رمان در تلاطم تاریکی(رمان صحنه دار)

با بالِ شِکَسته پَرکِشیدَن هُنَر است!🕊 ️

مکثی کرد
نگاه بدجنسشو ازمون گرفت
سیگاری روشن کردو پکی ازش گرفت

_تااینکه ب سرم زد از شر جفتشون خلاص شم شماره ی هر دوتا پوفیوسو داشتم ،خیلی راحت یه پیام از طرف بابات به بابام دادم بعد یه پیام ازطرف بابام به بابات ،کنار جاده تو ماشین مورد نظر قرار گذاشتم
به همین راحتی اول فکر نمیکردم نقشه ی احمقانه ام جواب بده ولی انگار جواب داد چون درست راس ساعت هردو اونجا بودن ،سوار ماشینی شدن که من دست کاری کرده بودم،شروع به حرکت کردن،نمیدونم حرفی زدن یا نه فقط دورادور تعقیبشون میکردم،که یهودیدم بنگگگگ ماشین رفت قاتی باقالیا


به اینجای حرفش ک رسید بلند زد زیر خنده

ترسیده شوکه
به مردی که بی شک یه روانی به تمام عیار بود
نگاه میکردم
ارکان اما فقط فوش بود که میداد
صداها تو سرم اکو میشد

که سهند روبه ارکان بیخیال گفت
_تند نرو هنوز ادامه داره

ارکان با خشم دادزد
_د لاشی مگه چیزیم مونده نگفتهههه باشیی

سهند چشمکی زد
_یس هنو مونده

وارفته نگاش کردم که ادامه داد
_فرهاد که دیار باقی رو وداع گفت خخ چی گفتم وداع ،بگذریم داشتم میگفتم،ارع وقتی سیکشو از دنیا زد،نوبت بابای عزیزم شد ،رفتم سراغش یکیو اموزش دادم تا دخلشو بیاره که متاسفانه دخترعمه ی خرمگسم از راه رسیدو نزاشت نقشمون عملی شه،بعد اونم که خواستم از شر شاهد خلاص شم باز سرو کله ی شمادوتا دست خر پیداشدو‌پلیس،خلاصه با بدبختی از شر قاسم خلاص شدم،فقط بدبختی پای رفیقم گیربود
سعید،سعید جابری یادتونه که تا کرج اومدین بفهمین ربطش به قضیه چیه یه حدساییم زدین تا حدودی حدستون درست بود ارع سعید برای خلاص شدن از شر شریک و رقیبش ینی بابای من حاضرشد کمکم کنه،بعدشم به خواست من فلنگو بستو گمو گور شد،اینجوری بود که پرونده بسته شد به همین راحتی


ناباور نگاش میکردم که ارکان دادزد
_من بیشرف عالمم اگه توی کوصکشو نکشمممم


_داشم زیادی جوش میزنی اروم ریلکس،جوش زدناتو نگه دار واسه وقتی که منو این دخترعمه ی کیوتم از کشور خارج شدیم،هرچند بعداز رفتنمون توام قراره بری همون قبرستونی ک پدر زنت رفت،چ خوب میشه دوتایی صفا میکنین خخخخ


چشام از حرفاش گرد شد
ترس به انی تو تن دردمندو‌بی جونم 
تزریق شد
لرزون ارکان روصدا زدم
_آر..آرکان

برگشت سمتم
نگاه‌ اطمینان بخشی بهم انداخت
_اروم باش هیچ گوهی نمیتونه بخوره دستشو قلم میکنم

هردو میدونستیم چیزی که میگه دور ازباورهه

سهند اما قبل ازاینکه من حرفی بزنم 
اومد سمتمو‌خم شد روم

_خانمم حالا که هم از توله ات هم از بابای توله ی مردت خدافظی کردی ،باید بریم 
وقت رفتنه

سیخ توجام نشستم 
_چی..

درحالی که طناب دور پامو باز میکرد گفت
_تا همینجاشم که گذاشتم کنارش باشی برو خداتو شکر کن ،یالا وقت نداریم

ترسیده لرزون لب زدم
_تورو..توروخدا..سهند ولم کن...من..من دوستت ندارم


با پشت دستی ک تو دهنم خورد
تقریبا لال شدم
ازشدت ضرب دستش به طرفی پرت شدم که عصبی گفت
_هربار که این جمله ی کوفتیو از زبونت بشنوم یه تودهنی از من نوش جون میکنی


صدای عربده ی ارکان دلم رو برای هزارمین بار لرزوند
_بی ناموسسس سگ صفت دستتو بکش کنار


سهند بی توجه منو از رو زمین بلندکرد
با بلند شدنم
خون دوباره ازم سرازیر شد
اونقدی که زیر پاهام سست شد
اگه سهند نگرفته بودتمم بی شک 
الان از شدت سرگیجه و درد پخش زمین شده بودم

با کشیده شدنم توسط سهند سمت در 
اه از نهادم بلندشد
قطره ی اشک سمجی از چشمم بیرون چکید
نگاه دردمندم ب ارکانی که با صدای بلند نعره میزدو حتی میتونستم گریه ی مردونه اشو ببینم دوخته شد

با اشاره ی سهند 
چندنفر مردی ک از اول تا اخر ماجرا یه گوشه وایستاده بودن و فقط تماشاچی بودن
به سمت ارکان حمله ورشدنو با لگد
افتادن ب جونش
صدای جیغ درد ناکم 
با صدای فریاد دردناک ارکان یکی شدو
از اتاق بیرون کشیده شدم
 

نمیدونم چقد اشک ریختم چقد جیغ زدم
زمانی که تقریبا نایی برام نمونده بود 
درمجدد بازشدو دوباره سهند بی همچیز داخل شد
با چشای خیسو قلبی ک از شدت ترس مث قلب گنجشک میزد نگاش کردم که
با خنده نچ نچی کرد
_نچ این چه وضعشه دختر عمه مگه قرارهه بکشمت عذا گرفتی فوقش یه چس مثقال بچه اس دیگه ،نترس بعدا باهم یکی دیگه میسازیم

مات نگاش کردم که بلند زد زیر خنده
همونطور خندون گوشیو از توجیبیش بیرون اورد
با دقت که نگاه کردم متوجه گوشی خودم شدم
گوشی من دست اون عوضی چیکار میکرد
مگه نه اینکه گوشیم صبح توارایشگاه جاموند
از فکراینکه این اشغال تا ارایشگاهم اومده
مو به تنم سیخ شد

همنطور با ترس نگاش میکردم‌ که شروع به ور رفتن باهاش کرد
به شانس گندم لعنت فرستادم
چرا من یه رمز ساده ی مسخره گذاشته بودم
_۱.  ۲.  ۳.  ۴.   خخ چه راحت توقع نداشتم ازشاگرداول  دانشگاه

چشامو با انزجار بستم که بی توجه گفت
_خب خب وقتشه ببینیم اقا دوماد چطوره نگران عروس جنده اش شده یانه

با بهت چشامو باز کردم
چیکار میخواست بکنه
نکنه بخواد بهش زنگ بزنه
یا بکشوندتش اینجا
توهمین فکرا بودم که 
گوشیو گذاشت رو بلندگو
با صدای بوقی که خورد 
دلم هری ریخت


به ثانیه نکشید صدای نگران ارکان توگوشی پیچید
_الوو عشقممم

سهند بود که جای من به تمسخر جواب داد
_استپ کن شازده  اشتباه گرفتی،من عشقتم نیستم خخخ


صدای ارکان اینبار عصبیو بهت زده بود
_تو..توکی هستی عوضی گوشی زن من دست تو چیکارمیکنهه؟؟!!

_نچ‌ نچ‌نچ چه وضع حرف زدن با داداش بزرگترته بزرگتری گفتن کوچیک تری گفتن بابات بهت ادب یاد ندادهه

صدای ارکان شوکه تر از قبل به گوش رسید
_!!!س..سهندد؟

_آ. باریکلا خود خودمم

_گوشی ملو‌دست توچیکارمیکنه کجایین الان،، اصلا مگه تو المان نبودی
سهند اینبار جدی شد
با لحنی که توش تهدید موج میزد گفت
_لازم نیس ب اون مخ کوچیکت فشاری بیاری بچه،کاری که بهت میگمو کن چون وقت اضافه واسه شنیدن اراجیفت ندارم،یه ماشین میفرستم دنبالت سوارش میشی مث بچه ی ادم میایی اینجا بخوای دست خر برام درست کنی  زن جندتوبا یه تیر خلاص میکنم


صدایی ازپشت خط نیومد
که سهند داد زد
_باتوام فهمیدی یانهه

صدای گرفته ی ارکان قلبمو ب درد اورد
_میام بی  ناموس میام،اول بزار صدای زنمو بشنوم

_اوکی

سهند برگشت سمت من
بانفرت نگاش کردم
که خونسرد گفت
_یالا بنال بشنوه 
دهنمو ازعمد چفت کردم

اومدن ارکان اینجا قطعا خالی ازخطرنبود
انقد احمق نبودم ک به همین راحتی بزارم بیاد
وقتی دید حرف نمیزنم

از جلد خونسردش خارج شد
_باتوام جنده زر بزن کری مگه

سرمو به نشونه ی مخالفت تکون دادم
صدای ارکان از پشت خط 
بیشتر ازقبل این اشغال رو عصبی کرد
_هه مث سگ دروغ گفتی،ملودی اونجا نیس مگه نه هدفت از کشوندن من تو خراب شده ایی ک توشی چیهه،باتوام چرا لال شدییی

داشتم از حرفی که ارکان زد خوشحال میشدم
که سهند چندقدم فاصله رو پرکردو تا بفهمم چیشده
لگد محکمی به شکمم
زد
چشام از حرکت یهویش تا اخر گردشدو
درد بدی تو کل تنم پیچید
جیغی که از ته دل کشیدم
دست خودم نبود
لگد بعدی که به همون قسمت زد
صدای جیغ مجددم رو بالابرد
نفس توسینم حبس شد
بیکباره همجا برام تاریک شد

صدای نعره ی آشنایی از پشت گوشی به گوش میرسید 
اما انقدی درد داشتم که چیزی ازش نمی‌فهمیدم 
_حرومزادههه داری چه گوهیی میخوری بی ناموسسسس ولش کن


