رمان درتلاطم تاریکی195
17 دی · · خواندن 2 دقیقه _خودت میدونی از همچیزو همه کس بیشتر دوست دارم،ولی خب درک کن اون روزا جز اذیت کردنو انتقام ازت به چیزدیکه ای فکرنمیکردم،هرچند الان مث سگ پشیمونم ولی خب میدونم فایده ای نداره چون زمان به عقب برنمیگرده
با بغض به سمتش برگشتمو دستاشو پس زدم
_ارکان میدونی اون روزا به من چی گذشت،میدونی چی کشیدم،نمیدونی چون جای من نبودی،منی که همزمان از شدت ترس از دست دادن بچمو ترس از دست دادن عشقم، داشتم میمردم،ولی هیچ غلطی نمیتونستم کنم،بعدم که بچمو از دست دادم،جز توکسیونداشتم،جز بی توجهی جز سردی ازت چیزی ندیدم،درخالی بشدت بهت نیاز داشتم
اشکی که ازچشمم بیرون چکیدو با پشت دست پس زدم
_نمیدونی هیچی از من نمیدونی ،من احمق چهارسال تموم عاشق توی لعنتی بودم ولی چون اشتباه بود حسم چون نمیتونستم باهات باشم،ترجیه دادم خودم تنهایی عذاب بکشم تا اینکه تورو اذیت کنم،برگشتنمم دست خودم نبود ولی وقتی اومدم ،تنها چیزی که از تو دیدم نفرت بودو بی توجهی ،میدونی چی به من گذشت،من هرلحظه زجر کشیدم تا به دستت بیارم
ارکان با چشای پر شده،اروم دراغوشم کشیدو صدای گرفته اش توگوشم پیچید
_ملودی،به من ازتوسخت تر گذشت،هرروزم با فکر به تو میگذشت چقد گریه میکردم چقد صدات میزدم و هربار ماه بانو و بابادلداریم میدادن برمیگردی،همه کارکردم تا به جایی برسم سخت درس خوندم سخت کار کردم،چرا بخاطر کی بخاطر تو بخاطر حرفات،ترسیدم اکه نتونم چیزی که گفتی بشم،وقتی برگشتی منو نخوای ،چهارسال تموم گذشت ،توبالاخره اومدی میخواستم انتقام تموم دردایی که تو نبودت کشیدموازت بگیرم،اولش موفقم شدم ولی بعد کم اوردم ملودی،من دیگه دوست نداشتم من عاشقت شده بودم مث سگ میخواستمت
این بود وقتی تورو مست تو اون حال دیدم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم...باقی اتفاقاهم که پشت سرهم افتادنو خودتم در جریانی
از حرفاش که باتموم صداقت زده بود
قلبم اروم شده بود
باورم نمیشد
ارکان تموم اون مدت دوسم داشت
همیشه فکر میکردم
تنهامنم که عاشقشم ولی انگار حسم دوطرفه بود
با لبخندی از ته دل اشکامو پس زدم
_دوستت دارم
دستاشو دور صورتم قاب کرد
_دیوونه اتم توله
به دنباله ی حرفش لباش بود که مهرسکوتو رو لبام کوبید
....
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار
زندگی نیست بجز دیدن یار
زندگی نیست بجز عشق
بجز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی
زندگی کرده بسی
زندگی تجربهی تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پس کوچه
و اندازهی یک عمر بیابان دارد
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد
در این فرصت کم!؟
پایان....
۱۴۰۴.۱۰.۱۷