رمان در تلاطم تاریکی(رمان صحنه دار)

با بالِ شِکَسته پَرکِشیدَن هُنَر است!🕊 ️

بچه ها دارم پی دی اف رمانو درست میکنم تا دوسه روز دیگه اماده میشه 

عضوکانالی که پست قبلی گذاشتم شید

اونجا پی دی افارو قرارمیدم

بعدازاین طلسم خونم درست میکنم

ایشالا

 

دلنوشته

fati.A fati.A 4 بهمن · fati.A ·

عشقای دلم یه کانال تو روبیکا زدم لطفا حمایتم کنید 

delneveshteh_20@

 

لینکوکپی کنید بعد تو قسمت پیام ها جستجوش کنید

مرسی

این ایدیمه

لطفا پیام ندیدن فقط لینک کانالو از تو بیو بردارین

xx_23af@

فالو یادتون نره🥲❤️

_خودت میدونی از همچیزو همه کس بیشتر دوست دارم،ولی خب درک کن اون روزا جز اذیت کردنو انتقام ازت به چیزدیکه ای فکرنمیکردم،هرچند الان  مث سگ پشیمونم ولی خب میدونم فایده ای نداره چون زمان به عقب برنمیگرده


با بغض به سمتش برگشتمو دستاشو پس زدم
 

_ارکان میدونی اون روزا به من چی گذشت،میدونی چی کشیدم،نمیدونی چون جای من نبودی،منی که همزمان از شدت ترس از دست دادن بچمو ترس از دست دادن عشقم، داشتم میمردم،ولی هیچ غلطی نمیتونستم کنم،بعدم که بچمو از دست دادم،جز توکسیونداشتم،جز بی توجهی جز سردی ازت چیزی ندیدم،درخالی بشدت بهت نیاز داشتم

اشکی که ازچشمم بیرون چکیدو با پشت دست پس زدم
_نمیدونی هیچی از من نمیدونی  ،من  احمق چهارسال تموم عاشق توی لعنتی بودم ولی چون اشتباه بود حسم چون نمیتونستم باهات باشم،ترجیه دادم خودم  تنهایی  عذاب بکشم تا اینکه تورو اذیت کنم،برگشتنمم دست خودم نبود ولی وقتی اومدم ،تنها چیزی که از تو دیدم نفرت بودو بی توجهی ،میدونی چی به من گذشت،من هرلحظه زجر کشیدم تا به دستت بیارم


ارکان با چشای پر شده،اروم دراغوشم کشیدو صدای گرفته اش توگوشم پیچید 
_ملودی،به من ازتوسخت تر گذشت،هرروزم با فکر به تو میگذشت چقد گریه میکردم چقد صدات میزدم و هربار ماه بانو و بابادلداریم میدادن برمیگردی،همه کارکردم تا به جایی برسم سخت درس خوندم سخت کار کردم،چرا بخاطر کی بخاطر تو بخاطر حرفات،ترسیدم اکه نتونم چیزی که گفتی بشم،وقتی برگشتی منو نخوای ،چهارسال تموم گذشت ،توبالاخره اومدی میخواستم انتقام تموم دردایی که تو نبودت کشیدموازت بگیرم،اولش موفقم شدم ولی بعد کم اوردم ملودی،من دیگه دوست نداشتم من عاشقت شده بودم مث سگ میخواستمت
این بود وقتی تورو مست تو اون حال دیدم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم...باقی اتفاقاهم که پشت سرهم افتادنو خودتم در جریانی

 

از حرفاش که باتموم صداقت زده بود
قلبم اروم شده بود
باورم نمیشد
ارکان تموم اون مدت دوسم داشت
همیشه فکر میکردم 
تنهامنم که عاشقشم ولی انگار حسم دوطرفه بود

با لبخندی از ته دل اشکامو پس زدم

 
_دوستت دارم

دستاشو دور صورتم قاب کرد
 

_دیوونه اتم توله

به دنباله ی حرفش لباش بود که مهرسکوتو رو لبام کوبید

 

....
   زندگی نیست بجز نم نم باران بهار

   زندگی نیست بجز دیدن یار

   زندگی نیست بجز عشق

   بجز حرف محبت به کسی

   ورنه هر خار و خسی

   زندگی کرده بسی

   زندگی تجربه‌ی تلخ فراوان دارد

   دو سه تا کوچه و پس کوچه

   و اندازه‌ی یک عمر بیابان دارد

   ما چه کردیم و چه خواهیم کرد

   در این فرصت کم!؟

   
پایان....
۱۴۰۴.۱۰.۱۷
 

اروم گوشه ی لباسمو گرفتمو از پله ها پایین اومدم

نگاه  کلیی به مهونایی که دعوت کرده بودیم کردم
همه‌اومده بودن
داییوزندایی
پرستو و هانی اینا
یکی دونفر از دوستای مشترک منو هانیم اومده بودن
سلام بلند بالایی دادم که همه با خوشرویی جوابمو دادن
هانی اومد کنارم وایستاد
_دوساعته کدوم گوری رفتی،کمرم شکست انقد کار کردم

ابرویی بالا انداختم
_داشتم حاضر میشدم،بعدم من چه زود میومدم چه دیر ،پذیرایی با شما دوتا نکبته

اومد حرفی بزنه که چشامو براش گرد کردم
 

_نکنه انتظار داری من حامله کار کنم

چپکی نگام کرد
_خیلی خب کسی نخواست ازت کارکنی،بتمرگ پیش مهمونا

لبخند پیروزی زدم


_ارکان نیومده؟

سرشو به معنای نه تکون داد که اهانی زیر لب گفتم

دیروز با هانی رفته بودیم بیمارستان ،هم سونوگرافی هم ازمایش خون دادم ،بعداز اطمینان از وجود فسقلی توشکمم ،امروز قرار شد یه جشن کوچیک بگیرمو ارکانو سوپرایز کنم

ولی خب ارکان هنوز از سرکار برنگشته بود

نیشم یه ثانیه ام بسته نمیشد 
با اشاره ی دایی به سمتش رفتم

_جانم دایی

به کنارش اشاره کرد که بی حرف نشستم
دایی با لبخند مهربونی براندازم کرد
_وروجک تا نگم نمیایی پیشم

_ببخشید سرم شلوغ بود

_اشکال نداره دخترم،خودت خوبی نوه ی ماخوبه؟
 

باخجالت جواب دادم

_مرسی خوبیم

زندایی بود که با افسوس پرید وسط حرفمون


_هعی،همه سرسامون گرفتین،فقط بچه ی من انگاراضافی بود که فرستادینش گوشه ی قبرستونواز دستش راحت شدین..

چشامو با افسوس بستم
هربار که زنداییو میدیدم همین حرفارو میزد

خسته شده بودم واقعا ازاین تیکه هاش
با تشردایی  ،سرموبلندکردم
 

_بس کن ماه بانو ،بازشروع نکن این بچه چه گناهی داره که داری شبشوخراب میکنی

زندایی با دست ضربه ی به دهنش زد
_بیا محمد بیاخفه شدم


اهی کشیدمو درحالی که ازجام بلندمیشدم روبه دایی گفتم
_ببخشید من یکم کاردارم،باز بهتون سرمیزنم


_ملودی

واینستادم تا حرفای زنشو برام توجیه کنه
ازشون دور شدم
به اشپزخونه که رسیدم

با غم روصندلی نشستم


پرستو که درحال چیدن میوه تو دیس بود با نگرانی به سمتم اومد
_ای وای،چیشدی تو

نمیخواستم باز باگفتن حرفای زندایی،ناراحتش کنم پس گفتم

_هیچی چی میخواستی بشه

 

نفسی گرفتم

_پرستو،میشه یه لیوان اب بهم بدی 

بی حرف لیوان ابی دستم داد که قلوپی ازش خوردم

هیچوقت نمیشد از نیش کلام زندایی در امون بمونم ولی خب میتونست یه امشبو بیخیال بشه ولی نشد
هه منوباش فک کردم اگه بفهمن چقد خوشحال میشن
زهی خیال باطل

پرستو هرچی پرسید حرفی نزدم ،اخرسربیخیال سوال پیچ کردنم، دوباره مشغول کارش شد
با ورود هانی که سراسیمه به سمتم اومد
باتعجب نگاش کردم
_چته مگه دنبالت کردن

نفس نفس زنون با ذوق گفت
_ارکان..اومددددد..ازپشت پنجرهه دیدمم..بریم توهال که الان میرسه بالا

سریع همراه هانیو پرستو رفتیم توهال
همه به خواست پیمان از جا بلند شدن
قراربود وقتی ارکان اومد تو


یه صدا بگن Welcome, future dad

بچه بازی بودولی خب دوس داشتم انجامش بدم

وذوق عجیبی برا انجام دادن اینکارداشتم


با چرخیدن کلید تو در
همه ساکت شدن
لحظه ای بعد در بازشدو ارکان تو چارچوب در نمایان شد
همه یه صداگفتیم
_Welcome, future dad

ارکان هنگ کرد
شوکه داشت نگامون میکرد
چندبار پلک‌ زد و انگار که به خودش اومده باشه اروم لب زد
_چ..چی؟!