صدای خنده ی جنون وار سهند 
حالم رو بیشتر از قبل بد کرد
_حالا که صدا روشنیدی مث بچه ی ادم سوار ماشین شو بیا ،یادتم نره دست از پاخطا کنی جنازشو با پیک  برات میفرستم


نزاشت ارکان جوابی بده
گوشیو توروش قطع کرد
جلو روم زانو‌زد

چهره ام از شدت درد جمع شده بودو بی توجه به اون لعنتی به خودم میپیچیدم ک خونسرد لب زد
_بزودی از شر جفتشون خلاص میشم اونوقت دیگه  تا ابد مال خودمی عشقمم


اونقدی درد داشتم ک حتی نتونستم تف کنم تو صورت کریهش
بی توجه ب منی که مث مار به خودم میپیچیدم رفت نشست روصندلیی که یکم اونورتر از من بود

اشکام کل صورتمو خیس کرده بودن
باتموم وجود دعا میکردم
خدایا خواهش. میکنم بچمو ازم نگیر
خدایا تورو به بزرگیت قسم
بلایی سرش نیار
التماستتت میکننم خداا

با خیس شدن لای پام ترس بدی تو دلم نشست
نه نهههه
نه چیزی نیس حتما ترشحی چیزیه ارع
حالم بد بود
خیلی بد
دلم  میخواست ببینم اون خیسی چیه اما با تموم بیچارگی 
نمیتونستم لباسمو کنار بزنم
بدنم رفته رفته داشت بی حس میشد
جوری که انگار بهم امپول بیهوشی تزریق کردن 
لحظه ای بعد
چشام بی اونکه بخوام روهم افتادو تاریکی مطلق


با صدای فریاد گوش خراشی 
چشای بی جونمو باز کردم 
پلکی زدم تا دیدم درست شه اما همچنان همجا برام تار ومبهم بود
لحظه ای تموم اتفاقا مثل فیلم از جلوی چشم رد شدو من منگ رو به خودم اورد
ترسیده  به لباسم نگاه کردم 
بادیدن سرخی خون رو‌سفیدی لباسم
اه از نهادم بلندشد
قطره ی اشکی از چشمم بیرون چکید
خونی که سرخیش بدجور توچشم میزد
بهم اعلام می‌کرد 
از دستش دادم
دیگه بچه ای درکار نبود
طفل معصوم من قربانی شد
قربانی دیونه بازی سهند لعنتیو
خودخواهی من 
نفسام یکی درمیون میومد
چشام برای خوابیدن  له له میزدن
دلم یه خواب ابدی
میخواست
بچم رفته بود
دیگ این زندگی چه معنی داشت
هیچی
امید روزای سختم رفت
حالا من مونده بودمو آینده ی نامعلومم
با  بازشدن در
نگاه بی رمقو
گیجموبه مردی که میون دست چند نفر تقلا میکردو ناسزا میگفت
دوختم
با پرت شدنش سمتم 
و عطرتلخی که تو بینیم پیچید
شکم به یقین تبدیل شد 
که این مرد بی شک مرد منه
بی جون نگاش کردم
_ار..ارکان

صدای گرفته و نگرانش دل سنگ رو‌هم اب میکرد
_خوبی همه کسم

اروم پلکی زدم
خوب نبودم
ولی نمیخواستم تواین شرایط بد بهم فکرکنه
پلکی زدم تا خیالش راحت شه
نفسی کشید
_خداروشکر مردمو زنده شدم تا برسم اینجا


دستشو جلو اورد تره ای ازموهامو از روصورتم کنارزد

_ خیالت راحت من اون بی ناموسو میکشم به والله ک میکشم

بی جون نالیدم
_نه....

اخمی کرد
_  این همه بلا سرت اوردهه ،داری ازش دفاع میکنی ارعع؟؟؟

هق ارومی از رو درد زدم
قطره ی اشک مزاحمی از چشمم بیرون چکید
انقدی حالم بد بود که هیچ درکی از اتفاقات نداشتم ولی یه چیزیو خوب میدونستم 
نباید بلایی سر ارکان بیاد

نگاه خیسمو که دید 
چشاشو اروم بازوبسته کرد

_هیشش خیلی خب نمیخواد چیزی بگی، اروم باش نفسم اروم ،قول میدم نزارم بلایی سرت بیاد ،هردمونو نجات میدم

هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای عصبی سهند توگوشمون پیچید
_اشکان  منتظر چییی پس،این حرومی رو‌ببند


_چشم اقاا
دونفرهمزمان اومدن سمت ارکان

ارکان اما تویه حرکت یهویی از جاش بلندشدو حمله کرد سمت جفتشون
هم من هم اون دونفر شوکه شدن


تصویرای پیش روم تاربودن
هرکاری میکردم تا بلکه چشام باز بمونه فایده ای نداشت

تعداد فوشای رکیکی ک ارکان ب سهند میداد از دستم در رفته بود
دقایقی بعد  ارکان دستو پا بسته پرت شد کنارم
قلبم درد میکرد
از اینکه نمیتونستم هیچ غلطی کنم دلم میخواست بمیرم

نگاه نگران ارکان دائم روم میچرخید
نمیدونم چی دید که اخماش بشدت رفت توهم

_اون..اون خون چیه

پس بالاخره متوجهش شد
بیچاره وار
سرمو به طرف مخالفش چرخوندم
روی نگاه کردن تو صورتشو نداشتم 
عصبی دادزد
_ملووو باتوام اون خون چیه لعنتییی

از صدای بلندش تنم لرزید 
ولی تنها واکنشم
ترکیدن بغضم بود

_ملوووو سگم نکنن میگم اون خون چیهه رو لباستتت، چرا گریه میکنییی جواب منوبدهه

صدای شیطانی مردی که امروز شده بود منفور ترین ادم زندگیم تو اتاق پیچید
_ملو جونش خانم یکی یدونه اش بگو دیگه چرا ساکتی ،هوف اصلا ولش کن بزار خودم بگم،


روکرد سمت ارکان که صورتش از خشم و غم به سرخی میزد
_گویا تو خبرنداشتی یه توله تو شکم زنت کاشتی هرچند که هنوز مطمعن نیستم توله ی توعه یا اون سینای مادرجنده خخ

هنوز حرفش تموم نشد بود که ارکان فریادزد
_خفه شو بی همچیز خفه شو فقط ، دهن گشادتو ببند تا مث سگ نگایدمت


سهند بی توجه نچی کرد
_چته بابا چرا جوشی میشی خیلی خب اصلا توله سگ خودته،عا ینی توله سگ خودت بوددد،میدونی چرا میگم بود چون دیگ توله ای در کار نیستتت ازشرش خلاص شدم،،اون خونیم ک میبینی برای اثبات حرفم کافیه


باغم سرمو پایین انداختم
که صدای ناباور ارکان توگوشم پیچید 
_مل..ملو.. این ..این حرومیی چی میگه...هان


صدای هق هق بلندم جواب حرفش بود
اما انگار اون کوتاه بیا نبود
_باتواممم تو توی لعنتی تموم این مدت حامله بودییی ارععع؟؟؟

سهندبود که درجوابش گفت
_تاصبم بپرسی اون بهت جوابی نمیده  بعدم توله ات مرده پس انقد پیله نکن رو این موضوع ،خیلیم ناراحت نباش چون یکم دیگ خودتم قرارهه بری بجهنم جایی که تخم سگتو‌ فرستادم

_من توی اشغالو میکشم میکشمت حرومییی

تقلاهاش برای رهایی
حالم رو از قبل بدترمیکرد

سهند اما با تفریح فقط نگاش میکرد
_از تلاشت خوشم میاد ولی میدونی چیه هیچوقت موفق نمیشی ،درست مث اون روزا  ،یادته که  چقد دنبال قاتل گشتین ،کاراگاه بازی دراوردین،ولی خب هیچ غلطی  نتونستین کنین جفتتون

مات نگاش کردم از چی حرف میزد 
نگاه ارکانم دست کمی ازش نداشت
نگاه خیره امونو که دید بلند زد زیرخنده
بریده بریده با خنده گفت
_خدای من شمادوتا چقد گیجین ینی نفهمیدن هنوز فرهادو من کشتم

شوکه لب زدم
_چی..توالان..چی گفتی

دور مون چرخی زد
_درست شنیدی عزیزم فرهادو من فرستادم گوشه ی قبرستون،خیلی دلم میخواست اون بابای پوفیوسمم بفرستم کنارش ولی خب نشد

ارکان نعره زد
_گوه اضافه نخور بااین کوصشرات ب کجا میخوای برسی

سهند بی حرف نشست رو صندلیش
پارو پا انداختو خیره توچشای من  بهت زده
گفت
_درست چهارسالو چهار ماه پیش زمانی که تو بی خبر رفتی امریکا ،دیونگی من از همونجا شروع شد میخواستم بیام دنبالت ،بابا هه حتی عقم میاد بهش بگم بابا،محمد سماوات وقتی فهمید قرارهه برم دنبال خواهرزاده ی دردونه اش منو از ارث محروم کرد و با یه لگد از خونه پرتم کرد بیرون،درست زمانی که باید ازم حمایت میکرد با یه لگد و در کونی حواله ی بیرونم کرد،تنهاییو دوری از تو و دوری از مادر بی نوام منو ب مرز جنون رسوند،اما راهش تنهاصبر بودوصبر،صبرکردم تا ابا از آسیاب بیوافته بعد افتابی شم به مامانو پرستو به دروغ گفتم رفتم المان تا جناب سماوات خیالش راحت بشه که دیگه هرگز منو نمیبینه،بعداز اون به خواست یکی از رفیقام یه بخش کوچیکی سهام خریدمو مشغول کارشدم،دورادور خبراز توام می‌گرفتم 
نمیدونستم کجایی توچه شهری هستی ،نه مامان نه پرستو هیچ‌ حرفی نمیزدن،تنها راه فهمیدن جات خونسرد نشون دادنم بودتابهم اعتمادکنن،گذشتو گذشت تا تو برگشتی ایران،یادمه چقد اون روز مثل دیونه ها خندیدم،اومدم تا دم خونه بارها و بارها از دور دیدمت،اما نمیتونستم بیام جلو یکیش بخاطر تهدیدای بابات بود یکیشم بخاطر تهدیدای جناب سماوات

