رمان در تلاطم تاریکی(رمان صحنه دار)

با بالِ شِکَسته پَرکِشیدَن هُنَر است!🕊 ️

باترس و چشای گرد شده 
نگاهم تو صورت شخص دوخته شدو کمرم با ضرب به دیوار کوبیده شد
بادیدن ارکان
ابروهام بالاپرید

اومی کردم که با اخمای درهم دستشو از رو دهنم برداشت
_چته وحشی خفه شدمم

بی توجه به حرفی که زدم با دندونای چفت شده غرید
_میشه بپرسم اینجا چه گوهی میخورییی؟

اخمی کردم
 

_اونکه تخصص شماست،دسشوییم اونجاست غذاتونو حاضر کردم

چشاش از اعصبانیت تااخرگردشد
_چی..چی زر زدی الان؟!!!

ضربه ای به دستش زدم تا از دورم برش داره
 

_همینکه شنیدی بکش کنار حوصلتوندارم

اخماش شدید ترشد
_دوتا حرومی دورت چرخیدن فک نکن خبریه یالا گمشو بروپایین میریم خونه

باحرص لگدی به پاش زدم که صدای اخش بلندشد
 

_برو بابا من هیجا نمیام،زیادی لی لی ب لالات گذاشتم فک کردی چخبره

خم شد رو صورتم
کمرمو محکم چنگ زد
_ملودی سگم نکن یالا گمشو پایین میریم خونه

پوزخندی بیخیالی ب روش زدم
 

_منم گفتم هیجا باهات نمیام الانم میتونی بری برای همون جنده ای که تاالان پیشش بودی رگ کلفت کنی نه من

به رگ گردنش که درحال ترکیدن بود اشاره کردم
ماتش برد
انگار باور نمیکرد
همچین حرفی زده باشم
از هپروتیش استفاده کردمو با یه هل ازش فاصله گرفتمو از راه روی باریکی که توش بودیم زدم بیرون

با دور شدن ازش 
نفس عمیقی کشیدم
تا ضربان کوفتی قلبم رو پایین بیارم
با صدای هانی به سمتش برگشتم
 

_کجایی سه ساعته،وقته شامه
 

_اومدم دیگه،بریم

پشت میز نشستیم  که همون رفیق پیمان که فهمیده بودم اسمش ماهانه ،با کمال پررویی اومد کنارم نشست
اهمیتی ندادم و برای خودم یکم سالاد ماکرونیو جوجه کشیدم 
از شانس خوبم یا بدم
ارکانم دقیقا روبه روم نشسته بودو با نگاه میرغضبش زل زده بود بهمون

ازاینکه پیمان به حرفم گوش کردو ارکان رو به عنوان همسرم به کسی معرفی نکرد ممنون بودم
فقط برام جای تعجب داشت که چرا ارکان خودش نیومد پیشم که بدونن شوهرمه
وجدانم نهیب زد
حتما بخاطر اون غرور مسخره اش شایدم بخاطر اون جنده ای که کل دیشبو کنارش سپری کرده بود
بی اهمیت شونه ای بالاانداختمو مشغول خوردن شدم که ماهان نوشابه ای کنارغذام گذاشت
_بفرمایین

لبخندی زدم
_ممنون نمیخورم

خم شد سمت گوشم
_پس برا همینه،همچین هیکل جذابی داری

از عمد کوتاه خندیدمو سری تکون دادم که صدای شکستن چیزی باعث شد هینی بکشمو به سمت منبع صدا که درست روبه روم بود برگردم
ارکان بود که لیوان تودستش ترکیده بود
بادیدن خونی که از دستش جاری میشد دلم هری ریخت
چند نفر به همراه پیمان به سمتش رفتن

_وای چیشد

_داش چیکارکردی باخودت

من اما بی طاقت بی توجه به نگاه خیره ی همه 
همشونو کنارزدمو کنارش قرار گرفتم

دست خونیشو تو دستم گرفتمو قبل ازاینکه عقلم بهم نهیب بزنه همچین غلطی نکنم
شالی که رو شونه هام بودو برداشتم پیچیدم دور دستش

_ابجی شما چرا بلندشدی من هستم شما برو
بشین

خیلی جدی روبه پیمان گفتم
_شما بفرما به مهموناتون برس من هستم

_اما...

