رمان درتلاطم تاریکی55
20 خرداد · · خواندن 1 دقیقه حیف که این موقع شب تاکسی گیرنمیومد وگرنه خودشم میکشت کوتاه نمیومدم
دقایق طولانی هردو ساکت بودیم
که با لحن ارومو بچه خرکنی گفت
_خب خانم دکتر من کی میتونم داداشمو ببینم
تمسخر صداش بدجور رومخم بود
با لحن حرص دراری جواب دادم
_وقت گل نی
تک خنده ای کرد
_پسرهه دیر یا زود میاد خونمون،بالاخرهه که میبینمش
_اسم دارهه
اخمی کرد
_معلومه حسابی تو دلت جاباز کردهه کنجکاوم زودتر ببینمش این شازده رو
_اون پسرو مثل بچه ی خودم دوس دارم پس سعی نکن حرف چرتی بزنی یا افکارمضخرفتو تو سر داییو زن داییم فرو کنی
درکمال تعجب خندید
_شت خخ احمقی یا منو احمق گیراوردی،اون پسرهه ۱۷سالشه ،بابچه طرفی مگه
ریلکس خیره به روبه رو گفتم
_لزومی نمیبینم توجیهت کنم
ساکت شد
نه دیگه اون حرفی زد
نه من
بالاخره رسیدیم
جلوی ساختمون ماشین رو نگه داشت
بی حرف پیاده شدم
داشتم درو میبستم که گفت
_مراقب خودت باش