با درد بدی ک تو سرم پیچید چشم بازکردم
دیدم تاربود
منگو گیج چندبار پلک زدم
اینجا کجابود؟!!
همجا تاریک بود ومیشه گفت هیچ چراغی روشن نبود 
بوی نم و خاک ،توبینیم پیچید
چینی ب دماغم دادم
هیچ درکی از موقعیت فعلیم نداشتم
دقایق طولانی به اطراف خیره بودم
اما چیزی یادم نمیومد
تکونی خوردم که متوجه بسته بودن دستوپامو لباس عروس توی تنم شدم

مکثی کردم با یاداوری تموم اتفاقات چیزی تودلم فرو ریختو ترس بدی تودلم نشستوچشام تااخرین درجه گردشد
اخرین چیزایی ک یادم بود
این بود ک رفتم دسشویی
بعد اون زن
لعنتتتت
اون زن کی بوددد
چرا همچین کاری کرد 
هه ملودی احمق 

به قول هانی سرپیازییی یا ته پیاز
دهقان فداکارشدییی برا من 
اخه به توچه کی چه گوهی میخوره
واییی خدا چرایک درصدم شک نکردم 
هوففف
ارکان

کجابود

یعنی 
تاالان نگرانم شده
هوفف الان چه فکری با خودش میکنه

بافکر به ارکان مثل ادمایی که ازخواب باشن

احمقانه شروع به دادزدن کردم
 

_کمکککککک کسی اینجاانیستتتت
کمککککک

 

_کمککککک

بعداز دقایق طولانی بالاخره دست برداشتم از جیغ زدن
بی فایده بود وقتی کسی تواین اتاق تاریکو نمور نبود

با یاداوری جنین دوماهم ،بغضم بی صداشکست
اگه بلایی سر بچم بیاد چی
خدایا من میمیرم

اینکاروباهام نکن لطفا
زیر لب خودمو لعنت میفرستادم که چرا لاقل به هیچکس راجب حاملگیم چیزی نگفتم 
درست روزی که میخواستم بگم این بلاها سرم اومد 
چرا این طالع شوم دست ازسرم برنمیداشت
چرا تا فکر میکردم زندگی روی خوششو بهم نشون داده
همچی خراب میشد
خدایااا تاوان کدوم گناهمو دارم پس میدم
چرا تموم نمیشه
قفسه ی سینه ام درد میکرد 
فکر از دست دادن بچم یا ندیدن ارکان 
داشت از پادرم میاورد
هرچقدم به خودم امید میدادم چیزی نمیشه بازم اروم نمیشدم
هراحمقیم بود میدونست یا قرارهه کشته بشه یا فروخته
اصلا کدوم بی ناموسی منو دزدیده بودد
هه
لابد فک کردن خیلی پولدارم
نمیدونستن من جز یه یه لگن دزدیده شده ویه خونه چیز دیگه ای نداشتم
اهی از ته دل کشیدم
دقایق به سختی و درسکوت سپری میشد
میترسیدم نه بخاطر خودم بلکه بخاطر بچه ی بی گناهم  
توزندگیم دوبار ترسیدم
یه بار از  ازدست دادن ارکان
یه بارم از  ازدست دادن بچم
خدایا خودت مراقب بچم باش

راسته که میگن ادما وقتی میترسن و کمک میخوان فقط یاد خدا میوافتن
بااین فکر قطره ی اشکی ازچشمم پایین چکید 
خدایا همین یه بارو کمکم کن

نمیدونم چقد توهمون حالت سرخمیده و رقت انگیز بودم 
چشام دیگه نایی برای بازموندن نداشت
کم کم پلکام روهم افتاد
داشتم تو عالم بی خبری فرومیرفتم که صدای چرخیدن کلید و صدای قیژ در بلندشد
سریع چشامو بازکردم

نور زیادی از بیرون تو صورتم افتاد 
چشام ناخداگاه بسته شد
صدای قدم های شخصی که نزدیکم میشد و به وضوح میشنیدم
تایه جایی جلواومد


درحالی که چشامو بسختی بازمیکردم با طعنه گفتم 
 

_اگه فک کردی با دزدین من پول خوبی به جیب میزنی باید بگم سخت در اشتباهی احمق جون،من هیچ پولی ندارم بهت بدم ،بدجور زدی به کاهدون

با باز کردن چشام 
نگاهم رو صورت فرد مورد نظر ثابت موند
رفته رفته خشم و تمسخرجاشو به بهتو ناباوری داد

تویه کلام

ماتم برد
اون اینجا چیکارمیکرد
اصلا چرا منو دزدیده بود 

بادیدن نگاه بهت زدم نیشخند کجی زد
 

_میبینم که‌نطقت کور شد خانم دکترررر چیشد ساکت شدی،تاالان که خوب کری میخوندی

ناباور لب زدم
 

_سه..سهنددد

 

چشاشو به مسخره گرد کردو دستی برام زد
 

_نه خوشم اومد افرین دخترعمه خوب شناختی،دیگ کم کم داشتم ناامید میشدم ک مبادا منو از یادت برده باشی ،هه هرچی نباشه سرت بدجور گرم عشقو عاشقیه خخخخخ


باتموم شدن حرفش اخم بدی کردم
تازه داشت دوهزاریم میوافتاد این اسکلی ک جلومه سهنده و زده به سیم اخر
 

_توهیچ میفهمی چه غلطی کردیی؟؟ واسه چی منو اوردی اینجا اصلا کدوم عوضی  دختر عمه ی خودشو میدزده به توام میگن مردد؟!!

بااین حرفم دیوانه وار خندید
 

_وای خدا منو نخندون ملودی،تو تو باور داری واقعا پسرداییتم هوممم؟؟

گیج نگاش کردم که برخلاف چندثانیه پیش
اخم بدی کرد
 

_مث اینکه یادت رفته همچیو،خب مشکلی نیس خودم یادت میندازم

 

خم شدم سمتم ک ناخداگاه صورتمو عقب کشیدم
با دیدن حرکتم  ک خیلی غیر ارادی انجام داده بودم
پوزخندی زدو چونه امو چنگ زد
 

_منو ببین جندههه ادای تنگارو درنیار ک هیچ توکتم نمیره این حرکات مضحکت هرچی نباشه به هرکی از راه رسیده حال دادی

 

بااخم غریدم
 

_ببند دهنتو عوضی دست کثیفتم ازروم بردار

 

هرچند متعجب بودم از حرفاش ولی خب کینه ای که تو حرفاش بود
منو کم کم داشت از همچی اگاه میکرد

تو همین فکرا بودم که گفت
 

_هنوزم همونقد مغرورو بد دهنو رومخی،هه یادته چقد دنبالت بودم چقد بهت بها دادم هوم؟یادته چجوری باهام رفتارمیکردی بزار خودم بگم

 

بیشتر ازقبل روصورتم خم شد که ناخداگاه لرزیدم
 

_باهام مث سگ رفتار میکردی ملودی خانم،یادته چقد تحقیرم میکردی،چقد باهام بدتا میکردی

ولی خب من هیچوقت گله ای نکردم،میدونی چرا ، چون مث سگ عاشقت بودم من خر با همچیت ساخته بودمم ملودیی حتی به خودم میقبلوندم ک تو با همه همینی ،ولی نبودی


همچنان با اخم نگاش میکردم که با دادی که توصورتم زد از جا پریدم
 

_فقطو فقط بامن اینجوری بودییی،با اون تخم سگ ک بلد نبود عنشوبشوره خیلی بهتر از من رفتار کردی هه

 

صورتمو به طرفی پرت کردو از رو زانوهاش بلند شد
 

_انقدی بهش بها دادی که تنتم دو دستی تقدیمش کردی
تنی که آروزی لمسش تودلم مونده بود رو 
خیلی راحت به تاراج گذاشتی

اول تقدیم،عشق اولت کردی 
بعدم با این پسره ی حرومی روهم ریختی
سهم من چی بود. از تو ملودی!؟ 
سهم من ازتو فقط نگاه بودوبس.

 

شوکه نگاش کردم
اون از کجا خبرداشت من با سینا یا با ارکان رابطه داشتم

_تو..تو ازکجا..

حرفمو با نیشخند ترسناکی کامل کرد
 

_از کجا میدونیم ارعع،هه تموم این چند سال سایه به سایه دنبالت بودم 
اونقد نزدیکت بودم که از تخم حرومی که تو شکمته ام خبردارم،همونی که همه ازش بی خبرن

باتموم شدن حرفش 
حس کردم نفسم قطع شد
خدای من اون اون از بچم خبرداشت

نگاه ترسیده اموکه دید
پوزخندش عمق گرفت
 

_برام مهم نیس توله ی کدومشون تو شکمته چون بزودی از شر اونم خلاص میشم

با تموم شدن حرفش
حس کردم روح از تنم جدا شد
کل تنم ب یکباره یخ زد
لرزون لب زدم
_چی ...چی ازجونمم میخوای

 

حرفی نزد که جنون وار با گریه جیغ زدم
 

_چی از جونم میخوای بی همچیززر

 

با لحن عجیبی پچ زد
 

_خودتو میخوام


باتموم شدن حرفش ناباور سرمو به چپو راست تکون دادم
_دیوونه شدیی تو فک نکنم انقد احمق باشی زنی که شوهرداره رو برا خودت نگه داری


هنوز حرفم تموم نشده بود که عربده زد
 

_ارععع دیونه شدممم دیوونه اممم کردیی از عشق توی جندههه دیونه شدم ،اونقدی که اون شوهر دیوثتم برام مهم نیس فک میکنی برام مهممه ارعع ملو؟!