با لبخند مهربونی به سمتش رفتمو کشیدمش تو

خیره تونگاه سوالیش
دستشو بین دستام گرفتم
_عشقم داری،داری بابا میشی

ناخواسته قطره ی اشکی از چشمم بیرون چکید 
که ارکان  بهت زده، پچ‌زد
_شوخی که نمیکنی

سرمو به معنای نه تکون دادمو به سمت میز رفتم
جعبه ی کوچیکی که عکس سونوگرافیو جواب آزمایشم به همراه بیبی چک توش بودو از رومیز برداشتمو به سمتش برگشتم
خیره تو صورت خواستنیش ،جعبه رو به سمتش گرفتم
گیج شروع به بازکردن جعبه کرد
بادیدن محتویات داخل جعبه
لبخند رفته رفته رولباش نقش بستو 
طولی نکشید که به سمتم خم شدو تا بفهمم چخبرشده
از رو زمین بلندم کرد

با خوشحالی دادزد

_میدونستممم،میدونستمممم

 یه دور کامل چرخوندم که حالت تهوع بهم دست داد

شونه اشو اروم چنگ زدم
_ارکانننن،دارم بالامیارم ،بسهه

با خنده رو زمینم گذاشتو جلو چشم همه سرمو دراغوش کشید
صدای لرزونش توگوشم پیچید
_مرسی خانمم مرسی عمر ارکان،بهترین هدیه ای بود که تو عمرم  گرفتم

اومدم جوابشو بدم که هانی با خنده گفت
_بابا  ماهم اینجایما،وقت واسه دلو‌ قلوه دادن زیادهه

با خجالت اروم از بغل ارکان بیرون اومدم که ارکان با لبخند حرص دراری روبه هانی گفت
_حسود خانم منکه میدونم خودت بیشتر ازهوه دلت میخواد،تعارف نکن یارت اونجاس

بعدبه پیمان که با خنده نگامون میکر اشاره کردو ادامه داد
_بیا اینم که از خدا خواسته بپر بغلش اگه کسی چیزی گفت

هانی با حرص جیغ زد

_ارکاننن

 با خنده پریدم وسط حرفشون


_خیلی خب بریم بشینیم،زشته

ارکان دستشو دور کمرم حلقه کرد

_خانمم راس میگه ،از سنت خجالت بکش هانی

هانی مشتی به بازوش کوبیدو با حرص رفت کنار پیمان وایستاد

 

بایاد اوری اینکه ارکان هنوز سلام نکرده بود

اروم زیر گوشش گفتم
_سلام نکردی به مهمونا

مث خودم اروم لب زد
_مگه جنابعالی حواس گذاشتی برا من

_وا به من چه تقصیر بچته

ارکان ذوق زده گفت
_من قربون اون توله سگ بشم

بشگونی از بازوش گرفتمو باخنده گفتم
_هی به بچم نگو توله سگ

چشمک شیطونی زد
_میگم،کی میخواد جلومو بگیره


اومدم حرفی بزنم که به سمت مهمونا رفتو تک تک سلامو خوش امد گفت
به دایی که رسیدیم ،دایی مردونه بغلش کردو تبریک گفت
زنداییم درسته ناراحت بود ولی خب انقد ارکانو دوس داشت که طاقت نیاوردو بغلش کردو اروم تبریک گفت
هردو تشکر کردیمو کنارشون نشستیم
دقایقی بعد کیک کوچیکی بریدیمو‌کلی کادو به این فسقلمون دادن


....
۸ماه بعد

دستمالی برداشتمو فین کردم توش

اخیششش
دل دردو کمر درد از یه طرف از یه طرفم سرماخوردگی

هوفف

عطسه ای کردم که ارکان ،کاسه ی سوپو گذاشت جلوم
_بیا یکم سوپ بخور،خودت هیچ بچم از گشنگی هلاک شد

چشم غره ای بهش رفتم
_کوفت،حالا که اینجوری شد نمیخورم اصلا

ابرویی بالا انداخت
_اونوفت چرا

پوزخندی زدم
_رژیمم

هنوز حرفم تموم نشده بود که پقی زد زیر خنده
مات نگاش کردم که با خنده از جاش پاشدو بالشت بزرگی گذاشت زیر تیشرتش

 دست به کمر لپاشو باد کردو پنگوئنی راه رفت

_رژیمم

این کوصکش الان داشت ادای منو درمیاورد؟!
با حرص جیغی کشیدمو بالشتی که توبغلم بودو به سمتش پرت کردم که دوباره زد زیر خنده

_کوفت درد ،ارکان میزنم لهت میکنما ،بس کننن

باخنده بریده بریده گفت
_مگه..دروغ میگم...مگه این شکلی نیستی


اومدم بالشت دیگه ای سمتش پرت کنم که زنگ در به صدا دراومد

مکثی کردم
_درو میزنن ،یالا برو درو بازکن

خنده اش تبدیل به اخم مصنوعی شد
_چشم ارباب چشم رئیس

لبخند پیروزی زدم
_افرین نوکر ،زود باش


چشم غره ای بهم رفتو به سمت در رفت
بازش کرد
و لحظه ای بعد هانی با شکم بزرگش اومد تو
با دیدنش ذوق زده از جام بلندشدم
هانی دقیقا یه ماه بعداز من فهمید بارداره و الان تو ماه هشتم بود ،شکمش نسبت به من کوچیکتر بود ولی بازم بزرگ بود

سلام علیکی کردیم که ارکان روبه هانی گفت
_یه پاندا کم بود حالا شدن دوتا

اومدم بتوپم بهش که هانی با جیغ افتاد دنبالش
ارکان ولی خیلی فرز در رفت
و هانی چون نمیتونست دنبالش بره ناچار توجاش وایستاد
پشت مبلا پناه گرفت که هانی با حرص گفت
 

_ارکان  دعا کن دستم بهت نرسه

ارکان اما پررو تر از این حرفا بود
بالشتی برداشتو دوباره گذاشت زیر تیشرتشو ادا در اورد که باز جیغ مارو در اورد
ارکان در حالی که غش کرده بود از خنده گفت
 

_هوی هانی ..شوهرتو نیاوردی

هانی اومد حرفی بزنه که زنگ در مجدد زده شد
چون من نزدیکتر ازهمه بودم دروبازکردم
پیمان بود که با یه جعبه شیرینی اومد تو
_عه سلام خوش اومدی،فکرکردیم نیومدی

لبخندی زد
_سلام،داشتم ماشینو پارک میکردم،ولش خودت خوبی

_هی بدتر ازاین نمیشم

کوتاه خندیدو گفت
_چندروز دیگه راحت میشی،ولی خب ما هنوز حالا حالا باید منتظر بمونیم


ارکان بود که با دیدن پیمان اومد سمتمون
_خوش اومدی داش

_چطوری پدر نمونه

ارکان نیشخندی زد
_عالیم باجناق

دیگه به باجناق گفتن این دوتا عادت کرده بودیم
بعداز دقایقی همگی رو مبل نشستیم 
به جعبه ی شیرینی اشاره کردم
_چرا زحمت کشیدین

پیمان با لبخند به هانی نگاه کرد
_همسر هوس کرده بود

اهانی گفتمو جعبه رو بازکردم تا همه بتونن بردارن
همزمان ارکان گفت
_باجناق اینجور که بوش میاد باید یه زن دیگه بگیریم،اینا یکم دیگه بگذره میترکن

پیمان بلند زد زیر خنده و حرفشو تاییدکرد
_اره والا

هانی که دولپی شیرینی  میخورد حرفی نزدو اصلا توباغ نبود
من بودم که با حرصو ناراحتی گفتم
_ارکان دهن منو باز نکن،هنوز یادم نرفته اون روز  با اون دختره ی جنده رفتی مهمونی،تازه خدا میدونه بعدش چه غلطایی کردین

بابغض ادامه دادم
_منکه هیچوقت نمیبخشمت


با تموم شدن حرفم ،درکمال تعجب ارکانو پیمان مجدد زدن زیر خنده
با چشای گردشده ،نگاشون میکردم که ارکان بریده بریده گفت
_پیمان بیا  جنده نبودی که به لطف ملودی شدی

گیج نگاشون کردم که پیمان خنده اشوخوردو گفت
_ملودی جان،خواهرم واقعا باور کردی باجناق بهت خیانت میکنه!؟

با اخم سری تکون دادم که با شرمندگی که ازش سراغ نداشتم گفت
_بابا دختری درکار نبود،اون روز ارکان به من زنگ زدو گفت میخواد تورو اذیت کنه،بعد بلند بلندشروع به گفتن چرتوپرتاش کرد،منم حرفی نزدم چون به قول خودش یکم اذیت کردن شما بد نبود

با بهت نگاشون کردم
_یعنی..
ارکان ادامه داد
_یعنی اونی که باهاش مهمونی رفتم پیمان بودو اون حرفا همش الکی بود،خودمم مونده بودم چجوری باور کردی،د اخه من اگه میخواستم کاری کنم که انقد بلند بلند اعلام نمیکردم بفهمی


هانی بود که  بادهن پرگفت
_شما دیگه چه کوصکشای هستین

پیمان اخمی کرد
_عزیزم عفت کلام داشته باش

هانی دستشو به معنای برو بابا براش تکون داد


بی حرف از جام بلندشدم
باورم نمیشد انقد بیشعور باشن همچین کاری باهام کرده باشن
درسته ازاینکه فهمیده بودم خیانتی درکارنبوده، خرذوق شده بودم ولی در حال حاضر دلخورم بودم
پس با حرص ازجام بلندشدمو به سمت اتاق رفتمو درو محکم بهم کوبیدم

طولی نکشیدکه در بازشدو کسی اومد تو
سخت نبود بفهمم کیه
عطرش جلو تر از خودش میومدو اعلام میکرد کیه

برنگشتم عقب تاببینمشو همچنان از پنجره به بیرون خیره شدم که دستاش دورم حلقه شدو صدای بمش توگوشم پیچید 
 

بالاخره بعدازکلی دق دادن اون دوتا فضول پشت در
درو بازکردمو بیرون اومدم
قیافه ی ناراحتی به خودم گرفتم
و چون گریه کرده بودم
صورتم سرخ شده بود
بدنبود یکم این دوتا نکبتواذیت کنم

با بازشدن در دسشویی هردو شیرجه زدن سمتم
بادیدن قیافم 
هردو وارفته بهم نگا کردن
هانی بودکه با نگرانی صورتمو از نظر گذروند
_الهی بمیرم برات،منفی بود؟

سری تکون دادم که پرستو اروم دراغوشم کشیدو زد زیر گریه
_عب..عب ندارع..میشه..قول میدم میشه...هنوز خیلی وقت داری..