هانی بهش اشاره کرد بره که بالاخره کنار رفت
ارکان اما باتعجب و لبخند کوچیکی نگام میکرد
اخمی کردم
_بلندشو باید دستتو بشوریم

_اوک

بلندشد که به سمت دسشویی رفتیم 
شیر اب رو بازکردمو شالو از دور دستش بازکردم
اب که به دستش برخورد کرد صدای اخش بلندشد

_مثل بچه ها میمونی مجبوری انقد فشار بدی اون لیوان کوفتیتو


صدای حرصیش تو گوشم پیچید
_جنابعالی رو اعصابم راه نری من دیونه نیستم اون لیوانو فشار بدم


به روی مبارکم نیاوردم که مقصرم
جعبه ی کمکای اولیه رو از قفسه ی گوشه ی دسشویی برداشتمو اومدیم بیرون
دستش همچنان خونریزی داشت

_بشین

چه عجب لجبازی نکردو بی حرف نشست رومبل
کنارش جاگرفتمو دوباره دستشو تودستم گرفتم
مشغول پانسمانش شدم

_انقد نگرانم شدی

نیم نگاهی بااخم بهش انداختم 
_هرکس دیگه ای بود همین کارو میکردم


پوزخند پیروزی زد
_فک نمیکنم من هرکسی باشم برات


بانداژدستشو بستمو دستشو پرت کردم به کناری که صدای اخ حرصیش بلندشد
_اتفاقا تو برام با بقیه هیچ فرقی نداری


بی توجه به قیافه ی وارفته اش از کنارش ردشدمو به سمت میز طویل شام رفتم

هانی با نگرانی نگام کرد
_چیشد یهو،حالش خوبه

_نترس از منو تو بهتره

_خوبه

مشغول شامم شدم که صدای طعنه زن ماهان توگوشم پیچید
_انقد برات مهم بود بدو بدو رفتی سمتش

اخمی کردم
_فک نمیکنم به شما مربوط باشه

شوکه نگام کرد
_من..

_توچی هان،دوبار به روت خندیدم‌ فک کردی خبریه

_ملودی...

_خانمش یادت نره


بی توجه به صورت جاخورده اش
قاشق چنگالمو توبشقابم پرت کردمو از جام‌پاشدم که هانی همزمان بلندشد
_کجا

گونه اشو اروم بوسیدم 
_من دیگه میرم خونه دیروقته مرسی بابت همچی

_مراقب خودت باش

سری تکون دادمو بعداز خدافظی کوتاهی از پیمان به سمت لباسام رفتم
مانتومو تنم کردمو شال زمستونیمو سرم انداختم

اومدم از خونه بیرون برم که صدای ماهان توگوشم پیچید
_بابت حرفی که زدم عذرمیخوام ببخشید نباید توچیزی که بهم مربوط نبود دخالت میکردم

خونثی نگاش کردم 
_مشکلی نیس
اومدم باز به راهم ادامه بدم که جلو راهمو سد کرد
_این موقع شب تنها خطرناکه برید خونه،اگر میشه من برسونمتون

تف توروی هرچی ادم کنه اس
هوفف
از طرفی دلم نمیخواست باهاش برم
ازطرفیم ماشین نداشتم چون بگا رفته بود توسط اون دزد لاشی 
ازطرفیم تاکسی حالا حالاها گیرنمیومد دیروقت
بود
پس یه کلام گفتم
_اوکی

خوشحال درو بازکرد
_بفرمایین

بی حرف از خونه خارج شدم
دنبالم اومد
با اشاره به پرادوی سفید رنگی گفت
_اینه بفرمایین ازاین طرف

دزدگیرو زد
قبل از اینکه در سمت شاگردو باز کنم 
سریع اومد جلو و درو برام بازکرد
پوزخندی از حرکت چندشش زدمو سوارشدم
اونم پشت رل نشست

دقایق طولانی در سکوت سپری میشد
کنجکاو بودم بدونم ارکان توچه حاله یعنی هنوز خونه ی هانی ایناس یا رفته خونه
بااین فکر پیامی حاویه این سوال به هانی فرستادم که به ثانیه نکشید جواب داد
_خدا به دادت برسه ، بدجور قاتی بود بچه،تا رفتین مث جت اومد دنبالتون

ابرویی بالاانداختم
کنجکاو از اینه ی ماشین نگاهی به پشت سرانداختم
با دیدن ماشینش
ناخداگاه خوشحال شدم
لبخندم از چشم ماهان دور نموند
_این لبخند زیبا رو مدیون چی هستیم

شونه ای بالاانداختم
_یاد یه چیزی افتادم

اهانی گفت که همون خر خودتی خودمون بود

_میشه بیشتر باهم آشنا شیم؟

اخمی کردم
_فکر میکنم شماگفتین فقط قصدتون رسوندن منه نه چیز دیگه ای

سریع پرید وسط حرفم
_قصدم اذیت شما نیست ،نمیدونم چجوری بگم من من خیلی ازتون خوشم اومده نمیدونم چطور ولی واقعا به دلم نشستین