ولوم صداشو پایین اورد

_اگه همچین فکری کردی پس باید بگم سخت دراشتباهی


مات نگاش کردم 
که به سمت در راهشو کج کرد
لحظه ی اخر قبل از اینکه ازاتاق بیرون بره با لبخند عمیقی گفت
_ دوساعتی وقت داری با توله ات خدافظی کنی  

 

به دنباله ی حرفش از اتاق خارج شدو درو محکم کوبید
نموند
تا جیغ بلندم از رو دردو بشنوه 
نموند تا خوردشدنمو ببینه
نموند ببینه و لذت ببره

با دردی که تو قلبم پیچید
با صدای بلندی زدم زیر گریه 
نه نه نه 
اون اینکارو بامن نمیکرد
 اون اونقد ظالم نبود
که قاتل بچه ی بدنیا نیومده ام بشه
سهند همچین ادمی نبود
صدایی ازدرونم با بی رحمی نهیب زد
خبری از اون سهند مهربون نیس
سهندی که دیدی فرقی با یه روانی ندارعو هرکاری ازش برمیاد

بااین فکر 
سوزش قلبم بیشتر شد
ارکان کجایی که بچونو قراره ازم بگیرن

هق هقم  تو اتاق سردو نمور میپیچیدو حالم رو بدتر از قبل میکرد
 

_خب عروس خانم ،میتونی خودتو ببینی

هانی همینکه حرف ارایشگر تموم شد ،شیرجه زد سمتم
_وییی چقد خوشگل شدییی ،ارکان فدات شه الهییی

زیرلب خدانکنه ای گفتم که چشم غره ای بهم رفتو پرید یه ماچ از لپم گرفت

_مردشورتوببرن هانی ،میدونی بدم میادد باز تف مالیم میکنی

لبخند دندون نمایی زد
_دوس دارم تا توباشی شوهر ذلیل بازی درنیاری

به دنباله ی حرفش ادامودر اورد
_خدانکنه

با خنده فوشی نثارش کردم که زندایی که میکاپش تموم شد بود گفت
_چقد پچ پچ‌میکنین شما دوتا 

بعد روبه هانی ادامه داد
 

_تونمیخوای حاضرشی دختر

 

بجای هانی جواب دادم
 

_این بشر حاضره بدون ارایش بیاد عروسی ولی مث کنه به من بچسبه

 

پرستو و زندایی خندیدن که هانی گفت
 

_ایششش خیلیم دلت بخواد


با صدای اکرم خانم(ارایشگر) همگی ساکت شدیم
 

_خانما دوماد خوشتیپمون اومده پایین منتظره

همگی به هولو ولا افتادن 
من اما بدون تلف کردن وقت حتی بدون اینکه خودمو تواینه ببینم تورمو رو صورتم کشیدم
پرستو به کمکم اومدو هردو باهم از ارایشگاه بیرون اومدیم 
پشت سرما زنداییو هانیم میومدن
با بیرون اومدنمون
ارکان رو تکیه زده به ماشین دیدم
چقد خوشتیپ شده بود بچم
تو دلم مثل همیشه از دیدنش ذوق کردم
با دیدنم لبخند بزرگی رو لباش نقش بست و با دست گل کوچیکی که دستش بود
به سمتم قدم برداشت

بارسیدن بهم دست گل رو دستم داد
_مرسی

چشمک ریزی زد
 

_فدات خانم خانما

دقایقی بعد هردو سوار ماشین بودیمو توراه تالار
 

صدای بوق زدن ماشینای پشتی و صدای بلند اهنگی که ارکان گذاشته بود
سکوت بینمون رو می‌شکست 
ارکان نیم نگاهی سمتم انداخت
_ساکتی

_عروس باید سر سنگین باشه من از اون عروسای قرتی نیستم

ارکان کوتاه خندید
_برمنکرش لعنت ،خانم من یدونه اس

_بله پس چی فک کردی


بارسیدن جلو ی  تالار 
کامل برگشت سمتم
چون یهویی اینکارو کرد 
شوکه خندیدم
_چیشد

_کل راهو بزور جلو خودمو گرفتم حمله نکنم سمتت تامبادا ارایشت خراب شه ولی خب دیگه طاقت ندارم بوسو بده بیاد

_دیونه  ای بخدا

—دیونه ی توام توله

خم شد سمتم
باقلبی که از نزدیکیش باز ضربانش روبه اسمون رفته بود
چشاموبستم
تورمو اروم کنار زد
نفسای داغش رو صورتم پخش میشد
بی طاقت برای تموم کردن فاصله ،خودموجلو کشیدم
چیزی نمونده بود 
لباش لبامو لمس کنه که تقه ی محکمی به شیشه ی ماشین خورد
ترسیده چشامو بازکردم
هردو سیخ توجامون نشستیم که پرستو با نیشخند بزرگی اشاره کرد شیشه رو بدیم پایین
ارکان درحالی که بااخمای درهم جدو اباد پرستورو مورد عنایت قرارمیداد شیشه رو داد پایین

_چه مرگتهههه

پرستو خیلی ریلکس درجوابش گفت
 

_وقت واسه لب بازی زیاده ملت منتظر شمادوتان

 

_پرستو امشب به نفعته جلو چشم افتابی نشی

 

با خنده روبه جفتشون گفتم
 

_بس کنین دیر شد ،ارکان بچه ای مگه بحث میکنی

_خیلی خب

پیاده شدو اومد در شاگردو برام بازکرد
لباسمو جمع کردم تودستمو اروم پیاده شدم
ارکان دستمو تو دستش گرفتو هردو به سمت ورودی تالار رفتیم
با ورودمون
صدای بلند دستوجیغ  مهمونا بلند شد
پشت بندش اهنگ شاد عروس دوماد پخش شد
زنداییو دایی هردواومدن سمتمون
زندایی اسفند دود میکردو دایی رو سرمون شاباش میریخت
چون مجلس مختلط بود 
پیمانو هانیم دوتایی اومدن جلومون رقصیدن
خلاصه بعداز کلی مسخره بازی در اوردن رضایت دادن مابشینیم سرجامون

......
عاقد اومده بودو داشت کارای مربوطه رو انجام میداد 
تواین بین زندایی با لحن ناراحتی روبهم گفت
_جای اقای احمدی خالی

اه پر افسوسی  کشیدم 
ارزوی هردختری بود پدرومادرش تو جشن عروسیش شرکت کنند ولی متاسفانه من بایداین ارزو رو به گور میبردم
چون نه پدری داشتم که بیاد
نه مادری 
همین دوروز پیش بود،دایی به اون زن مثلا مادر زنگ زدو ازش خواست به عروسی ما بیاد
اما
اون فقط درجواب دایی گفت
_تاالان بدون من همه کار کرده ازاین به بعدم فکر کنه مادر نداره ،من نمیتونم بیام

این شد که دایی گفت 
_ستاره برای هممون مرد ،حتی اگه بمیره هم نمیریم سرخاکش

 

بادستی که رو دستم نشست از فکر بیرون اومدم
 

_خوبی عشقم

 

نگاهمو به نگاه مهربون ارکان دوختم
 

_خوبم

...
_ سرکار خانم ملودی احمدی برای بار سوم میپرسم ایا به بنده وکالت میدهید شمارا به عقد دائم و همیشگی جناب اقای ارکان سماوات در بیاورم،عروس خانم وکیلم


باچشایی ک اشک درونش میرقصید
گفتم
_با اجازه ی دایی محمدم و بزرگترای جمع بلههه

صدای تشویق حضار دوباره بلندشد
ارکان با لبخند بزرگی جعبه ی کوچیکی رو پام گذاشت
بازش کردم
یه گردنبند ظریف بود که پلاک کوچیکی بهش وصل بود دقت که کردم متوجه اول اسم خودمو خودش که درهم به شکل زیبایی پیچیده شده بود،شدم

زیرلب با نگاه مملو از قدر دانی ازش تشکر کردم که پیشونیمو بامحبت بوسید

عاقد اینبار از ارکان پرسید که همون  بار اول بله رو داد

چقد خوشحال بودم که نه فیلم برداری بود که همش مزاحممون بشه نه اونقد جمعیت شلوغ بود که سردرد بگیریم
از داییو ارکان ممنون بودم که رومو زمین ننداختنو به خواسته ام احترام گذاشتن

یک ساعتی میشد همه مشغول رقص بودن
منو ارکانم که همش در حال سلفی گرفتنو مسخره بازی بودیم
که دیجی از همه خواست وسط رو خلوت کنن تا ما بتونیم رقص دونفره انجام بدیم

آهنگ عروسک میثم ابراهیمی پخش شد
ارکان از جاش بلندشدو دستشو به طرفم دراز کرد
یکم خجالت کشیدم
چون تاحالا باهم نرقصیده بودیم
باکمکش رفتم وسط
که مجدد صدای تشویقا بلندشد
ارکان در کمال تعجب خیلی مردونه و قشنگ میرقصید
منم سعی میکردم یکم نازو عشوه قاطی رقصم کنمو خشک نباشم
که این باعث خنده ی ارکان شد
بااخم لب زدم
_کوفت نخند ابرومون رفت

خم شد سمتمو درحالی دستمو میگرفتو منو میچرخوند گفت
_خانمم حق بده بخندم واقعا اولین بارهه میبینم نازو عشوه میایی برام،همیشه مث مادر فولاد زره خشکو سردی

باتموم شدن حرفش حرصی نامحسوس،لگدی به پاش زدم که اخ اخ کنان گفت
 

_بیا اینم نمونه اش

خندیدم که یه دور دیگه چرخوندتم
وازپشت تقریبا در اغوشم گرفت
 

_تو اگه سردم باشی مهربونم باشی عشوه بیایی یانیایی من همه جوره عاشقتم

به نیم رخش خیره شدم
_ارکان

اروم لب زد 
_جانمم

_خیلی دوستت دارم

جاخورد ولی زود به خودش اومد
صدای ذوق زده اشو شنیدم که توگوشم پچ زد
_منکه میمیرم براتت


باتموم شدن اهنگ بالاخره از هم دل کندیمو با دست زدن مهمونا برگشتیم سرجامون

...
موقع سرو شام بود
همه مشغول حرف زدن بودن
روبه ارکان که با زندایی حرف میزد
گفتم
_عزیزم من میرم دسشویی بیام

لبخندی به روم زد 
_زودبیا

سری تکون دادمو به سمت دسشویی که انتهای راه رو بودرفتم
خداروشکر دسشویی نداشتم وگرنه بااین لباس کارم زار بود
جلوی اینه وایستادمو مشغول مرتب کردن تورم شد
بادیدن خودم لبخند مغروری زدم 
خیلی خوب شده بودم