هانیم غمگین ادامه داد
_بس کن پرستو تو که از ملو‌بدتری،نمیبینی حالشو


پرستو بریده بریده با تشر گفت
_دست..خودمه.. مگه


اروم هردوشونو کنارزدمو درحالی که به سمت اتاق میرفتم با لحن ناراحتی گفتم 
_میخوام از مادر شدنم لذت ببرم پس مزاحمم نشین 


هردو سری تکون دادن
انگار که تازه متوجه حرفم شده باشن

یه لحظه  هنگ کردن ،با تعجبو گیجی نگام کردن که هانی بابهت لب زد
_چی..چی گفتی توالان؟!


بلند زدم زیر خنده
_وای خدا قیافه هارو خخ،دلم میخواد بزنم تو دهن جفتتون

پرستو و هانی همزمان جیغ زدن
_ملو‌بگیرمت کشتمت

فلنگو بستم ولی خب نتونستم فرار کنم ،گیرم انداختن

مث کنه چسبیدن بهمو بزور تف مالیم کردنوبیبی چکو بزور از دستم گرفتن
و هردو خرذوق شده به بیبی چک خیره شدن

 

 

روبه روشون نشستمو خیره توصورتشون باجدیدت گفتم

_هی شمادوتا نفله،بفهمم یه کلام به ارکان یا بقیه خبر دادین، پوستتونو غلفتی میکنم

 

هانی با اکره نگام کرد

_ایش ندید بدید بازی در نیار ،مثلا چی میشه بگیم به کسی

 

پرستو بود که حالت تفکر گرفتو با جدیدت گفت

_احمق جون وقتی یه زن حامله میشه،دوس داره خبر حاملگیشو خودش به شوهر خرش بگه نه یکی دیگه

 

هانی پس گردنی زد بهش 

_ببند باوا اسکل

 

_ای دستت بشکنه هانی

 

 

ریلکس به کوصخل بازیاشون گفتم

_کون مبارکو تکون بدین خونه رو تمیز کنین،کلی کارداریم یالا

 

 

هانی کوسن مبلو به طرفم پرت کرد

_چشم عباس اقا امر دیگه

 

کوسنو توهوا گرفتمو پرت کردم تو صورتش 

_ناهار یادتون نره

 

هردو مات نگام کردن

حالت صورتشون از هزارتا فوش خارمادر بدتر بود

ولی خب کی اهمیت میده

خخ

بیخیال راهی اتاقم شدمو گرفتم خوابیدم

 

 

غلتی توجام زدمو دستمو رو ارکان گذاشتم 

با افتادن دستم رو رختخواب ،گیج چشامو بازکردم 
که با جای خالیش مواجه شدم
با ندیدنش لبام اویزون شد
کجا رفته بود اول صبحی
با تقه ای که به در خورد از جا پریدم وای لابد ننه گلی بود
اومدم سریع لباسامو تنم کنم که با دیدن لباسام تو تنم ابروهام بالاپرید
من کی لباس پوشیده بودم که خودم خبرندارم

لابد ارکان تنم کرده 
شونه ای بالاانداختم که در بازشد
صورت مهربون ننه گلی از لای در پیداشد
_میتونم بیام تو

سریع از جام بلندشدم
_بفرمایین

دروکامل بازکردو داخل شد
که لبخند کوچیکی زدموسلامی زیر لب دادم که با محبت جوابموداد

_سلام به روی ماهت خوب خوابیدی دخترم

 

_مرسی بله دستتون درد نکنه 
 

_خداروشکر

با یاداوری ارکان ،سریع پرسیدم
_ننه گلی،ارکان کجاس

درحالی که رختخوابارو تا میکرد گفت
_والا صبح،با مش رحیم رفتن  دنبال جواد مکانیکی 

_یعنی رفتن ماشینودرست کنن؟

سری تکون دادو گفت
_اره ،ننه ماهمه صبونه خوردیم توام برو بخور سفره پهنه،اونام از صبح زود رفتن الاناست بیان

چشمی زیر لب گفتمو از اتاق بیرون اومدم
بادیدن ساعت دیواری که ۱۲ظهرو نشون میداد
چشام گرد شد
چقد خوابیده بودم 
کم پیش میومد انقد بخوابم
با یاد اوری اتفاقات دیشب گونه هام سرخ شد
فقط دعا دعا میکردم ننه گلیو مش رحیم صدامونو نشنیده باشن که ابرومون میره


بعداز صبونه سرو کله ی ارکانو مش رحیمم پیدا شد
سلام بلند بالایی دادم که هم مش رحیم هم ارکان جوابمودادن
اروم به سمت ارکان که خسته نشست کنار بخاری  رفتم
_چیشد،درست شد ماشین؟

سرشوبه پشتی تکیه داد
خستگی از سرو روش میبارید
_ارعع،برو حاظر شو یه رب دیگه راه میوافتیم

_استراحت نمیکنی؟

مستقیم نگام کرد
_بهتره حرکت کنیم تاباز برف نباریده برسیم اونجا

_باشه

به سمت اتاق رفتمو لباسامو که تنم بودو مرتب کردمو کیفمو از رو زمین برداشتم
همون که بیدارشدم یه روسری از ننه گرفته بودمو شال خودمو که به فاک رفته بودو انداختم دور

با خارج شدن از اتاق 
ننه گلیو مش رحیم باتعجب نگام کردن 
که ارکانم از جاش پاشد 
مش رحیم بودکه گفت
_جایی میرید؟

ارکان جلو رفتو پیشونی پیرمردو بوسید
من تعجب کردم چه برسه به پیرمرده بنده خدا
_خدا از بزرگی کمتون نکنه تاالانم خیلی زحمتتون دادیم باید راه بیوافتیم تا برف نباریده

_کاری نکردیم پسرم،میزارم برید به شرطی که باز بهمون سربزنید

خلاصه بعداز کلی تعارف تیکه پاره کردن از خونه خارج شدیم که باخنده زدم توپهلوی ارکان
با چشای گرد شده نگام کرد که گفتم
_شیطون ازاینکارام بلدبودی رو نمیکردی

_کدوم کارا

اداشو دراوردمو ژست بوسیدن پیشونی با ادم خیالی روبه روم گرفتم، که خندیدو سری از روی تاسف برام تکون که پررو پررو گفتم
_یالادیرمون شد وقت واسه مسخره بازی زیاده

چشاشو برام توکاسه چرخوند که خنده امو کنترل کردمو به سمت ماشین رفتم که ریموتو زدو هردو سوارشدیم
ارکان انقد خسته و کلافه بود که حتی جوابمم ندادو فقط ماشینو روشن کردو راه افتاد


ساعت هولو هوش پنج غروب بود که جلوی یه بیمارستان ،ماشینو پارک کرد

گیج نگاش کردم
_چرا اومدیم بیمارستان ،ماکه مدارکو تحویل نگرفتیم ازاشناش

نیم نگاهی سمتم انداخت
_وقتی خواب بودی به واسطه ی سپهر شماره ی پناهی رو‌ ازش گرفتم،همون اشناش،زنگ زدم بهشو گفتم بیاد بیمارستان و مدارکو بیاره

_چطور نفهمیدم

_عزیزم میگم خواب بودی

حالت فکرکردن گرفتم که پوفی کشیدو گفت
_پیاده شو

بی حرف پیاده شدمو راهی بیمارستان شدیم

روصندلی انتظار نشستیم که ارکان شماره ای رو گرفتو به پناهی اطلاع داد رسیدیم
بعداز دقایقی مردی میانسال با موهای جوگندمی جلومون ظاهر شد
_سلام ،اقای سماوات؟

ارکان سری تکون داد
_سلام ،بله خودمم

باهم دست دادن که مرد نگاهش به من افتاد
که ارکان قبل ازاینکه مرد سوالی کنه، معرفیم کرد
_خانمم ملودی

سلامی زیر لب دادم که مرد جوابمودادو خوشبختمی گفت
ارکان مدارک رو ازش گرفتو هرسه به سمت سردخونه راه افتادیم

نمیدونم چندساعت مشغول بودیم
تا کارای اداری انجام شه
اخرم قرارشد فردا صبح جنازه رو بفرستن غسال خونه و بعدم خاکش کنیم


