکامل بازکردو داخل شد
که لبخند کوچیکی زدموسلامی زیر لب دادم که با محبت جوابموداد
_سلام به روی ماهت خوب خوابیدی دخترم
_مرسی بله دستتون درد نکنه
_خداروشکر
با یاداوری ارکان ،سریع پرسیدم
_ننه گلی،ارکان کجاس
درحالی که رختخوابارو تا میکرد گفت
_والا صبح،با مش رحیم رفتن دنبال جواد مکانیکی
_یعنی رفتن ماشینودرست کنن؟
سری تکون دادو گفت
_اره ،ننه ماهمه صبونه خوردیم توام برو بخور سفره پهنه،اونام از صبح زود رفتن الاناست بیان
چشمی زیر لب گفتمو از اتاق بیرون اومدم
بادیدن ساعت دیواری که ۱۲ظهرو نشون میداد
چشام گرد شد
چقد خوابیده بودم
کم پیش میومد انقد بخوابم
با یاد اوری اتفاقات دیشب گونه هام سرخ شد
فقط دعا دعا میکردم ننه گلیو مش رحیم صدامونو نشنیده باشن که ابرومون میره
بعداز صبونه سرو کله ی ارکانو مش رحیمم پیدا شد
سلام بلند بالایی دادم که هم مش رحیم هم ارکان جوابمودادن
اروم به سمت ارکان که خسته نشست کنار بخاری رفتم
_چیشد،درست شد ماشین؟
سرشوبه پشتی تکیه داد
خستگی از سرو روش میبارید
_ارعع،برو حاظر شو یه رب دیگه راه میوافتیم
_استراحت نمیکنی؟
مستقیم نگام کرد
_بهتره حرکت کنیم تاباز برف نباریده برسیم اونجا
_باشه
به سمت اتاق رفتمو لباسامو که تنم بودو مرتب کردمو کیفمو از رو زمین برداشتم
همون که بیدارشدم یه روسری از ننه گرفته بودمو شال خودمو که به فاک رفته بودو انداختم دور
با خارج شدن از اتاق
ننه گلیو مش رحیم باتعجب نگام کردن
که ارکانم از جاش پاشد
مش رحیم بودکه گفت
_جایی میرید؟
ارکان جلو رفتو پیشونی پیرمردو بوسید
من تعجب کردم چه برسه به پیرمرده بنده خدا
_خدا از بزرگی کمتون نکنه تاالانم خیلی زحمتتون دادیم باید راه بیوافتیم تا برف نباریده
_کاری نکردیم پسرم،میزارم برید به شرطی که باز بهمون سربزنید
خلاصه بعداز کلی تعارف تیکه پاره کردن از خونه خارج شدیم که باخنده زدم توپهلوی ارکان
با چشای گرد شده نگام کرد که گفتم
_شیطون ازاینکارام بلدبودی رو نمیکردی
_کدوم کارا
اداشو دراوردمو ژست بوسیدن پیشونی با ادم خیالی روبه روم گرفتم، که خندیدو سری از روی تاسف برام تکون که پررو پررو گفتم
_یالادیرمون شد وقت واسه مسخره بازی زیاده
چشاشو برام توکاسه چرخوند که خنده امو کنترل کردمو به سمت ماشین رفتم که ریموتو زدو هردو سوارشدیم
ارکان انقد خسته و کلافه بود که حتی جوابمم ندادو فقط ماشینو روشن کردو راه افتاد
ساعت هولو هوش پنج غروب بود که جلوی یه بیمارستان ،ماشینو پارک کرد
گیج نگاش کردم
_چرا اومدیم بیمارستان ،ماکه مدارکو تحویل نگرفتیم ازاشناش
نیم نگاهی سمتم انداخت
_وقتی خواب بودی به واسطه ی سپهر شماره ی پناهی رو ازش گرفتم،همون اشناش،زنگ زدم بهشو گفتم بیاد بیمارستان و مدارکو بیاره
_چطور نفهمیدم
_عزیزم میگم خواب بودی
حالت فکرکردن گرفتم که پوفی کشیدو گفت
_پیاده شو
بی حرف پیاده شدمو راهی بیمارستان شدیم
روصندلی انتظار نشستیم که ارکان شماره ای رو گرفتو به پناهی اطلاع داد رسیدیم