اومدم به سمت خروجی برم که صدای زنی مانعم شد
_کسی اون بیرون هست

کنجکاو گفتم
_من هستم ،طوری شده خانم

یهونمیدونم چیشد زد زیرگریه
 

_خانم توروخدا به دادم برس،بچمم بچم دارع میمیره خون ریزی دارم

نگران به سمت تنها دری که بسته بود دویدم
تقه ی محکمی بهش زدم
 

_درو باز کن ببینمت ،من دکترم شاید بتونم کمکت کنم

صدای هق هقش تنها صدایی بود که به گوش میرسید
نمیدونم چرا حس بدی داشتم انگار که قراربود اتفاق خیلی بدی بیوافته
شایدم این حسم برای این زن بیچاره بود
وقتی دیدم درو باز نمیکنه
دوباره زدم به در 
_خانم میشنوی صدای منو این دروبازکن

طولی نکشیدکه دربازشد و زنی رنگ پریده با لباسای خونی جلوم ظاهرشد
بادیدنش
هینی کشیدم
_یاخدا چیشده به تو

گریه کنان نالید
_تورو خدا تورو جون عزیزت،منو برسون بیمارستان

 

نگران دستشو گرفتمو کمکش کردم از دسشویی بیرون بیاد
_باشه باشه گریه نکن الان زنگ میزنم اورژانس،اصلا شوهرت کجاس چرا خبرش نکردی

با اوردن اسم شوهر
رنگش پرید هول زده گفت
_خانم توروخدا تو روجون مادرت به کسی خبرنده،شوهرم بفهمه باز سقط کردم منو میکشه خودش گفته بود،التماست میکنم فقط کمکم کن برم بیمارستان

_خیلی خب اروم باش کمکت میکنم لازم نیس بترسی به کسی چیزی نمیگیم

نفس راحتی کشید
که زیر بغلشو گرفتمو به سمت خروجی پشتی،حرکت کردم
با این لباسا بسختی راه میرفتم
ولی خب چاره چی بود
این زن داشت از دست میرفت
نمیتونستم دست رو دست بزارم
با خارج شدن از تالار
زن هق هقش بیشتر شد
نگاهم رو گردوندم دورتا دور خیابون ماشین زیاد بود
اما همشون متعلق به مهمونا بودن
دستمو برا ماشینایی که در حال حرکت بودن بلندکردم که یکیش نگه داشت
خداروشکری زمزمه کردم
_اقا دربست

مرد که چهره ی نسبتا خشنی داشت سری تکون داد
_بفرمایید

درپشتو باز کردم 
اومدم برگردم به زن بیچاره بگم بیاد سوارشه
که چیز محکمی توسرم خورد 
ازشدت دردجیغی کشیدم
گیجو بهت زده
به عقب برگشتم
با دیدن چوب بزرگی که دست همون زن بود
چشام تااخر گرد شد

تابفهمم چیشده 
هلم داد توماشینو خودشم سوارشد

دهنم مقل ماهی برای گفتن حرف بازو بسته میشد اما چیزی نمیتونستم
بگم
چشام داشت بسته میشد
تلاشم برای هوشیاربودن 
بی فایده بود
لحظه ای بعد چشام کامل بسته شدو دیگه هیچی نفهمیدم

 

یک هفته پیشم بعداز کلی التماسوخواهش داییو راضی کردیم ارکانو ببخشه و راهش بده خونه
هرچند که دایی اولش با خودمم قهربود و اصلا حرف نمیردباهام چون بی خبر گذاشته بودم رفته بودم، ولی خب از اونجایی که مهره ماردارم و دخمل جون جونیشم دلش نیومد نبخشتم
و خلاصه رفتو امد داشتیم
یه جورایی همه ،همدیگرو‌بخشیده بودن
دایی با ارکان سرسنگین بود ولی خب حرفیم بهش نمیزد
(همینم جای شکرداشت)

...
بالبخند پیام رو باز کردم
_اخر شب بیا حیاط پشتی

سرمو بلندکردم که با نگاه خیره اش روبه رو شدم
چشمک شیطونی زدکه لبام بیشتر ازقبل کش اومد

با سقلمه ای که پرستو بهم زد 
لبخندمو جمع کردم
_خوردی داداشمو بسه

چپکی نگاش کردم
_ایش مال خودت نخواستیم اصلا

ابرویی بالاانداخت
_ازخداتم باشه پسربه این خوشتیپی خوشگلی ماهیی..‌


یه نگاه به چپ یه نگاه به راست کردم
وقتی دیدم نه دایی نه زندایی حواسشون نیس
فاکمونشون پرستو دادم

_بیا
پرستو اومد فاکمو بگیره بپیچونه که عقب کشیدمش
ارکانم اونور پوکیده بود ازخنده

خلاصه باهربدبختی بود پرستو رو پیچوندم

امشب به اصرار زن دایی شام اومده بودم اینجا

کل شب یا زیر نگاه ارکان بودم

یا زیر سوالای رگباری دایی راجب این مدت نبودم

 

خلاصه ساعت نزدیکای ۱۲بود که
دایی و زندایی طبق معمول زودتر ازهمه رفتن بخوان
فقط من مونده بودمو پرستو و ارکان
هیجان خاصی داشتم
دست خودم نبود
هرچیزی مربوط به ارکان باعث تند زدن قلبم میشد
از بس این بشر دوس داشتنی بود
توهمین فکرا بودم که پرستوعین جن زده ها از رومبل بلندشد
 

_خبرتون من از نگهبانی خسته شدم روتون کم بشونیس هر غلطی میکنین بکنین من رفتم بکپم

 

مونده بودم از پررویش بخندم یا فوشش بدم که ارکان با حرص گفت
 

_کی باتو کاردارع خودت فضولی میکنی فضول خانم

 

پرستو برو بابایی نثارش کردو راهی اتاقش شد
من اما با قلبی که ضربانش رو هزار بود
نیم نگاهی سمت ارکان انداختم
نگاهش همزمان بهم خیره شد
نمیدونم چرا از نگاهش  ناخواسته،گر گرفتم
اب دهنم رو با صدا قورت دادم که چشاشو برام خمار کردو به مسخرع بوسی رو هوا فرستاد 
لبمو گاز گرفتمو خندموخوردم
که با شیطنت لباشو لیس زد
اروم پچ زدم
_چتهه مریضی

چشمکی حواله ام کرد
_اوفف چه جورم

 

باخنده کوفتی نثارش کردم که گفت

_من میرم حیاط پشتی یکم دیگه توام  بیا عزیزمممم

جوری کلمه هاشو ادا کرد  من که هیچ هر کس دیگه ایم جای من بود خیس میکرد
لعنتی چش بود امشب
نه به اون همه فاصله و اینا نه به این همه سکسی بازیاش
ناخواسته کل تنم براش نبض میزدو وجودشو فریاد می‌زد 
هوففف ملوبسه چته، شدی شبیه دخترای چهارده ساله ی سست عنصر،اصلا شاید اون یه کار دیگه باهات دارع سریع فاز مثبت هیجده میگیری خاک برسرت
تشری  دیگه ای به خودم زدم 
خودتو جمع کن احمق
 

نفسی گرفتمو
راه دسشویی رو در پیش گرفتم
بعداز انجام کارهای مربوطه یکم ک داغی از سرم پرید
موهامو به عقب هل دادمو بعداز مرتب کردن لباسام راهی حیاط شدم
هرقدکی که برمیداشتم 
ضربان بلند قلبم رو میشنیدم

هنوزم نمیدونستم چی در انتظارمه

یعنی چیکارم دارع

اینا سوالایی بود که دائم توسرم میچرخید

رفتمو رفتم
تا به انتهای حیاط رسیدم
برگو شاخه های دختارو کنار زدمو وارد حیاط پشتی شدم


بادیدن صحنه ی روبه روم ماتم برد
خدای من اینجا چقد قشنگ بودددد
همجا پر از چراغای ریز سفید و گلبرگای سرخ بود
بهت زده جلوتر رفتم
هر قدمی که رو‌گلبرگا برمیداشتم
حس خوب ارامش و زندگی به تنم تزریق میشد 
با اتمام گلبرگا  از حرکت ایستادم
سرمو که بلندکردم
همزمان صدای سوت بلند وترکیدن ترقه ی کهکشانی
بلندشد
سرمو ناخداگاه بلندکردم به اسمون خیره شدم
خدای من
چی میدیدم یه نوشته ی بزرگ 


Seni seviyorum



مگه میشد معنیشو نفهمم
دوست دارم
به هر زبونی کاملا مشخصه 
سرموکه چرخوندم
ارکانو زانو زده جلو روم دیدم که جعبه ی کوچیکی دستش بود
برای سومین بار ماتم برد
خدای من اینجا چخبربود
این این خواب بود یا واقعیت
توهم بود یا رویا
اگه خواب بود که اصلا دلم نمیخواست بیدارشم
ناباور بهش نزدیک شدم
قطره ی اشکی بی اراده از چشمم پایین چکید
ارکان داشت ازم خواستگاری میکرد 
خدایا

باور کنم واقعیته ،خواب نیست؟!
نگاه خیسو‌ناباورموکه دید با مهربون ترین لحن ممکن پچ. زد
 

_بلد نیستم مثل فیلما جملات عاشقونه ردیف کنم یا احساساتمو بیشتر ازاین بروز بدم فقط میخوام بدونی ازتموم دنیا بیشتر دوستت دارم ، از  زمانی که خودمو شناختم تورو دوس داشتم ودارم
همیشه برام خاص بودی همیشه میخواستم داشته باشمت امابدبختانه هربار گند زدم هربار خراب کردم ولی اینبار نمیخوام از دستت بدم هیجوره،ملودی با من ازدواج میکنی ،خانم خونم میشی؟

جملاتش
صدای گرفته اش
بغض ته گلوش
محبت کلامش

صداقت حرفاشو داد میزد
بغضمو بسختی فرو خوردم

تابه خودم بیام 
دویدم همون چند قدم باقی مونده رو طی کردمو پریدم توبغلش 
جوری بغلش کردم که خودمم تقریبا زانوزده بودم
با پیچده شدن دستاش دورم
باصدای بلند زدم زیر گریه
دست خودم نبود این اشکا این هق هق دست خودم نبود واقعا
 