با توقف ماشین جلوی در سفید رنگ و زنگ زده ای 
ازفکر بیرون اومدم 
پناهی گفت
_همین خونس پیاده شین

هرسه پیاده شدیم

پناهی تنها همسایه و دوست قدیمی عمه وشوهر عمه ی ارکان بودو میشه گفت تنها کسشون
حالا مارو اورده بود تا امشبو خونه ی عمه خانم بمونیم

درو‌باکیلید بازکردو‌داخل شد
پشت سرش با ارکان داخل شدیم
نگاه کنجکاوم از دیوارای ترک خورده و نمور سرخوردو رو رختخوابای پخشوپلاو اتا اشغالای رو زمین،نشست
ناخداگاه با تصور اون زن تنهاو مریض ،اهی از ته دل کشیدم که صدای غمگین پناهی توگوشم پیچید
_طاهره خانم خدابیامرز،هیچکسو تواین دنیانداشت،یه شوهر خدابیامرزش علی بود که اونم چندسال پیش فوت کردو طاهره خانم کلا تنها شد،بنده خدا همیشه یادت بود،کلی خودشو نفرین میکرد که چرا نتونسته سرپرستیتو به عهده بگیره و. یادگار برادرشو به امون خدا ول کرده

مکثی کردو‌روبه ارکانی که با اخم به نقطه ای خیره بود ،ادامه داد
_ارکان جان پسرم،هرکی ندونه من خبرداشتم چقد این بنده خدا وضع مالیش بد و مریض احوال بود،بخاطر همین وقتی بهش زنگ زدن راجب تو گفتن،گفت واقعا نمیتونه قبولت کنه،درکش کن نمیتونست توروهم مثل خودش بدبخت کنه


ارکان حرفی نزدکه پناهی اهی کشید و گفت
_تسلیت میگم  و ازت ممنونم این همه راهو اومدیو نزاشتی جنازه ی اون بنده خدا رو زمین بمونه

_وظیفه ام بود

تنها حرفی که ارکان زد همین بود
مرد بعداز توصیه های لازمو اینکه از قبل یخچالو پرکرده ،از خونه بیرون رفت

ارکان گوشه ای نشست که بی حرف کنارش نشستم
میفهمیدم حالش بده و میشه گفت یه چیزایی از قدیم و خاطراهای بچگیش ،براش یاداوری شده

وهیچکاری ازم برنمیومد

دستمو اروم دور شونه اش حلقه کردم که مثل بچه ای ترسیده ،سرشو رو سینه ام گذاشتو دستاشو دورم حلقه کرد
با محبت محکم بغلش کردم
_قربونت برم من ،همچی درست میشه خب؟من کنارتم

حرفی نمیزد
فقط تکون خوردن شونه هاشو حس میکردم
با خیس شدن لباسم
شصتم خبردارشد ،داره گریه میکنه
خدای من
من تحمل اشکاشو نداشتم
طولی نکشیدکه اشکام راه خودشونو پیدا کردنو کل صورتم خیس شد

هق هق مظلومانه اش قلبمو به درد میاورد
نمیدونم چقد گذشت 
یک ساعت 
دوساعت
زمانی که دیگه لرزش شونه هاشو هق هقش کلاقطع شد به خودم اومدم
اروم خم شدم رو صورتش ،بادیدن چشای بسته اش
بی اراده بوسه ای به پیشونیش زدم

باید خونه رو یکم مرتب میکردم
نگاهی به دورو ور کردم
تنها یه متکا دم دستم بود
برش داشتمو اروم سر ارکانو گذاشتم روشو کمکش کردم دراز بکشه
بایکم جستجو تو اتاق یه پتوی تمیز تا شده پیدا کردمو آوردم کشیدم روش

حالا وقت تمیزکاری بود
اول ازهمه کل خونه رو مرتب کردم
رختخواباواشغالارو جمع کردم
بعد ظرفای کثیفو بردم ظرف شوییو شروع به شستن ظرفا کردم

انقد مشغول بودم که گذر زمانو اصلا حس نکردم 
تقریبا ساعت نه شب بود که تمیز کاریم تموم شد
خداروشکر ارکان انقدی خوابش عمیق بود که با سرو صدای جاروبرقیم بیدارنشد

تنها تو یخچال ربو روغنو تخم مرغو‌نون بود
خوشبختانه چندتا سیب زمینیو پیازم داشتن 
پس شروع به درست کردن کتلت کردم
کارم که تموم شد یه چایی دم کردمو‌ به سمت ارکان غرق در خواب رفتم
با دیدنش لبخند کوچیکی رولبام نقش بست
چنان ارومو معصوم خوابیده بود که دلم نمیومد بیدارش کنم

اروم کنارش زیر پتو خزیدم
خم شدم رو صورتشو اروم ته ریششو بوسیدم

تکونی خورد که اروم صداش زدم
_ارکان،عزیزم‌ بیدارشو شام بخوریم

لای چشاشو بازکرد
با دیدنم تقریبا تو حلق خودش
نیشش بازشدو دستاشو دورم حلقه کرد

صدای بمو گرفته اش توگوشم پیچید
_حالا زوده برا شام  یکم بغل اقاییت بخواب

ادای عق زدن دراوردم
_ایشش چندش اقایی چیه بعدم کجا زوده ده شبه

خم شد روصورتم
باچشای خمارش کل صورتمو از نظر گزروند
_یه لب بده بعد میریم

باچشای گرد شده خندیدمو مشتی به بازوش زدم
_بی حیارو ببینا بلندشو

چشمکی زدوبالحن عجیبی گفت
_یا لب میدی یا ممه انتخاب باخودته

_ارکاننن

_جونممم

_کوفت بلندشو مسخره بازی درنیارغذا...

با کوبیده شدن لباش رولبام حرف تودهنم ماسید
نفس توسینه ام حبس شد
توشوک بودم که لبامو کامل کشید تو دهنشو لیسی به لب پایینیم زد
بی اراده دستامو دور گردنش حلقه کردمو لباشو عمیق بوسیدم

بعداز یه عشق بازی کوتاه بالاخره اقا رضایت داد شام بخوریم


دوروز بعد
 

بالاخره کارای خاکسپری طاهره خانم تموم شدو مابعد
خاک کردنو دادن خیرات براش،و تسویه حساب اجاره ی عقب افتاده وتحویل خونه ی عمه‌ خانم به صاحب خونه ،برگشتیم خونه

.....

دو ماه بعد

با تقه ی محکم دیگه ای که به در خورد با حرص جیغ زدم
_هانیییی بخدا بیام بیرون میگامت

 

صدای حرصیشو از پشت در شنیدم
 

_پرستو اینو ننداز به جون من،اون در بی صاحبو انقد نزن

صدای خنده ی  پرستو که بلند شد
خونسرد گفتم
_اگه من  نتیجه روبه شمادوتا احمق گفتم،اونوقت تف کنین توصورتم

پرستو بود که درجوابم گفت
_ملو خرنشو ،مردیم از فضولی یالا بیا بیرون

بیبی چکو جلو روشویی گذاشتم
تا نتیجه مشخص شه
استرس مث چی به جونم افتاده بودو میترسیدم از اینکه نکنه اون دوتا خط لعنتیو نبینم
نفسمو با اضطراب بیرون فرستادمو با چشای مثلا بسته بیبی چکو از روشویی چنگ زدم
با ترس اروم چشامو بازکردم
خدایا خواهش میکنم خدایا خواهش میکنم
بادیدن دوتا خط قرمز
ازشدت خوشحالی جیغی کشیدموناباور بلند زدم زیر گریه
خدای من
من من حامله. بودم 
باورم نمیشد
خدایا واقعا ازت ممنونم

دستمو اروم روشکمم گذاشتم

_اینبار مامان خوبی میشم،قول میدم 

 

هرچندنتیجه ی تست قطعی نبود 
ولی خب خطا تو بیبی چک ،احتمالش یک درصدبود

 

زبونشو که هل داد تو دهنم با ولع مکیدمش
دستشو دورم حلقه کردو با یه حرکت سریع منو کشید رو خودش که لباشومحکمتر مک زدم
شهوت موزیانه تو تنم پیچیدو بهشتم نبض گرفت

اروم پایین تنه امو به شکمش فشاردادم که دستشو از دور کمرم برداشتو سینه هامو از رو لباس چنگ زد

اخی از لذت گفتم که 
بدون مکث شروع به باز کردن دکمه های مانتوم کردو دستاشو هل داد زیر تابم
از روسوتین محکم چنگشون زد که بی قرار ازش فاصله گرفتمو مانتو تابمو خیره توچشای خمارو‌نیازمندش ،دراوردم
حالا با یه سوتین روش بودم که خودشو جلو کشیدو قفل سوتینمو بازکرد
یکم خجالت می‌کشیدم ولی خب شهوت زورش بیشتر بود 
ارکان که تعللمو دید
اروم خوابوندم رو زمینو اینبار خودش اومد روم
تابفهمم چخبره
داغی زبونش اول رو گردنم بعد رو سینه هام نشست
نوک سینه ام که با خیسیو داغی زبونش برخورد کرد 
ناله ی بلندی کردم که  درحالی که نوک سینه امو می مکید
پچ‌زد
_اروم صدات بیرون نره