بعداز دقایقی مردی میانسال با موهای جوگندمی جلومون ظاهر شد
_سلام ،اقای سماوات؟
ارکان سری تکون داد
_سلام ،بله خودمم
باهم دست دادن که مرد نگاهش به من افتاد
که ارکان قبل ازاینکه مرد سوالی کنه، معرفیم کرد
_خانمم ملودی
سلامی زیر لب دادم که مرد جوابمودادو خوشبختمی گفت
ارکان مدارک رو ازش گرفتو هرسه به سمت سردخونه راه افتادیم
نمیدونم چندساعت مشغول بودیم
تا کارای اداری انجام شه
اخرم قرارشد فردا صبح جنازه رو بفرستن غسال خونه و بعدم خاکش کنیم
با توقف ماشین جلوی در سفید رنگ و زنگ زده ای
ازفکر بیرون اومدم
پناهی گفت
_همین خونس پیاده شین
هرسه پیاده شدیم
پناهی تنها همسایه و دوست قدیمی عمه وشوهر عمه ی ارکان بودو میشه گفت تنها کسشون
حالا مارو اورده بود تا امشبو خونه ی عمه خانم بمونیم
دروباکیلید بازکردوداخل شد
پشت سرش با ارکان داخل شدیم
نگاه کنجکاوم از دیوارای ترک خورده و نمور سرخوردو رو رختخوابای پخشوپلاو اتا اشغالای رو زمین،نشست
ناخداگاه با تصور اون زن تنهاو مریض ،اهی از ته دل کشیدم که صدای غمگین پناهی توگوشم پیچید
_طاهره خانم خدابیامرز،هیچکسو تواین دنیانداشت،یه شوهر خدابیامرزش علی بود که اونم چندسال پیش فوت کردو طاهره خانم کلا تنها شد،بنده خدا همیشه یادت بود،کلی خودشو نفرین میکرد که چرا نتونسته سرپرستیتو به عهده بگیره و. یادگار برادرشو به امون خدا ول کرده
مکثی کردوروبه ارکانی که با اخم به نقطه ای خیره بود ،ادامه داد
_ارکان جان پسرم،هرکی ندونه من خبرداشتم چقد این بنده خدا وضع مالیش بد و مریض احوال بود،بخاطر همین وقتی بهش زنگ زدن راجب تو گفتن،گفت واقعا نمیتونه قبولت کنه،درکش کن نمیتونست توروهم مثل خودش بدبخت کنه
ارکان حرفی نزدکه پناهی اهی کشید و گفت
_تسلیت میگم و ازت ممنونم این همه راهو اومدیو نزاشتی جنازه ی اون بنده خدا رو زمین بمونه
_وظیفه ام بود
تنها حرفی که ارکان زد همین بود
مرد بعداز توصیه های لازمو اینکه از قبل یخچالو پرکرده ،از خونه بیرون رفت
ارکان گوشه ای نشست که بی حرف کنارش نشستم
میفهمیدم حالش بده و میشه گفت یه چیزایی از قدیم و خاطراهای بچگیش ،براش یاداوری شده
وهیچکاری ازم برنمیومد
دستمو اروم دور شونه اش حلقه کردم که مثل بچه ای ترسیده ،سرشو رو سینه ام گذاشتو دستاشو دورم حلقه کرد
با محبت محکم بغلش کردم
_قربونت برم من ،همچی درست میشه خب؟من کنارتم
حرفی نمیزد
فقط تکون خوردن شونه هاشو حس میکردم
با خیس شدن لباسم
شصتم خبردارشد ،داره گریه میکنه
خدای من
من تحمل اشکاشو نداشتم
طولی نکشیدکه اشکام راه خودشونو پیدا کردنو کل صورتم خیس شد
هق هق مظلومانه اش قلبمو به درد میاورد
نمیدونم چقد گذشت
یک ساعت
دوساعت
زمانی که دیگه لرزش شونه هاشو هق هقش کلاقطع شد به خودم اومدم
اروم خم شدم رو صورتش ،بادیدن چشای بسته اش
بی اراده بوسه ای به پیشونیش زدم
باید خونه رو یکم مرتب میکردم
نگاهی به دورو ور کردم
تنها یه متکا دم دستم بود
برش داشتمو اروم سر ارکانو گذاشتم روشو کمکش کردم دراز بکشه