تموم این چندسال من ارزوی همچین لحظه ای رو داشتم
هربار که ناامید میشدم یا کم میاوردم
دوبارهو دوباره این لحظه رو تصور میکردم
چرا که میگن
ادم وقتی یه چیزیو از ته دل بخواد و دائم تصورش کنه
بدستش میاره
حالا من باتموم وجودم اون لحظه رو داشتم تجربه میکردمو لذت و شادیش بقدری زیاد بود که میخواستم بلندبلندبخندم 
اما این اشکا
انگار قرارنبود بندبیان

_هیشش بسه نفسم بسه عشقم گریه نکننن جون من گریه نکن دیگه

بریده بریده گفتم
_اشک... شوقه

اروم منو از خودش جدا کرد
باشیطنت دستاشو دور صورتم قاب کرد
 

_ اوو ینی انقد تو کف من بودی شیطون
با تموم شدن حرفش تک خنده ای کردم
بی حرف فقط. نگاش کردم که اروم از رو زمین بلندم کردو 
هردو سرپاشدیم
جعبه ی کوچیک مخملی رو کف دستم گذاشت
با دستای لرزون خیره تو چشای به رنگ شبش جعبه رو باز کردم
انگشتر تک نگینش حسابی جذاب بود
جوری که من برای اولین بار از یه جواهر خوشم اومد
نمیدونم،شایدم بخاطر این بودکه ارکان اون رو بهم  داده
انگشترو باخجالت دستم کردم که همزمان صدای دستوجیغ چندنفربلندشد
متعجب به سمت صدا برگشتم
بادیدن داییو زنداییو پرستو رسماهنگ کردم
اونا اینجااا بودننن

مگه نرفتن بخوابننن

خدایااا همش نقشه بود پسس

بایاداوری بغلمون هینی کشیدم
وییییی ابروم  به کل رفت 
هوفف
باخجالت سرمو پایین انداختم که دستایی دورم حلقه شدو از زمین کنده شدم
با چشای گردشده خندیدم
 

ارکان بودکه با خنده منو تو بغلش میچرخوند

 

دایی بود که به دادم رسید 
 

_دخترمو کشتی پسره ی احمق بزارش زمیننن

 

زنداییم حرفشو تایید کرد
 

_الان سرگیجه میگیره بچه‌

پرستو ولی بدجنسانه میخندیدو میگفت تن تر
تو دلم فوش بارونش میکردم ولی خب چیزی بروز نمیدادم ب سختی مابین خنده جیغ زدم
 

_ارکان الان بالا میارم بزارم زمیننن

 

_نمیخوامممم

 

_توروحت بچه

 

_بگو غلط کردم وگرنه تا صب همینجوری میچرخونمتتتت

 

واقعا حالم داشت بد میشد

بچه ی بی نوام داشت اون تو کله ملق میزد

پس بی فکر جیغ زدم

_غلط کردممممم بزارم زمینن

 

باتموم شدن حرفم بلند زد زیر خندو اروم گذاشتم رو زمین
.....


 

غلتی تو جام زدم
لبخندی که از فکر دیشب رفته رفته داشت رو‌لبم شکل میگرفت با بازکردن چشم 
پرید
با دیدن قیافه ی ذوق زده ی هانی تو یک وجبی صورتم ،جیغی از ته دل کشیدمو بی اراده کوبیدم تو سرش ک صدای اخ گفتنش تو اتاق پیچید
با درک موقعیت دست از جیغ کشیدن برداشتم که با چهره‌ی میرغضب هانی مواجه شدم 
لبخند دندون نمایی زدم که باحرص گفت
_کوفت نخندا میزنم تو سرت ،هیچیت مثل ادمیزاد نیست حتی بیدارشدنت

لبخندمو بزور قورت دادم
_خب حالا الکی شلوغش نکن چته اول صبحی تو دهن منی

چشم غره ای بهم رفت
_اولا دوسسس دارمممم به بقیه هم مربوط نیس دوما واسه چی نیشت باز بود بگو ببینم زوددد دیشب چیا شدد

پتو رو از روم کنار زدمو در حالی ک بلندمیشدم ازجام ،ریلکس گفتم
_هیچی

_هیچیو‌کوفت خرخودتی ملو دیشب دیدم ارکان رسوندت خونه خبرت ماشین خودت چیشد پس، اصلا ارکان چرا اومد دنبالت اونکه گفت می‌ره خونه ی کبلایی

بی حوصله گفتم
_اول صبی تخم کفتر خوردی چخبرته مغذمو خوردی

به سمت حموم رفتم
ولی انگار ول کنم نبود
_هوی کجا تا نگی نمیزارم بری جایی

_هانی جون خودت حال ندارم،بکش بیرون ازمن

ب دنباله ی حرفم،درو رو صورتش بستمو به غر غراش اهمیتی ندادم
با لبخندی ک نمیدونستم دلیلش چیه
دوش ابو باز کردمو لباسامو از تنم کندم

_منتظرت میمونم هرچقدمیخوای ناز کن من هنوزم مث خر میخوامت

اخرین حرفش دائم تو سرم پخش میشد
ولی خب اون لحظه نموندم تا جوابشوبدمو‌با عجله اومدم خونه و تا ساعت ها خیره به سقف لبخند مضخرفی که هیچ ازش خوشم نمیومد رو لبام نقش بسته بود وقصد پاک شدنم نداشت
خودمو درک نمیکردم
احساساتم باهم همخونی نداشتن
حس نفرتو کینه ام
باحس عشق کوفتی که بهش داشتم
کاملا ضدو نقیض بودن

....
_ملو

خسته از کار سرمو بلندکردم
بادیدنش حس کردم ضربان قلبم رفت رو دورتند

اون اینجا چیکار میکرد
سعی کردم از صدازدن صمیمیش نیشم بازنشه
خیلی جدی گفتم 
_بفرمایید اقای سماوات

ابرویی بالاانداختو با نیشخند
پچ‌زد
_خانم احمدی کی وقتتون خالیه

متقابلا ابرویی بالاانداختم
_برای شما هیچوقت

_حالاکه قرارنیس مث ادم جواب بدی خودم میگم کی وقتتو برام خالی کنی

باتمسخر دست به سینه نگاش کردم
_چه غلطا

_یکی دوساعت دیگه،برات یه لوک میفرستم شب اونجا باش خانمی

ابروهام ازتعجب بالاپرید،شماره امو از کجااورده بود 
بادیدن قیافه ام انگار فکرموخوند که لبخندمغروری زد
_به مخت فشار نیار گیراوردن شماره ات درسته سخت بود ولی خب برا من کاری نداشت

پوزخند تمسخرامیزی زدم
_چرا پز الکی میدی جز هانی کی میتونه شماره ی منو به تو بده بعدم اگه قراربود گیربیاری تواین مدت گیرمیاوردی

خیت شد ولی خب خیلی خونسرد خودشو جمعو جور کرد
_حالا هرچی،مهم اینه گیراوردم ،خب دیکه من برم شب تو اسکله میبینمت

با چشای گرد شده نگاش کردم
اسکله کجابود اینجااا
نگاهمو که دید مظلومانه گفت 
_خیلی خب بابا چشاتو چپ نکن برام خواستم ادای این فیلم ترکیا رو‌دربیارم ،مارفتیم روز خوش دکی جون

به دنباله ی حرفش به سرعت از خانه بهداشت خارج شد
باخنده از حرفای بی سروتهش ،سری از روی تاسف تکون دادم
کوصخله این بشر

ساعت حدودای پنج عصربود که اخرین مریضو ویزیت کردم
خسته روپوشمودراوردمو بعداز برداشتن کیفمو خدافظی از همکارا از خانه ی بهداشت بیرون اومدم

فکرم پی قرار، شب رفت‌
دوساعتی میشد لوکشین برام اومده بود
ولی خب برای رفتن دو دل بودم
چرا که قرارنبود من بادوتا حرفو ابراز علاقه ی بچگونه  ببخشمش
ولی خب چ کنم ک این قلب، دیونه وار برا این بچه میزد
بارسیدن به خونه، هانی و بیبی ازم استقبال کردن
سلام علیک ریزی کردیم که
خسته رو مبل ولو شدم
بیبی با لیوان چایی کنارم نشستو هانی روبه روم جاگرفت

تشکر ریزی کردمو لیوانو تودستم گرفتمو قلپی از چایی خوردم
که عطر دارچین و هل به مشامم خورد 
اخ عاشق چاییای بیبی بودم
داشتم لذت میبردم از چاییم که
هانی مثل نخود اش پرید وسط حسوحالم
_بسه دیگه کوفت بخوری بلندشو حاضرشو شب شد

چپکی نگاش کردم
_چی میگی برا خودت

به لیوان اشاره کردو درحالی که ادامو درمیاورد گفت
_چنان با اون چایی رفتی توحس انگار ارکان جلوشه و دارع از لباش کام میگیره
مونده بودم بهش بخندم یا اخم کنم
با خنده و اخم ب بیبی اشاره کردم ک شاید خجالت بکشه ولی خب پررو تر ازاین حرفابود
_الکی چشاتو برام چپ نکن بیبی ازهمچی خبردارع بعدم بلندشو حاضرشو ساعت هشت قرارداری خیرسرت

تعجب کردم؟
معلومه که نه 
چون حدس اینکه باز این دوتا دست به یکی کردن اصلا کار سختی نبود
اومدم جوابشوبدم که بیبی هم به تایید حرف هانی گفت
_ارع مادر راس میگه اگه واقعا دلت باهاشه وقتو از دست نده

نفسمو اه مانند بیرون دادموسرمو بین دستام گرفتم
_بیبی بخدا نمیدونم گیجم

بیبی اما با محبت و اطمینان ادامه داد
_من نمیگم ببخشش چون چیزی به اسم بخشش وجود نداره بخشش به این معنا نیس که تو کل اتفاقارو فراموش کنی بلکه به این معناس به خودت و اون یه فرصت دوباره بدی،دخترم قشنگم اگه دوسش داری از دستش نده اینجوری بهت بگم که اگه یه بار عاشق بشیو از دستش بدی دوباره نمیتونی اون حسو تجربه کنی عشق یه بار اتفاق میوافته پس نزار به همین راحتی از دستش بدی


درکمال بدبختی 
حق با بیبی ثریا بود
من هرکاریم میکردم نمیتونستم ارکانو فراموش کنم
ولی خب نمیتونستمم ببخشمش
بین دوراهی گیرکرده بودم 
بین خواستنو نخواستن
از طرفی وجدانم نهیب میزد و بچه ای که همه از وجودش بی خبربودنو برام یاداوری میکرد
نطفه ی کوچیکمو که ۶هفته اش، بیشتر نبود