_دست..خودم نیس اخخ

سینه هامو محکم فشار میدادو می مکید
_اوخ چه خوشمزه ان اینا

اروم اهو ناله میکردم 
خیسی لای پام اذیتم میکرد

وول خوردنمو که حس کرد
دستشو لای شلوارم فرو کردو تپلمو محکم چنگ زد
اه بلندم با کشیدن انگشتش لای بهشتم 
بلندشد

_اوف چقد خیسی توله

_اومم

_میخوام ببینمش

جمله اش کامل نشده بودکه دست انداخت 
شلوارو شورتمو همزمان پایین کشید
لحظه ای بعد لخت جلوش دراز کشیده بودمو
اون درحال فتح تنم بود
خمار نگاهش کردم که لای پام نشستو درحالی که خم میشد سمت بهشتم پچ زد
_اوفف چه ابی انداخته

اروم ناله ای کردم که بوسه ای به رونم زد
بی طاقت سرشو به بهشتم چسبوندم که خنده ی بی صدایی کرد
_چی میخوایی توله حشری من

_زبونتو می‌خوام

هنوز حرفم کامل نشده بودکه زبونشو محکم کشید لای کوصم

از لذت زیادش اه بلندی کشیدم که با اشتیاقو ولع زبون زدناشو بیشتر کرد

_عاحح بخورش اومم ارعع

_جونم‌ میخورم برات ،اب کوصت بدجور بهم مزه داده


حرفاش و کاراش داشت دیونه ام میکرد
مک محکمی زدو یدفعه زبونش توسوراخم هل داد که با ناله ی بلندی تو دهنش ارضا شدم

کل ابمو خورد
و اومد روم 
نا نداشتم از جام تکون بخورم
اون اما پرانرژی ترازین حرفابود
روم خیمه زدو لبامو به دهن گرفت
به ثانیه نکشیدکه دوباره شهوت تو تن بی جنبه ام پیچید
بی تاب دست بردم سمت کمربندشو
به کمک خودش بازش کردم،شلوارو شورتشو همزمان پایین کشیدم که الت سیخو داغشو لای کوصم گذاشت
چشامو با لذت بستم که اروم آلتشو با ابم خیس کردو لحظه ای بعد کلشو توم فرو کرد
بعداز چندماه واقعا دردم اومد

این دومین دوخولمون بود

کمی طول کشید تا دردم اروم شه
_اگه اذیتی درش بیارم

 

بدجور میخواستمش پس سرمو به نشونه مخالف تکون دادم

_ادامه بده

با شروع کمر زدناش  درد جاشو با لذت عوض کرد
تلمبه هاش به قدری محکم بود که میترسیدم صداش به بیرون از اتاق بره
انقد تنمو مالیدو تلمبه زد که همزمان باهم ارضاشدیم

ابشو تو کوصم خالی کردو با یه بوس کوچیک به لبام ،التشو بیرون کشید
با شالم هم خودشو هم منو تمیز کرد

اومدم لباسامو تنم کنم که دستمو گرفتو کشیدم توبغلش 
_نمیخواد بپوشی

با چشای گرد شده گفتم
_زشته یوقت ننه گلی میاد تو ابرومون میره

بوسه ای پشت  گردنم زد
_هنوز ازت سیرنشدم بعد اینکه کارمون تموم شد میپوشی

با خنده لب زدم
_مگه باز میخوای

الت سیخ شده اشو به باسنم فشار داد
_یسس

حرفی نزدم
بدم نمیومد یه دور دیگه سکس کنیم

با مالیده شدن سینه هام توسط دستش دوباره تحریک شدم که اروم آلتشو هل داد تو بهشت خیسمواروم شروع به تلمبه زدن کرد

نمیدونم تاصبح چندبار سکس کردیم زمانی که دیگه کوصم به سوزش افتاده بودو ازشدت بی خوابی بیهوش شدم ،دست برداشت

...

آهنگ چنان غمگین بود 
دلم میخواست زار بزنم
همون لحظه ارکان اهنگ رو عوض کرد
با اخم نگاش کردم 
اون اما نگاهش پی جاده بود
دستموجلوبردم اهنگو برگردونم که یدونه زد رو دستم
ایی گفتمو با لبای اویزون نگاش کردم که نیم نگاهی سمتم انداخت
باصدایی که رگه های خنده توش موج میزد گفت
 

_مث بچه ها لباتو‌ جلونده،اهنگش رومخم بود

_من دوسش داشتم

ریلکس به پایین تنه اش اشاره کرد
که با حرص جیغی کشیدم
_خیلی بیشورریییی

بلند خندید 
_حرص نخور شیرت خشک میشه

چشم غره ای رفتمو بی توجه به حرفی که زد پرسیدم
_پنج ساعته توراهیم پس کی میرسیم

اخمی کردو با اشاره به ترافیک گفت
_بااین ترافیکو برف حالا حالاها توراهیم

هوفف
بی حوصله گوشیمو دراوردمو مشغول ور رفتن باهاش شدم
از طرفی گشنم بود از صبح چیزی نخورده بودم 
ازطرفیم خسته بودم
تو اینستاو واتساپم خبری نبود
بی حوصله تر ازقبل گوشیو پرت کردم توکیفم که ارکان گفت
_تو مپ یه میانبور هس،ازاونجا میرم

_از هرجا میری برو فقط برسیم بقیش مهم نیس

سری تکون دادو ماشینو به سمت اولین خروجی هدایت کرد
یک ساعتی میشد همچنان توراه بودیم 
تاچشم کارمیکرد بیابونی بودوبرف
جاده خلوت خلوت بود
توحالوهوای خودم بودم که ماشین شروع به  پرت پرت کردن ،کرد
باتعجب به ارکان نگاه کردم اونم دست کمی از من نداشت
با توقف ماشین ضربه ای به فرمون زد
 

_گندش بزنن الان وقت خراب شدن نیستت

_چیشدد

با اخم درحالی که از ماشین پیاده میشد گفت
_نمیدونم چه مرگشه بزار یه نگاهی بندازم

همراهش پیاده شدم 
وایی هوا بقدری سرد بود که همون لحظه لرز کردم
رفتم کنارش که گوشیشو داد دستم
_بیا چراغ بنداز ببینم چه مرگشه
سری تکون دادم که کاپوت ماشینو بالاداد
مشغول بررسی شد

_چشه

کلافه گفت
_پمپ بنزینش از کارافتاده

نگران گفتم
_حالا چیکارکنیم

_نمیدونم بزار زنگ بزنم امداد خودرو


گوشیو دستش دادم که بااخم دادزد
_گوه توش انتن نیس

_بزار منم چک کنم گوشیمو


گوشیمو از توکیفم دراوردم
گوشی منم انتن نداشت
گندش بزنن

_انتن ندارم منم

چنگی به موهاش زد

_برو توماشین بشین ببینیم یکی پیدا میشه تواین خراب شده کمکمون کنه

_توام بیا سرده

_ب فکرمن نباش من سردم نیس برو بشین


بلا اجبار برگشتم تو ماشین
ماشینم سرد شده بود
تعجبی نداشت
وقتی ماشین خاموش بود
بخاریش چجوری روشن می موند
پاهامو تو بغلم گرفتم
از شدت سرما دندونام بهم میخورد
خدایا حالا چه غلطی کنیم
از یه طرف سرما از طرفی تاریکی هوا 
ازطرفیم هیچکس نبود 
نمیدونم چقد به ارکان کلافه خیره شدم که بالاخره اومد سوار شدو با حرص درو بهم کوبید
_کیرم تواین خراب شده

درحالی که از سرما میلرزیدم 
لب زدم
_زیپ کاپشنتو ببند سرده

نگاهش که بهم افتاد 
نگران گفت
_داری میلرزی ،اونوقت به فکر منی

_من..خوبم

اخمی کرد
_دارم میبینم خیلی خوبی،کجات خوبه

_میگم خوبم

بی حرف کاپشنشو از تنش در اورد و کشید روم
با تعجب لب زدم
_دیوونه...یخ میزنیی بپوشش

جدی گفت
_خوبم

انقدی سردم بود که ناچار کوتاه اومدم
ولی خب دائم نگاهم به اون بود که تنها یه پلیور تنش بود

دقایق طولانی گذشته بود 
ولی خبری از یه ماشینم نبود
با عطسه ای که ارکان کرد
نگران گفتم
_ارکان کاپشنتو بپوش تا مریض نشدی

_خوبم

اخمی کردمو کاپشنو از روم برداشتمو گرفتم سمتش
_لج نکن بپوشش

طولانی نگاهم کردو بالاخره گرفت پوشیدش
اومدم باز بگم زیپتو ببند که دستمو گرفتو منو کشید سمت خودش
_بیا بغلم

با چشای گرد شده نگاش میکردم که خیلی راحت از رو صندلی بلندم کردو منو کشید رو پاش
با قلبی که بشدت تند میزدو چشای گرد شده نگاش میکردم که 
نشوندم رو‌پاشو دستاشو دورم حلقه کرد

_چیکارداری میکنی

_هیسس هردومون سردمونه ،برا اینکه زنده بمونیم مجبوریم

حرفی نزدمو تواغوشش فرو رفتم
طولی نکشید که گرمای تنش 
تن یخ زدمو گرم کرد
سرم رو سینه اش بودو صدای بلند قلبشو میشنیدم
دروغه بگم اگه توکونم عروسی نبود
دقایق طولانی توهمون حالت موندیم
لعنتی پام خشک شده بود
تکونی خوردم ولی خب فایده ای نداشت
خودمو تکون تکون میدادم که با صدای خماری که توگوشم پیچید ،چشام تااخر گردشد
_ببینم میتونی بیدارش کنی