بایکم جستجو تو اتاق یه پتوی تمیز تا شده پیدا کردمو آوردم کشیدم روش
حالا وقت تمیزکاری بود
اول ازهمه کل خونه رو مرتب کردم
رختخواباواشغالارو جمع کردم
بعد ظرفای کثیفو بردم ظرف شوییو شروع به شستن ظرفا کردم
انقد مشغول بودم که گذر زمانو اصلا حس نکردم
تقریبا ساعت نه شب بود که تمیز کاریم تموم شد
خداروشکر ارکان انقدی خوابش عمیق بود که با سرو صدای جاروبرقیم بیدارنشد
تنها تو یخچال ربو روغنو تخم مرغونون بود
خوشبختانه چندتا سیب زمینیو پیازم داشتن
پس شروع به درست کردن کتلت کردم
کارم که تموم شد یه چایی دم کردمو به سمت ارکان غرق در خواب رفتم
با دیدنش لبخند کوچیکی رولبام نقش بست
چنان ارومو معصوم خوابیده بود که دلم نمیومد بیدارش کنم
اروم کنارش زیر پتو خزیدم
خم شدم رو صورتشو اروم ته ریششو بوسیدم
تکونی خورد که اروم صداش زدم
_ارکان،عزیزم بیدارشو شام بخوریم
لای چشاشو بازکرد
با دیدنم تقریبا تو حلق خودش
نیشش بازشدو دستاشو دورم حلقه کرد
صدای بمو گرفته اش توگوشم پیچید
_حالا زوده برا شام یکم بغل اقاییت بخواب
ادای عق زدن دراوردم
_ایشش چندش اقایی چیه بعدم کجا زوده ده شبه
خم شد روصورتم
باچشای خمارش کل صورتمو از نظر گزروند
_یه لب بده بعد میریم
باچشای گرد شده خندیدمو مشتی به بازوش زدم
_بی حیارو ببینا بلندشو
چشمکی زدوبالحن عجیبی گفت
_یا لب میدی یا ممه انتخاب باخودته
_ارکاننن
_جونممم
_کوفت بلندشو مسخره بازی درنیارغذا...
با کوبیده شدن لباش رولبام حرف تودهنم ماسید
نفس توسینه ام حبس شد
توشوک بودم که لبامو کامل کشید تو دهنشو لیسی به لب پایینیم زد
بی اراده دستامو دور گردنش حلقه کردمو لباشو عمیق بوسیدم
بعداز یه عشق بازی کوتاه بالاخره اقا رضایت داد شام بخوریم
دوروز بعد
بالاخره کارای خاکسپری طاهره خانم تموم شدو مابعد
خاک کردنو دادن خیرات براش،و تسویه حساب اجاره ی عقب افتاده وتحویل خونه ی عمه خانم به صاحب خونه ،برگشتیم خونه
.....
دو ماه بعد
با تقه ی محکم دیگه ای که به در خورد با حرص جیغ زدم
_هانیییی بخدا بیام بیرون میگامت
صدای حرصیشو از پشت در شنیدم
_پرستو اینو ننداز به جون من،اون در بی صاحبو انقد نزن
صدای خنده ی پرستو که بلند شد
خونسرد گفتم
_اگه من نتیجه روبه شمادوتا احمق گفتم،اونوقت تف کنین توصورتم
پرستو بود که درجوابم گفت
_ملو خرنشو ،مردیم از فضولی یالا بیا بیرون
بیبی چکو جلو روشویی گذاشتم
تا نتیجه مشخص شه
استرس مث چی به جونم افتاده بودو میترسیدم از اینکه نکنه اون دوتا خط لعنتیو نبینم
نفسمو با اضطراب بیرون فرستادمو با چشای مثلا بسته بیبی چکو از روشویی چنگ زدم
با ترس اروم چشامو بازکردم
خدایا خواهش میکنم خدایا خواهش میکنم
بادیدن دوتا خط قرمز
ازشدت خوشحالی جیغی کشیدموناباور بلند زدم زیر گریه
خدای من
من من حامله. بودم
باورم نمیشد
خدایا واقعا ازت ممنونم
دستمو اروم روشکمم گذاشتم
_اینبار مامان خوبی میشم،قول میدم
هرچندنتیجه ی تست قطعی نبود
ولی خب خطا تو بیبی چک ،احتمالش یک درصدبود