پوفی کشیدم که اینبار هانی گفت
_قرارنیس که الان بری باهاش عقد کنی قراره بری یه شام بخوری بیایی چته انقد استرس داری

چشم غره ای بهش رفتم
_هیس شو تو یکی که دارم برات ،بعدم تونمیری خونه ات یه هفته اس اینجا تلپی

با خنده سرشو به بالا پرت کرد
_تا وقتی هاپو کومارمو عروس نکنم نمیرم

سری از روی تاسف تکون دادم براشو از جام بلندشدم
که با مسخرگی دستاشو روبه اسمون گرفت
_خدایا شکرتتت بالاخره خان داییشو تکون داد

کوصکشی زیر لب نثارش کردمو ب سمت اتاقم رفتم
بادیدن ساعت که ۶ونیم رو نشون میداد
بالاخره تردیدو کنار گذاشتمو به سمت حموم رفتم
ب قول هانی لازم نبود انقد بترسم از اینده فوقش یه شام میخوردیم
ببینیم چی میشه


سوار تاکسی شدم 
که راننده ادرس رو پرسید 
ادرسو گفتم که بی حرف به سمت مقصد روند
اما من فکرم درگیربود درگیر چند شب پیش که ماشینمو دزدیدن و هنوزم پلیس دنبال ماشینو سارقه 
درگیر ارکانی که از اون شب به این ور دائم دور و اطرافمه و دسته گلای سرخی ک صب ب صب برام میفرسته
و دراخر رو‌قرار امشب متمرکز شدم
هیجانو استرس خاصی داشتم
مثل دخترای نوجوون که اولین دیتشونه
دستام میلرزید
ناخداگاه خندم گرفت انگار نه انگار ۲۹سالمه
و با مردی که امشب قرار دارم قبلا سکس کردم یا حتی ازش حامله ام 
خندم با یاد اوری اون شب کذایی پرکشیدو بجاش اشک مهمون چشام شد
شبی که میشه گفت بدترین شب زندگیم بود
جسمم روحم اون شب به فاک رفت
بکارتم به باد رفت
خدایااا من اون شب تقاص کدوم گناهمو دادم 
چرا چرا اونکارو‌باهام کرد
من حتی یه بارم نتونستم اینو ازش بپرسم
فقطو فقط اینو ازخودم میپرسیدم
هنوز بعد تقریبا دوماه نتونسته بودم اتفاقاتو هضم کنم
پس انتظار چی داشتن ازمن
بخشش
فرصت
چیییی
هوفففف
باتوقف ماشین روبه روی باغ رستوارن شیکی 
ازفکر بیرون اومدمو قطره ی اشک سمج رو صورتمو با پشت دست پس زدم
_رسیدیم خانم

_بله متوجه شدم ممنون،کرایه رو براتون کارت ب کارت کردم
_خدا بده برکت بفرمایید

سری تکون دادمو پیاده شدم 
استرس هنوز همراهم بود
نفسی گرفتمو هوای تازه رو بلعیدم
اروم باش ملو ارومم
یکم که اروم شدم
به سمت جلو قدم برداشتم
هرقدمی که برمیداشتم
بیشتر تعجب میکردم
همحا پرازگل رز سرخ پرپر شده و شمعای ریز و درشت بود
انقد جلو رفتم تا به یه الاچیق رسیدم
که زیرش میزو صندلی قشنگی چیده شده بود 
نگاهم رو کمی چرخوندم که دیدمش
تو کتوشلوار شیکی که تنش بود بی نهایت جذاب شده بود
با دیدنش ناخداگاه ضربان قلبم اوج گرفت
با قدم های اروم خودشو بهم رسوند
اومد دستمو بگیره که خودمو عقب کشیدم
_,خودم میتونم

_هرطور راحتی عزیزم

بی توجه به لحن پراز محبتش
به سمت میز رفتم
صندلیو برام عقب کشید
تودلم نیشخندی زدم
فک نمیکردم انقد دوریم جنتلمنش کرده باشه
خخ
نشستم که اونم روبه روم نشست

سرم پایین بود
که صداشو شنیدم
_خوبی؟

سری تکون دادم
_خوبم
بالحن دلخوری گفت
_منم خوبم

ریلکس گفتم
_شکرر

مونده بود چی بگه 
خخ
گارسون منو رو اورد
منو رو گرفتمو گوشه ی میزگذاشتم
که گفت
_انتخاب کن

دستمو قفل هم کردم
وخیرع تو صورتش گفتم
_قبل از سفارش میخوام بدونم دلیل این لوس بازیاو دعوت امشب چیه

برق نگاهش به انی خاموش شد
به وضوح حس کردم ناراحت شد ولی خب
به روی مبارکم نیاوردم که پوزخندی زد
_لوس بازی؟

شاکی از جواب ندادنش ازجام بلندشدم
_اگه قرار نیس حرف بزنی من برم بهتره

با چشای گرد شده هول زده گفت
_کجااا ،هوفف خیلی خب میگم اول بشین

مکث کوچیکی کردمو به ارومی برگشتم سرجام
که تک سرفه ای کرد
_نمیدونم از کجا شروع کنم چی بگم

_اوم

_میدونم هرچی بگم بی فایده اس  ازتم نمیخوام درکم کنی چون کاری که باهات کردم هیچ توجیهی نداره جز سادیسمی بودن من،همونطور که میدونی من قبلا یه بیمار روانی بودم بیماری که خودت درمانش کردی ولی خب هرچقدرم یه دیونه درمانشه باز این مریضی کوفتی از یه جا با یه شوک میزنه بیرون ،نمیخوام بهونه بیارم نمیخوام با دیونگیام بسازی فقط ازت میخوام یه فرصت بهم بدی یه فرصت کوچیک تا شایدبتونم یکمم شده کاری کنم فراموش کنی اون شب لعنتیو


سکوت کرد
من اما به فکر فرو رفتم
حرفاش همه راست بود
اون یه بیمار بود
هرچند درمان شده
یه جورایی هم بهش حق میدادم هم نمیدادم
چون یک طرف قضیه خودم بودم
اینم میدونستم اگه به راحتی ببخشمش
ممکنه دوباره اشتباهشو تکرار کنه
پس فقط سکوت کردم 
که بعد از دقایق طولانی گفت
_جوابت چیه

کلافه نگاهمو ازش گرفتم
_باید فکرکنم

لبخندشو بدون دیدن چهرشم میتونستم ازکلماتشم حس کنم
_همینم جای امیدواری دارع

حرفی نزدم که ادامه داد
_حالا انتخاب میکنی

گیج نگاش کردم که با خنده به منو اشاره کرد
اهانی گفتمو 
منو رو بازکردم


.....
یک ماه بعد

تقریبا یک ماهی میشد برگشته بودیم تهران
انقد هانیو ارکان اصرارکردن که مجبورشدم قبول کنم
چرا که ارکان تو شرکتی مشغول کار بودو بیشترازده روز نمیتونست سرکارو بپیچونه
وهانیم مطبشو تعطیل کرده بود و از طرفیم پیمان بنده خدا تهران تکو تنها موندبود

واما من دوباره تو یکی از بیمارستانهای تهران استخدام شدم

تو این بین خیلی اتفاقا افتاد
از اون شب که به ارکان گفتم فکر میکنم به این ور کلی اتفاق افتاده بود
من تقریبا ارکان رو بخشیده بودم 
ولی خب تفلک خودشوکشت تا باهاش یکم نرم شدم
بماند که اونم پررو تر ازاین حرفابودوکم نمیاورد
 

 

پوکر فیس نگاش کردم که ابرویی با شیطنت بالا انداخت
_جون من انقد دپ نباش یه پارتیه کوچیکه دیگه یکی دونفرازهمکاران با منو تو پیمان

دستشو به عقب هل دادم
_خودتو نزن به اون راه،خودت میدونی من منظورم چیه

اهی ازته دل کشید
_ملویی خوشگلم نفسم عخشم

چینی ب دماغم دادم
_خیلی خب خر شدم حرفتوبزن

کوتاه خندید
_خودت میدونی گذشته ها گذشته کاریشم نمیشه کرد،ارکانم پشیمونه نمیگم ببخشش نه فقط وقتی اومد کاریش نداشته باش به قول خودت دوروز دیگه قرارهه برهه

از رو صندلی بلندشدمو جلوی اینه وایستادم
_خیلی خب فقط اگه بخواد بره رومخم اونوقت دیگه نمیتونی جلومو بگیری

اومد کنارمو یه بوس پر تف از لپم گرفت
_هاپوی خودمی

چپکی نگاش کردم که باخنده دورشدازم

نگاه اجمالی به خودم تو اینه انداختم
خوب شده بودم
ناخداگاه نگاهم به سمت شکمم کشیده شد
خداروشکر هنوز خیلی زودبود
وگرنه نمیدونستم برامدگیشو چجوری قایم کنم
این راز حالا حالاها نباید فاش میشد
نه تا وقتی که ارکان از زندگیم بیرون نرفته

با صدا زدن بیبی از فکرو خیال بیرون اومدمو همراه هم از اتاق خارج شدیم
صدای اهنگ دلنشین (جونی) خواننده ی روسی
بینهایت قشنگ بود
ازپله ها پایین اومدم 
برخلاف گفته ی هانی،جمعیت زیادی اومده بودن
نگاهمو دور تا دور سالن گردوندم کسیو نمیشناختم
چون همشون دوستو اشناهای هانیو پیمان بودن
با اشاره ی هانی به سمتش رفتم
یه خانم سن بالا کنارش وایستاده بود 
با اومدن من هردو ساکت شدن
سلامی زیر لب دادم که هردو با محبت جوابمودادن
هانی روبه اون گفت
_رفیقم که از خواهر بیشتربهم نزدیکه ملودی جان

بعدرو به من گفت
_خانم پویان یکی از همکارامون

هردو دست دادیم
زیرلب گفتم
_خوشبختم
_منم عزیزم

سری تکون دادم

تقریبا نیم ساعتی از شروع مهمونی گذشته بود
گوشه ای نشسته بودمو بی حوصله به جمعیت حاضرنگاه میکردم که حس کردم کسی کنارم نشست
بی اینکه برگردم با حرص گفتم
_مردشورتوببرن هانی بااین مهمونیت یکم دیگه تموم نشه بلندمیشم میرم