صاف تو جام نشستم 
لعنتی عضو سیخ شده اشو زیرم حس میکردم
کمی ازش فاصله گرفتم تابتونم صورتشو ببینم
بادیدن چشای خمارش
چیزی تودلم تکون خورد
اروم اسمشو صدازدم
_ارکان

_جان
بی حرف فقط نگاش کردم
که دستشو بلندکردو تره ای ازموهامو زیر شالم فرستاد
_ملودی

بی اختیار جانمی گفتم که لبخند کمرنگی زد
_میبخشمت

ابرویی بالا انداختم 
_چی

_میگم بخاطر پنهان کاریت بابت بچه میبخشمت

درسته خوشحال شدم ولی خب از پرروییش حرصم گرفت
مشتی به سینه اش زدم
_خیلی پررویی اونی که باید ببخشه منم نه تو

نیشخندی زد
_اونوقت چرا

_چون اذیتم کردی


بی صدا خندید
_یوقتا حس میکنم با یه بچه طرفم نه یه زن۳۰ساله

باحرص مشت دیگه ای به سینش زدم که الکی اخ واخ کرد


_من ۲۹سالمههه نه ۳۰

_بیا اینم نمونه اش


ایشی گفتم که جدی شد
خم شد روصورتم
_ملودی 
_بله

خیره توچشام با لحن عجیبی گفت

_اگه فردای نبود اگه  هراتفاقی افتاد میخوام بدونی من ،من بیشتر از تموم دنیا، دوس....


با تقه ی محکمی که به شیشه خورد
هردو از جا پریدیم
حرفش نصفه موند
لعنتی کی بود این موقع شب
اد باید میزاشت وسط فضای احساسیمون پارازیت میپروند

با تقه ی بعدی که به شیشه خورد 
ارکان منو رو صندلی شاگرد نشوندو شیشه رو پایین داد
بادیدن پیرمردفرتوتی که لباسای محلی تنش بود،هردو تعجب کردیم

ارکان بودکه پزسید
_جانم کاری داشتین؟

پیرمرد باکنجکاوی  نگامون کرد
_اتفاقی افتاده ، چرا وسط جاده ماشینو نگه داشتی پسرم؟

ارکان اخمی کرد
_ماشین خراب شده 
چندساعتی میشه منتظریم یکی به دادمون برسه ولی خب هیچ ماشینی از این‌ورا رد نمیشه،گوشیامونم انتن ندارن

پیرمرد جدی گفت
_اره این موقع از سال بخاطر برفو کولاک کسی از این ورا رد نمیشه،چاره ای نیست باید تا صبح منتظر بمونین

ارکان سری تکون دادکه پیرمرد گفت
_بیایین بریم منزل ما بابا جان تافردا صبح یه فکری کنیم

ارکان که معلوم بود دو به شکه درجوابش گفت
_ممنون ولی همینجا منتظر میمونیم


پیرمرد با عصاش اشاره ای به من لرزون کرد
_لج نکن پسرجان،خانمت رنگ به رو نداره،خودتم همینطور،بااین سرما و کولاک تا فردا دووم نمیارین

ارکان به ناچار قبول کردو هردو از ماشین پیاده شدیم که پیرمرد گفت
_یکم جلوترمنزل ماس
واقعا شانس اوردین،بچه ی مش رسول داره بدنیا میاد،اومدم دنبال قابله که شمارو دیدم


با رسیدن به خونه ی قدیمیو کاهگلی 
پیرمرد درو زد
یکم بعت پیرزنی تپل اندام درو بازکرد
با دیدن ما تعجب کرد
_سلام

پیرمرد توضیح داد
_آرواد بیلووا گوناخ گتیرمیشم
(زن برات مهمون اوردم)

چون ترکی بلد بودم متوجه شدم
ارکان اما گیج نگاش کردکه زن خندید
_خوش گلیبلر

بعد رو به ما گفت
_خوش اومدین بفرمایین

هردو سلامی کردیمو با تشکر وارد شدیم

نیم ساعتی میشد اومده بودیم خونه ی مش رحیمو خانمش ننه گلی
خیلی آدمای خوبو خونگرمی بودن
مش رحیمو ارکان رفتن دنبال قابله برا همسایه 
من مونده بودمو ننه گلی 
ننه گلی چایی خوشرنگی جلوم گذاشت
_بیا مادر بخور تنت گرم شه

تشکری کردموجرعه ای ازچایی خوردم
_مرسی،ببخشید توروخدا به شمازحمت دادیم

ننه گلی لبخندی زدو با لحجه ی ترکیش گفت 
_ننه نگو این حرفو مهمون رحمته

لبخندشو با لبخند جواب دادم که پرسید
_خب مادر چیشد سر از اینجا دراوردین

شروع به تعریف کردن کردم
اینکه بخاطر عمه ی ارکان اومده بودیم و ماشین خراب شدو کنارجاده موندگار شدیم

حرفم که تموم شد با ارامش نگام کرد

_عیب نداره ننه ،درست میشه،جواد پسرصغرا خانم صبح برمیگرده  خونه،اخه تهران کارمیکنه،مکانیکه کمکتون می‌کنه

خوشحال تشکری کردم که گفت
_حتما تاالان گشنه موندین،بزار مش رحیمو شوهرت بیان سفره رو می‌چینم

_چشم دستتون درد نکنه


بالاخره بعداز یک ساعت ارکانو مش رحیم برگشتن
قابله رو بردن خونه ی همسایه واومدن

ارکان یخ زده بود
اینو از سرو صورت سرخ شده اش فهمیدم

سریع از جام بلندشدمو به سمتش رفتم
_خوبی؟

لبخندمهربونی زد
_خوبم تو بهتری

سری تکون دادم که. دستشو دور شونه ام انداختو به سمت سفره ی رنگی ننه گلی هدایتم کردو هردو باهم نشستیم

با تعارف مش رحیم 
با گشنگی شروع به خوردن کردیم

بعداز خوردن شام باکمک ننه سفره رو جمع کردم 
ولی نزاشت ظرفا رو بشورم
چرا که باید تو حیاط ظرفا رو میشستیم

اخرشب بود که ننه رفت تو اتاقو صدام زد

_ملودی جان 

_جانم

رختخوابی روزمین انداخت 
_مادر جاتونو انداختم تواتاق چیزی لازم داشتی صدام کن

بالبخند گونه اشو بوسیدم
_دستتون درد نکنه

لبخندی زدوبعداز برداشتن دو دست رختخواب از اتاق بیرون رفت

خسته تو رختخواب دونفره ای که برامون پهن کرده بود دراز کشیدم 
لحظه ای بعد در اتاق بازشدو ارکانم اومد تو

پشت سرش درو‌بست و شروع به دراوردن پلیورش کرد
حالا تیشرتو شلوار بیرون تنش بود
اومد کنارم درازکشید
که توضیح دادم
_ننه جابرامون پهن کرد روم نشد بگم جدا پهن کنه


لحافت رو. روی دوتامون کشید
_هیش میدونم نمیخواد توضیح بدی
 

با تعجب نگاش کردم که ریلکس منو کشید توبغلش
حرفی نزدم که لب زد
 

_برگرد بزار از پشت بغلت کنم

باقلبی که باز از نزدیکیش تن تن به سینم میکوبید
پشتمو بهش کردم که ازپشت بغلم کرد
دقیقه ها می‌گذشتو تیک تاک ساعت توسرم میچرخید
از بغل ارکان بود یا عوض شدن جام که بی خوابی زده بود به سرم
تکونی خوردمو برگشتن سمت ارکان
با دیدن چشای بازش کپ کردم
ولی خب حرفی نزدم
فقط نگاش میکردم
سیاهی چشاش ادمو توخودش غرق میکرد
نگاه اونم خیره توچشام بود
نفسای داغش توصورتم پخش میشدوتنمو داغ میکرد 
لحظه ای بعد دستش رو گونه ام نشست
اروم نوازشم کرد
نگاهم که رو لباش سرخورد
فاصله به صفر رسید
تابفهمم چیشده لبای خیسش رو لبای نیمه بازم نشست 
باکشیده شدن لبام تو دهنش 
اهی کشیدم 
اول اروم بعد رفته رفته باخشونتو ولع شروع به خوردن لبام کرد
از شوک بیرون اومدمو 
بی طاقت لباشو به کام گرفتم
 

 

چنان زد رو ترمز که کم مونده بود با کله برم توشیشه
تابه خودم بیام بازومو چنگ زدو خم شد روصورتم 
از لای دندوناش غرید
_د نباید بسوزه میشنوی نباید بسوزه،یکی میخواد دلش به حال خودت بسوزه بدبخت،همنطور که اون مادره توام مادربودی ،اینو توگوشات فرو کنو به چیزای کوصشر فکر نکن،به اندازه ی کافی زندگیمون به گوه کشیده شده،بدترش نکن

با بغض سرتکون دادم که بی حرف ولم کردو ماشینو دوباره به حرکت دراورد

حق داشت
به اندازه ی کافی تواین مدت بخاطر اون عوضی زندگیمون بهم ریخته بودو من با این فکرا فقط بدترش میکردم
هم حال خودمو هم حال اونو