_خب..؟

_خب که اگه میشه شمارمو داشته باشین اگه دوس داشتین

بد نگاش کردم که سریع گفت
_برای اشنایی فقط

بارسیدن سرکوچه بی توجه به حرفش گفتم
_همینجاس،اگه میشه همینجا نگه دارین


ماشین رو گوشه ای پارک کرد
دیدم که ارکانم دقیقا کنار ما پارک کرد

با کارتی که جلو روم قرارگرفت ،ابرویی بالاانداختم
که با لحن مظلومانه ای گفت
_لطفا

میدونستم ارکان داره نگامون میکنه
پس برا حرص دادن اونم شده
خودمو کنترل کردم نزنم تودهن این مردک هیز
فقط کارت رو از دستش کشیدمو با تشکر زیر لبی از ماشین پیاده شدم

وقتی دیدم حرکت نمیکنه
با اخم گفتم 
_برودیگهه

همینکه رفت
به سمت کوچه رفتم
و با قدم های بلند خودمو به خونه رسوندم

ماشین ارکان دقیقا پشت سرم حرکت میکرد
بی توجه دروباکیلید باز کردمو داخل شدم 
اولین کاری که کردم
رفتم تواتاقو شروع به کندن لباسام کردم
با فکر اینکه ارکان الانه بیاد تو 
سریع درو قفل کردم

اومدم لباس زیرامم دربیارم که دستگیره ی در بالاپایین شدو پشت بندش صدای حرصی ارکان تو گوشم پیچید
_ملودی،این درچرا قفله

بیخیال گفتم
_اتاق هرکس حریم شخصیشه،دوس داشتم قفل کردم،مشکلیه؟

صدای عصبیش نذاشت برا خودم بیشتر ازاین نطق کنم
_ملو رو مخم نرووو نصفه شبی به اندازه ی کافی امشب ریدی تو اعصابم،این در بی صاحابو بازکن میخوام بیام تو


نوچی کردمو با لحن حرص دراری گفتم
_چیشد توکه تا چند روز پیش خودتو میکشتی نیای تواین اتاق حالام چیزی عوض نشده،مث همیشه برو بکپ تو اتاق بغلی

مشت محکمی به در کوبید
_خفه خون بگیر تا درو نشکوندمو‌اون زبون درازتو که انگار برات زیادی کرده تودهنت رو کوتاهش نکردم

_من درو باز نمیکنم توام گم میشی میری اتاق خودتو بیشتر ازاین وقت باارزش منو نمیگیری


با مشت بعدیش که به در خود از جاپریدم ولی به روی خودم نیاوردم
_بالاخره که میایی بیرون اونوقت من میدونمو تو


_بروبابا


بی توجه حولمو برداشتمو راهی حموم شدم
اخیششش 
چقد خوشگذشت امشب
لبخند شیطانی جلو اینه ی قدی حموم زدم
کارم که تموم شد
حوله ی صورتیمو دورم پیچیدمو از حموم بیرون اومدم
بالبخند داشتم میرفتم سمت کمد دیواری که یه لحظه هنگ کردم
اشتباه دیدم؟
مث چی برگشتم دوباره سمت تخت
با دیدن
ارکان که تکیه اشو داده بود به تاج تختو دست به سینه نگام میکرد
جیغی کشیدمو رفتم سمت کمدو درشو بازکردمو توش قایم شدم
_چته جن دیدی مگههه

با صدای جیغ جیغی گفتم
_کوفتتتتت تو اینجا چه غلطی میکنی چجوری اومدی توو


_نترس قرارنیست بخورمت،بعدم خونه ی منم هست مثل اینکه،کلید یدکی داشتم خانم نابغه

_گمشو بیرون میخوام لباس بپوشمم


صدای حرص درارش توگوشم پیچید
_مگه من جلوتو گرفتم بپوش خب

چشامو با حرص بستمو سعی کردم نفس عمیق بکشم

_ارکاننن خودت میدونی منظور من چیهههه

ریلکس با لحن بی شرمانه ای گفت
_فک کنم یادت رفته چندبار این تنتو دیدم و چندبار گایدمت
هوم یادت رفته اهو ناله هات زیرم به راه بود؟

با خجالت جیغی کشیدمو یکی از لباسای دم دستیوبرداشتمو پرت کردم سمتش که صاف خورد تو صورتش
همینکه اومدم بخندم
اه از نهادم بلندشد
تف تواین شانس 
سوتینمو پرت کرده بودم تو صورتش