_چه بی اعصاب

باشنیدن صداش تقریبا تو جام پریدم
با چشای گرد شده برگشتم سمتش که با پوزخند برازنده ام کرد
_چته مگه جن دیدی

به انی اخم مهمون صورتم شد
_صد رحمت به جن 

نفسی گرفتم
_میشه بگی دقیقا کنارمن چه غلطی میکنی

ابرویی بالاانداختو به نوشیدنیش اشاره کرد
_بنظرخودت

لبامو تو دهنم کشیدم
نباید عصبی میشدم
_خودتو نزن به اون راه ارکان،خودتم میدونی منظور من چیه

خیره به لبام لب زد
_نکن

اخمام با فهمیدن منظورش بیشتر ازقبل توهم رفت
سریع لبامو ول کردم
خواستم از جام بلندشم که وسط راه موچ دستمو گرفت
_کجااا

_دست لعنتیتو بکش عقب تا نشکوندمش

برعکس چیزی که گفتم عمل کرد
محکمتر ازقبل گرفتم
_بشین سرجات قرارنیست بخورمت که اینجوری گارد گرفتی

دستشو با حرص اشکاری به عقب هل دادم
_نشستن کنارت که هیچ حتی دلم نمیخواد ریختتو ببینم

بلندشدم ازجامو درحالی که گوشیمو از رو میز چنگ میزدم به سمت مخالفش پاتندکردم
لحظه ی اخر صداشو شنیدم
_ارع بدو بدو فرار کن یوقت ازکنارمن بودن نمیری

لحنش پر از تمسخربود ولی برام مهم نبود 
چی میگه یا چی فکرمیکنه
ارکان برا من تموم شده بود
ولی خب انگار قرارنبود اینو بفهمه

بارسیدن ب هانی بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنه 
توپیدم
_من دارم میرم یه ثانیه ی دیگه تواین خراب شده  نمیمونم ،بیبیو پیش خودت نگه دارفردا میام دنبالش

نگران گفت
_وا چت شد تو یهو رنگت چرا پریدع،کجااا بسلامتی


بی توجه بهش راهمو به سمت خروجی کج کردم
دنبالم میومد
_ملو باتوام چت شد یهو این وقت شب کجاا میری

برگشتم سمتش
عصبی لب زدم
_برخلاف خواسته ام تواین پارتی مسخره ات شرکت کردم ولی خب بیشتر ازاین نمیتونم تواین خراب شده بمونمو اون عوضیو تحمل کنم

_وا خب بگو چیشدع،ارکان اذیتت کرده؟
 

بدون اینکه جوابی بدم،بی توجه بهش 
سویچ ماشینمو از رو جاکفشی برداشتمو از ویلا زدم بیرون
به صدا زدنای پیمانو‌هانیم توجهی نکردم
سوارماشین شدمو باسرعت ازحیاط زدم بیرون
طولی نکشید که بغضم باصدای بلندی شکست
دست خودم نبود این همه زود رنج شدن
این همه عصبی بودن
کم بلا سرم نیومدع بود تواین چندسال
چقد دلم میخواست الان تواین اوضاع مادری داشتم که با محبت بغلم میکردو میگفت اروم باش چیزی نیس من کنارتم
ولی حیفو هزار حیف من تواین دنیای لعنتی حتی مادرمم نداشتم
صدای ویبره ی گوشیم رومخم بود
بی معطلی خاموشش کردمو گوشیو پرت کردم رو صندلی شاگرد 
بی هدف بی اونکه بفهمم کجا دارم میرم تو تاریکی خیابون 
به سمت ناکجا آباد میروندم
توفکرای بی سرو ته ام غرق بودم که با دیدن جنازه ی مردی وسط خیابون 
شوکه زدم رو ترمز
خدای من 
کم مونده بود زیرش کنم
نفس نفس زنون دستمو به قلبم گرفتم
اروم ازماشین پیاده شدم
جاده خلوت خلوت بودو پشه پرنمیزد
نگرانو ترسیده به سمت مرد بیهوش رفتم
خم شدم سمتش
_آقا آقا صدای منو میشنوید

تکونش دادم ولی تکون نمیخورد
نفس میکشید این کاملا مشهودبود
دستمو جلو بردمو برش گردوندم تا صورتو وضعیتشو چک کنم
برگشتنش هماناو بازکردن چشاش همانا
اومدم نفس راحتی بکشم که چرخی زدو بلندشد،تو یه حرکت سریع
چاقوی ضامن دارش جلو صورتم قرارگرفت
ازشدت ترس فقط تونستم جیغ بلندی بزنم
مرد اما با صورت کریهش لبخندترسناکی زد

_خفهههه،صدات دربیاد همینجا دخلتو میارم

ناخداگاه سرمو تکون دادم که گفت
_خوبه دخترعاقلی هستی

لرزون پرسیدم 
_چی میخوایی

_ماشینوگوشیتو

بالکنت گفتم
_باشه باشه همچیم توماشینه فقط تورخدا مدارکمو بده

_خفه بابا همینکه نمیکشمت برو خداتوشکرکن حالام بکش عقب نفله

بی اراده عقب رفتم که سریع به سمت ماشین پاتند کردو سوارماشین شد 
لحظه ی اخر
کیف مدارکمو از شیشه پرت کرد بیرونو باسرعت از کنارم رد شد

شاید همه ی اینا یک دقیقه نکشید
با رفتنش نفس حبس شدموبیرون فرستادم
زیردلم از استرس تیرمیکشید

_اروم باش اروم باش چیزی نیس

پشت سرهم نفس عمیق میکشیدم
یکم بهترشدم ولی همچنان قلبم تند میزد
کیفمو از روزمین برداشتم
پیچاره وار گوشه ی خیابون نشستم 
تف تواین شانس من
هوفف
صدای پارس سگ  تنها صدایی بود که به گوش میرسید
نگاهمو به سمت انتهای جاده دوختم
همزمان روشنایی چراغ ماشینیو دیدم که از دور به این سمت میومد
با سرعتی که از خودم سراغ نداشتم 
رفتم جلو
دستمو برا ماشینه بلندکردم
طولی نکشید که رسید
کنار پام زد رو ترمز
نور زیاد چراغا نمیزاشت صورت راننده رو ببینم
راننده پیاده شدو تونستم چهره اشوببینم


بادیدن شخصی که روبه روم قرار گرفت 
هم یه جورایی خوشحال شدم
هم عصبی

سوالیواخمالود نگاش کردم
 

_تواینجا چیکارمیکنی

 

درکمال تعجب، اخم بدی کرد
 

_شورشو دراوردی ملودی چته دردت چیه با من  مشکل داری چرا خودتو بگا میدی  نصفه شب تو خیابون چه غلطی میکنی دقیقا ،ماشینت کوو

_فکر نمیکنم به توربطی داشته باشه

 

ناباورو کلافه دستی به صورتش کشید
_خدایا خودت بهم صبربدع ملو نرو رومخم نصفه شبی 

 

_گفتم که به توربطی ندارع

 

کلافه نفسشوفوت کرد بیرون

_سوارشو 

چاره ای جز قبول کردن نداشتم
چرا که تحمل ارکان بهتر از ازدست دادن جونم بود 
بی حرف سوارماشین شدم

اونم پشت رل نشست 
دور زدو مسیر اومده رو برگشت
نمیدونم چند دیقه تو سکوت سپری شد
ولی خب میدونستم این سکوت ،ارامش قبل از طوفانه
توهمین فکرا بودم که صدای عصبیش توگوشم پیچید 
 

_باورم نمیشه خدایی  اگه دنبالت نمیومدم معلوم نبود 
چه بلایی سرخودت اورده بودی با خودسریات

ریلکس لب زدم
_این دیگه مشکل خودمه ناراحتی یه گوشه نگه دار پیاده میشم

چنان زد رو ترمز که اگه  صندلیو نمیگرفتم با سرمیرفتم توشیشه
ترسیده نکاش کردم

_چته روانی

 

هیستریک وار خندید
 

_ماشین کوفتیت کجاس ملو

 

نگاهمو ازش گرفتم 
ک دستش رو چونه ام نشستو صورتمو برگردوندسمت خودش
 

_منو نگا نکنه خفتت کردن

 

با لحن تندی دادزدم
 

_ارعععع  ارعععع خفتم کردن،ماشینو گوشیو همچیو دزدیدن ،خیالت راحت شدد حالا گمشو  کنار میخوام پیاده شم

دستشو به عقب هل دادم
دستم رفت سمت در که عصبی گفت
_اوکی برو خود دانی

بی توجه پیاده شدم که دادزد
_من کوصکش عالمم اگه دوباره بیام دنبال توی زبون نفهم

پوزخندی زدمو درومحکم کوبیدم که در کمال ناباوری باسرعت از بغلم رد شد
ماتو مبهوت به رفتنش خیره شدم
یعنی جدی جدی ولم کرد
چقد بیشعورهه این بشررر
من یه حرفی زدم 
اون چرا گوش کرد

با لبای اویزون شروع به راه رفتن کنار جاده کردم
هوف عجب غلطی کردما
مث خر توگل گیر کرده بودم
گوشیم نداشتم زنگ بزنم به کسی
توهمین فکرا بودم که 
ماشینی جلو روم ترمز زد
بادیدن ماشین ارکان
ابروهام بالاپرید ولی خب چیزی نگفتم
بی حرف به سمت ماشین رفتمو سوارشدم

اونم حرفی نزد
فقط به سمت ویلا روند
ناخداگاه از دیدن چهره ی اخمالودش خندم گرفت
یادمه گفت اگه دوباربیاد دنبالم کوصکش عالمه
لبامو بهم فشوردم تا مبادا خندمو ببینه که صدای حرصیش توگوشم پیچید
 

_راحت باش بخند جلوخودتو نگیر

همین حرفش کافی بود تا بزنم زیرخنده
باخنده نگاش کردم 
بادیدن نگاهم اخماش بازشدو تک خنده ای کرد
همزمان سری از روی تاسف تکون داد

با رسیدن جلو ویلا 


بی حرف پیاده شدم