...
چندروز بعد

تواین چندروز یکم از اون حالت دپو سردرگمی بیرون اومده بودیم
سهند دیروز صبح اعدام شدو امروز تشییع جنازه اش بود
هرچندکسی جز داییو زنداییو پرستو برا خاک کردنش نرفتن
ایناروهم از پرستو شنیدم
سخت بود
درد داشت
ناراحت بودم
درسته خیلی درحقم بد کرده بود ولی خب
هرچی نبود ازبچگی باهم بزرگ شده بودیم

با صدای خسته ی ارکان 
ازفکربیرون اومدم
_بله

_ناهار نپختی؟

_نه

تواین چندروز برعکس اون یه ماه باهام مهربون تر برخورد میکرد
اشکالی نداره ای زمزمه کردو گوشیشو برداشتو ازبیرون غذا سفارش داد


منم ازجام بلندشدمو تا غذاها بیاد مشغول چیدن میزشدم 
صدای زنگ در همزمان با صدای زنگ تلفن ارکان بلندشد
باتعجب نگاش کردم که گفت
_تودرو بازکن من ببینم کیه زنگ میزنه

_باشه

دروبازکردمو غذاروتحویل گرفتم
صدای ارکان رفته رفته اوج میگرفتو این منو کنجکاو میکردکه کی پشت خط میتونه باشه

باکنجکاوی جلورفتم
_جناب سروان گفتم که ،به من هیچ دخلی نداره اون زن

_چی چیو اروم باشم ،نمبخوام اروم باشم من هیچ فامیلی ندارم ،چرا نمیفهمین اینو


نمیدونم بحث چی بود 
وپشت خط چی گفتش بهش که با حرص گفت
_اوکی وقت میخوام بعد بهتون جواب میدم

منتظر حرفی ازطرف نشدو گوشیو توروش قطع کرد

غذارو رومیزگذاستمو به سمتش رفتم
_چیشده چرا داد میزدی

کلافه چنگی به موهاش زد
_از اگاهی زنگ زدن

بند دلم پاره شد 
بازچیشده بود
نگاه ترسیدمو که سریع گفت
_چیزی نیس نترس،راجب اون بیناموس نبود

_پس چی

اخمی کرد
_عمه ام،یعنی عمه ی تنیم فوت شده، بچه یا فامیل درجه یکی جز من نداره،یکی از اشناهاشون با کلی پرسوجو و تحقیق و پلیس فهمیده من وجود دارم و الان برا همین بهم زنگ زدن


گیج و بهت زده پرسیدم 
_چرا خب

_بیمارستان  طبق قانون اجازه ی دفن و کفن نمیده وجنازه یک هفته اس تو سرد خونه اس ،اگه نرم کارای اداری دفنو کفنو انجام ندم حالا حالاها اونجا میمونه

نفسمو کلافه فوت کردم
_زن بیچاره ،یعنی واقعا کسیوندارع؟

ارکان سری به نشونه ی منفی تکون داد
_شوهرش چندسال پیش مرده و چون بچه دار نمی‌شده ،بچه ایم ندارع،تنها یه داداش داشت که اونم بابای من بودو فوت کرده،میمونه من

_چاره ای نداریم پس

سری تکون داد
_بااینکه هیچ دل خوشی ازش  ندارم ولی خب نمیتونمم بزارم اونجا بمونه

باتاسف دستشو گرفتم
_خدارحمتش کنه


_مرسی،بایدادرس دقیقشواز اگاهی بگیرم،امروز عصر راه  
میوافتیم

سری تکون دادم که با اشاره به غذاهای سرد شده گفت
_من میلی ندارم تو اگه دوس داری بخور

_نه گشنم نیس

_اوکی من میرم بخوابم

حرفی نزدم که ازکنارم گذشتو به اتاق مهمون رفت

هعی
بدبختیای ما انگار تمومی نداشت

تکیه امو به مبل دادمو کانالو عوض کردم
خاک برسرتون یعنی یدونه برنامه ی خوب پخش نمیکنن
با نشستن ارکان روبه روم 
بیخیال مشغول نگاه کردن به برنامه ی مضخرف درحال پخش ،شدم
صدای دینگ پیامی که برام اومد حواسم رو معطوف خودش کرد
هم من هم ارکان نگاهمون به سمت گوشیم کشیده شد
گوشیو از رومیز برداشتم
بادیدن پیام هانی اول خواستم جواب ندم ولی با فکری که به سرم زد لبخند شیطانی رولبام نشست 
پیامو بازکردم
_چطوری ؟ارکان خونس

با لبخند پهنی نوشتم 
_خوبم توخوبی،ارع

همینطور چت میکردیم که صدای عصبی ارکان تو گوشم پیچید
_با کی داری لاس میزنی نیشت تا بناگوش بازهه

ناخداگاه پوزخندی زدم
ریلکس خیره تو چشاش لب زدم
_فک نمیکنم به توربطی داشته باشه

دقیقا حرف خودشو به خودش تحویل داده بودم
کارد میزدی خونش درنمیومد
_مث ادم جواب منو بده کی بود میگم

نیشخندی زدم
_گفتم که به تو مربوط نیییستتتت

با اخم توپید
_نصفه شبی سگم نکن میگم کدوم حرومزاده ایه این موقع شب بهت پیام داده

با لبخند حرص دراری گوشیو تو دستم چرخوندم
_عشقمه،خیالت راحت شد؟

لحظه ای ساکت شد
باچشای گرد شده از حرص نگام کرد
اومدم دوباره به چت کردنم با هانی ادامه بدم که با یه خیز سریع پرید سمتمو تا بفهمم چیشده گوشیو از دستم قاپید
ماتم برد
اون الان چیکارکرد
اومد بره که به خودم اومدم
سریع با یه حرکت،تیشرتشو از پشت چنگ زدم که چون حواسش نبود با کون رو زمین افتاد 
مونده بودم بخندم یانه
فقط میدونستم نباید بزارم بفهمه اون شخص هانیه 
خودمو جلو کشیدمو رو اون که از درد ناله میکرد
خم شدم
اومدم گوشیو ازش بقاپم که فهمیدو پشتش قایمش کرد

_عا عاااا کور خوندی

با حرص لگدی به پاش زدم
_گوشیموبدههه

نوچی کرد
_نمیدم

_نمیدی؟

ابرویی بالا انداخت
_نه

_خودت خواستی

تا بفهمه چیشدع به طرفش حمله ور شدمو بازوشو محکم  گاز گرفتم
صدای دادش بلندشد
ولی خب من با حرص دندونامو رو بازوش فشار میدادم
_ای ولم کن سگی مگه چتههه اخخخ

بی توجه فشار دندونامو بیشتر کردم که موهامو گرفتو محکم کشید 
باتموم دردی که داشتم، نمیخواستم بیخیال بشم  
_ول کننننن لعنتی خون اومدد


با دهن پر گفتم
_خوت وللل کننن موهام اخخخ


بالاخره کم اوردمو با جیغ دهنمو از روبازوش برداشتم اونم موهامو ول کرد که نفس نفس زنون مث ببر زخمی نگاش کردم 
که اونم عصبی چشم غره ای رفت بهم
که از بی حواسیش استفاده کردمو گوشیو از دستش گرفتم
تا به خودش بیاد فلنگو بستم

چندلحظه توشوک بود ولی خب سریع به خودش اومدو افتاد دنبالم
بادیدنش درست تو چند قدمیم جیغی کشیدمو به قدمام سرعت بخشیدم
که یهو دست انداخت دور کمرم
_کجا با این عجله

نفس نفس زنون نالیدم
_بابا ولم کن چی از جونم میخوایی

_یا با زبون خوش اون ماسماسکو میدی یا بزور میگیرمش

بالجبازی گفتم
_نمیدم توام هیچ غلطی نمیتونی بکنی
به دنباله ی حرفم گوشیو انداختم تو شورتم

بازوموگرفتو برم گردوندسمت خودش 
اومدم بتوپم بهش که با دیدنگاه خیره اش لال شدم

با لحن ارومی گفت
_اوکی اروم بگیر کاریت ندارم

نفس نفس زنون نگاش کردم
که قدمی به سمتم برداشت ناخداگاه یه قدم عقب رفتم
هرچی من عقب میرفتم اون جلو میومد
دست خودم نبود که قلبم انقد تند میزد
با برخورد به دیوار دیگه نمیشد عقب تر ازاین برم
توحالت منگی به سرمیبردم که
دستاش دور کمرم نشست 
مث برق گرفته ها نگاش کردم
که اروم خم شد رو صورتم 
نفسای داغش رو صورتم پخش میشد
صدای گرومپ گرومپ قلبم به قدری زیاد بود که میترسیدم صداش به گوشش برسه
اب دهنمو به سختی قورت دادم که لب زد

_میخوای ببوسمت؟

منگ اومی گفتم که پچ زد
_چی میخوای ملو‌بهم بگو

_ن.. نمیدونم

دستشو اروم بالا اوردو صورتمو نوازش کرد
تو خلسه ی شیرینی فرو رفته بودم که انگشتشو اروم از چونه ام تا سینه ام سوق داد 
نفس نفس میزدم 
کل تنم داغ کرده بود
انگشتش همونطور پایین میواومد
دراخر رو پایین تنه ام مکث کرد
اه ریزی ازبین لبام خارج شد
که با لحن اغواگری لب زد
_چی میخوای بیبی بهم بگو

_هیچ..هیچی


_مطمعنی؟

وقتی حرف میزد لباش به لبام میخوردو داغ تر ازقبلم میکرد
دستش که رو پایین تنه ام کامل نشست
نفس توسینه ام حبس شد
اروم دستشو توشلوارم فروکرد
شورتمو کنارزد
حالم بدجور خراب بود
درست لحظه ای که منتظر لمسش بودم
دستشو از شلوارم بیرون کشید
چشامو با تعجب باز کردم
که گوشیمو تو دستش تکونی دادو با لبخند پیروزی ازم فاصله گرفت
وارفته نگاش کردم که درمقابل نگاهم شروع به ور رفتن باگوشی کرد
لحظه ای بعد نیشخند مسخره ای زدو گوشیو پرت کرد سمتم
که توهوا گرفتمش

_چارساعت بخاطر هانی خله، مغذ منوخوردی

_توزیادی پیگیر بودی منکه کاریت نداشتم

صدام بدجور میلرزیدو رسوام میکرد

پوزخند ارکان بدجور رومخم بود
سرمو باحرص به معنای چیه تکون دادم که چشمکی زد
_خیلی زود وا میدی یکم رو خودت کارکن

با جیغ کوسن مبلو برداشتموپرت کردم توصورتش که باخنده روهوا گرفتش


....