ارکان لحظه ای هنگ کرد
بعد انگار که از چهره ام خوند چیشده
سوتینمو که  رو تخت افتاده بودو برداشت
یه دور نگاش کرد
_اوففف چه سوتین سکسی

نگاه خیره ای به صورت سرخ شده ام انداختو با خنده گفت
_نیازی به اینکارا نیسس دلت میخواد بگو بنده در خدمتم

عصبییی با خجالتت جیغ زدم
_ارکاننننن


بلند خندید
_خیلی خب گوشم کرشد،من رفتم تا همسایه هارو نریختی اینجا


با رفتنش نفس راحتی کشیدمو مشغول پوشیدن لباسام شدم

یه خفه شوی محکم به اون صدای لعنتی گفتمو
خودمو مشغول درست کردن ناهار کردم
باتموم شدن کارم خسته رو صندلی نشستم 
دائم حرفاش تو سرم میچرخیدوداغونم میکرد

_ناهار حاضره ؟

با صدای سرد ارکان 

سرمو بالا اوردم
هه بعداز مدت ها به خودش زحمت داد 
حرف بزنه
_حاضره

بیخیال پشت میزنشست
_اوکی میزو بچین که بدجور گشنمه

بی حرف سری تکون دادمو مشغول چیدن میزشدم

کارم که تموم شد پشت میزنشستم

بی حرف  هردومشغول خوردن شامی ها شدیم
خوردن که چه عرض کنم
تنها با چنگال با مخلفات توبشقاب ور میرفتم

_شب منتظرم نمون نمیام خونه

چنان سرمو بلندکردم که  صدای تق گردنمو شنیدم

_کجا بسلامتی؟

بی توجه پارچ اب رو برداشتو پوزخندی زد
 

_فکر نمیکنی حق پرسیدن همچین سوالیو نداری؟

اخمی کردم
_اونوقت چرا

نیم نگاه سردی به طرفم انداخت
_چراشو دیگه باید خودت بدونی

بی اراده مشت محکمی رو میز کوبیدم 
_نمیدونمم لعنتی نمیدونمم خودت بگو بفهمم

با تموم شدن حرفم از جلد خونسردش بیرون اومد
متقابلا اخمی کرد
_اوکی مشکلی نیس خودم میگمم

خم شد سمتم که ضربان قلبم بی اراده رفت بالا

_توزمانی حق همچیزو از دست دادی که بچمو پاره ی تنمو از من قایم کردی،زمانی که بچمو قربانی خودخواهی خودت کردی این حقو ازدست دادی ،نکنه یادت رفته؟

بابهت اسمشو صدازدم
_ارکان

باهمون اخمای درهم از جاش بلندشد
بیچاره وار نالیدم
_لعنتی مگه از عمدکردم هان مگه من خواستم  بچم بمیره،من بیشتر ازتو داغونم نمیبینیی ؟دارم ذره ذره میمیرم

بی توجه به حرفی که زدم به سمت در اشپزخونه رفت

لحظه ی اخر عصبی جیغ زدم
_حق نداریی جاییی برییی میشنوییی حق نداری جایی بری،نه تا وقتی که نگفتی کدوم گوری میخوای بری

برگشت سمتم،پوزخندی به روم زد
_به تو مربوط نیستت


وارفته نگاش کردم که از اشپزخونه بیرون زد

از شدت عصبانیت میلرزیدم
ولی خب کاری ازم برنمیومد
اون داشت بدجور از من بی گناه انتقام میگرفت

با بازو بسته شدن در هال 
قطره ی اشکی ازچشمم بیرون چکید
ساعت ها گذشته بود و من پشت میز خیره به دیوار
اشک می ریختم

صدای زنگ گوشیم بدجور رومخم بود
ولی خب هیچ دلم نمیخواست جواب بدم

خدایا من چه گناهی کردم که سزاوار همچین زندگی بودم
چرا 
واقعاچرا
دوس نداری من یه روز خوش ببینم
انقد ازم متنفری ؟
اگه اینطوره بکشو خلاصم کن
چون دیگه واقعا نمیکشم


باصدای بلند اف اف شوکه از جا پریدم
کی بود این موقع شب
با فکر به اینکه ارکان برگشته
به طرف ایفون شیرجه زدم
با دیدن تصویر هانی
تموم ذوقم کور شد
درو بازکردم 
دقایقی بعد در هال به صدا دراومد
بی حرف بازش کردم
_هیچ‌ معلومه کدوم گوری هستی مردم از...