نگاه ترسیده امو به ارکان دوختم
_نمیخوام ببینمش

دستمو تو دستش گرفت
_اروم باش من اینجام هیچ‌گوهی نمیتونه بخوره

_دست خودم نیست

_به ولای علی چپ نگات کنه یا ببینم بازم ترسیدی قید همچیو میزنمو جلو چش همه میکشمش

به قدری جدیو قاطع بود که شکی به حرفاش نداشتم

سعی کردم اروم باشم تامبدا حرفاشو عملی کنه دم اخری شر بپاشه
امروز روز نهایی  دادگاه بودو ما الان منتظر قاضی بودیم تا جلسه رو شروع کنه
و اون حکم کوفتی رو زودتر اعلام کنه
تا از این فضای کوفتی خلاص شیم
هانی نیومده بود یعنی اجازه ی ورود ندادن تنها منو ارکانو وکیلمون بودیم با وکیل سهندو داییو زندایی
زنداییو میدیدم که اروم اشک میریخت و دایی دلداریش میداد
هعی
هرچی نبود بچشون بود
نمیدونم چرا اینجوری شد
کارمون به اینجا کشید 
ولی خب من مقصرنبودم
بودم؟!!

باصدای سرباز که ورود قاضیو اعلام کرد
همگی از جابلندشدیم
قاضی پشت میزش نشستو با چند ضربه به میزش همه رو به سکوت دعوت کرد
با نام خدا شروع کرد به حرف زدن از پرونده
مابین حرفش رو به سرباز گفت
_مجرم رو بیارین


لحظاتی بعد در مجدد بازشد سهند دستبند به دست همراه دوسه تا مامور پلیس وارد شدن
ازشدت ترسو اضطراب دهنم خشک شده بود
نمیتونستم اروم باشم
فشار دست ارکان با دیدن اون عوضی بیشتر ازقبل شدکه اخی ازدهنم بیرون پرید
باشنیدن صدام
نیم نگاهی سمتم انداخت
سفیدی چشاش به سرخی میزدو اخماش ادمو میترسوند
اروم لب زدم
_اروم باش جون من

بی حرف سری تکون داد که قاضی بلندگفت
_شاکی(قربانی) تو جایگاه قرار بگیره

همه ی نگاها سمت من کشیده شد
اب دهنمو به سختی قورت دادمو درمقابل نگاه خیره ی همه به جایگاه مد نظر رفتم

نگاه ترسیدم دائم رو ارکان بود که برخلاف چند دقیقه پیش سعی می‌کرد به ارامش دعوتم کنه

نفسی کشیدمو لب زدم
_خوبم

لبخند کمرنگی زد که دلم رو گرم کرد

تواین بین تموم تلاشم رو میکردم تافقط چشمم به سهند بی همچیز نخوره

قاضی تک سرفه ای کردو روبه من گفت
_خانم احمدی شاکی و قربانی پرونده لطفا راجب اون روز دوباره برامون بگید

بااینکه بارها تعریف کرده بودم چه اتفاقاتی افتاده بازم برام سخت بود تعریف اون روز کذایی
با صدای لرزون 
اینبار خیره به صورت شیطانی سهند که نگاهش ازهمون بدو ورود روم ثابت بود ،شروع کردم به تعریف کردن از نقشه ی اون زن پلید تا تموم اعترافاتو کارای سهند، به اینجای حرفم که رسیدم قاضی با اخم گفت
_کافیه،مجرم  سهند سماوات حرف بزنه،دفاعیه ای از خودت داری


سهند برخلاف چند جلسه ی قبل گفت
_دفاعی ندارم

وکیلش که خود دادگاه براش در نظر گرفته بود بلندشد

_جناب قاضی موکل من حال روحی خوبی نداره و نمیتونه ازخودش دفاعی کنه،من توپرونده ام قید کردم که موکلم سلامت روانی و عقلانی درستی نداشته و نداره

وکیل مابود که بااعصبانیت ازجاش بلندشد
_اعتراض دارم جناب قاضی

قاضی خونسردگفت
_اعتراض وارده حرفتوبزن

وکیل پرونده ای رو گذاشت جلوی قاضی
_این مدارک پذشکی مجرمه که نشون میده که کاملا سالمه و هیچ مشکل روانی یا عقلانی نداره،تموم ازمایشا روش انجام شده،دزدیده شدن موکلم ،وبه قتل رسوندن اقای فرهاد احمدی و قاسم طهماسب ،کاملا عمدی بوده
میتونید پرونده رومطالعه کنید


قاضی سری تکون داد
_کپی تموم مدارک از قبل بررسی شده و باتوجه به اون ها رای گیری کردیم


وکیل تشکری کردو توجاش نشست 
اینبار قاضی روبه من پرسید 
_خانم احمدی شما حرف دیگه ای دارید؟

با بغضی که ناخواسته از یاداوری مرگ پدرو بچه ی بی گناهم تو گلوم نقش بسته بود گفتم
_ازتون تقاضای اشد مجازات رو دارم نه بخاطر خودم بلکه بخاطر پدرو جنین بی گناهم و همسرم که با بی رحمی مورد ضربو شتم قرارگرفت

_خیلی خب اگر حرفی ندارید بفرمایید بشینید تا حکم رو اعلام کنم

بی حرف با نگاه نفرت باری به سهند که با غم فقط تماشام میکرد 
برگشتم سرجام نشستم 
ارکان دوباره دستمو گرفت
_همچی درست میشه

_میدونم


قاضی با دعوت به سکوت شروع به خوندن برگه ی تو دستش کرد
_بسم الله الرحمن الرحیم 
حکم نهایی بدین شرح است 
متهم پرونده که مجرم ،سهند سماوات،شناخته شد
باتوجه به مدارک و شواهد و جرم هایی که مرتکب شده و درخواست شاکی
به اشد مجازات یعنی ۱۰۰ضربه شلاق و اعدام محکوم می‌شود .

ختم جلسه

باتموم شدن حرف قاضی
زندایی بلند زد زیر گریه و روبه دایی با التماس نالید
_محمد،محمد توروخدا نجاتش بده محمد نزار بچمو بگیرن توروقران

دایی اما درسکوت اشک میریخت
قاضی اتاق رو ترک کردو سربازا پشتش
سهندو داشتن میبردن

زندایی پشتش دوید 
_سهندد پسرممم

سرباز بزور جلوشو گرفت
_خانم ساکت باش چخبرته

_پسرم توروخدا بزار بچمو یه باردیگه بغل کنم


ارکان بی توجه ازرو صندلی بلندم کردو به طرف در رفت که زندایی  نگاهش بهمون افتاد
اینبار به سمت من اومد
تابفهمم چیشد رو زمین جلو پام زانوزد
_ملودییی،دخترم تو روجون عزیزت بگذر از بچم تو روخدا

قطره ی اشکی ازچشمم بیرون چکید
که زندایی بیشتر از قبل زد زیر گریه
_ملودی بچمو نگیر داغشو رودلم نزارر

ارکان بود که بی حس گفت
_بس کن مامان چه ملودی رضایت بده چه نده اون عوضی مجازاتش مرگه پس انقد برا اون بدردنخور التماس نکن

به دنباله ی حرفش به سمت خروجی رفتومنوهم دنبال خودش کشید 
برگشتم عقب
لحظه ی اخر داییو دیدم که زنداییو تو بغلش کشید

...

نگاه غمگینم از پنجره به بیرون خیره بود
حرفای قاضیو و التماسای زندایی
دائم توسرم اکو میشد

_ملودی باتوام

گیج نگاش کردم
_بله

ارکان ضربه ای به فرمون زدو با اخم گفت
_ده بار صدات زدم چرا جواب نمیدی

_حواسم نبود

_باز داری به اون بی ناموس فک میکنییی،ارعع

اره ی اخرش به قدری بلندبود که ازجام پریدم
_نه

_پس چییی،ملودی انقد نرین تواعصاب من بگو چه مرگته

_هیچی بخدا هیچی فقط دلم به حال زندایی میسوزه