نمیدونم چی تو صورتم دید که حرفش رو ادامه نداد
_ملو چی به روز خودت اوردی

_بیاتو

صدام انگار ازته چاه بیرون میومد
خودمم به سختی میشنیدم چه برسه به هانی

هانی بی حرف اومدتو و منوکشید تو بغلش

با کشیده شدن تو بغلش
بغضم برای هزارمین بار شکستت


...
_الهی بمیرم برات چرا دردای تو تمومی ندارن اخه

_بیخیال هانی

_چی چیو بیخیال  نگاه به حالو روزت کردی،داری از پادرمیای نصف شدی اونقدلاغرشدی ک یه لحظه درو بازکردی نشناختمت

بی حرف فقط نگاش کردم که بااخم گفت
_من اون پسره ی خرو میزنم میترکونم پسره ی بی لیاقت ،نه به اینکه داشت خودشو میکشت به دستت  بیاره نه به حالا که اینکارا رو میکنه ،انگارنه انگار اون بود که داشت از غیب شدنت سکته میکرد


_لابد دیگه براش مهم نیستم

_چرت نگو ملو خودتم میدونی چقد دوست داره
فقط انقد احمقه که فک میکنه بااین کارا میتونه ازت انتقام بگیره

_بیخیال من میرم بخوابم بی زحمت اشپزخونه رو جمع کن

لبخندامیدوارکننده ای زد
 

_بگیر بخواب،که فردا کلی کارداریم

نمیدونستم چیکارمیخواد بکنه فقط سری تکون دادمو رفتم تو اتاق
انقد چشام میسوختو خسته بودم که بی توجه به دردی که رو سینه ام سنگینی میکرد
خودمو پرت کردم رو تختو به ثانیه نکشید خوابم
برد

.....
با دیدن خونه ی مرتب دهنم بازموند
چه تمیزشده بود
با رسیدن به اشپزخونه
بیشتر ازقبل تعجب کردم
میز صبونه با تموم مخلفات چیده شده بود
بادیدن هانی که داشت چایی میریخت
لبخند کم جونی زدم
_چرا انقد زحمت کشیدی

باخنده چایی رو گذاشت رو میز
 

_لفظه قلم حرف نزن بیا بخور که کلی کارداریم

پشت میز نشستمو قلوپی از چایی خوردم 
_همین چایی بسه اشتها ندارم

هانی با حرص چاییو ازدستم بیرون کشید
_غلط کردی تو بده من اینو،کل میزو خالی میکنی که نکنی من میدونمو تو

_چه غلطا

_از من گفتن بود

راستش انقدی گرسنه ام بود که دیگه تعارفو گذاشتم کنارو دولپی شروع به خوردن کردم
با شکم درد بالاخره دست از خوردن برداشتم که هانی بادهن باز گفت
_مطمعنی اشتها نداشتی؟

چپ چپ نگاش کردم
_دیدم خیلی التماس میکنی خوردم،حالام بجای نگاه کردن ب من میزو جمع کن

_چشممم عالیجناب چشمم سرورم شما جون بخواه

خونثی نگاش کردم که با حرص گفت
_نوکر مفتی گیراورده کوصکش،یالا دوش بگیر بیا بریم

ابرویی بالاانداختم
_کجا
_سر قبرمن زود باش میگم

شونه ای بالاانداختم
واقعا از این بیخیالی خودم درتعجب بودم ولی خب
ازاین حالم راضی بودم
شایدم علتش حضور هانی بود که دلگرمم میکرد همچی درست میشه 
بعداز تقریبا ۴۰دیقه دوش ابو بستمو حوله پیچ بیرون اومدم
لباس ساده ی بیرونی تنم کردمو جلوی اینه قرارگرفتم
بادیدن خودم زیاد تعجب نکردم
صورتم اصلاح نشده و ابروهام نامرتب
با رنگو روی پریده
بیخیال موهای خیسمو با کش بستمو شالی رو سرم انداختم

...
نگاهم پی خیابون بودو گوشم پی مکالمه ی هانی
_پیمان جان عشقم عزیزم یه بارگفتی فهمیدم کارمون تموم شد میاییم دیگه نیازی نیس هر پنج دیقه یه بار زنگ بزنی

_باشه بابا،فعلا

با توقف ماشین جلو ارایشگاه زیاد تعجب نکردم
اکثرا تراپی که هانی برام در نظر می‌گرفت 
ارایشگاه نگار بود
هردو بی حرف پیاده شدیم 
در بازبود
پس هردو بی معطلی،داخل شدیم
بادیدن نگار ناخداگاه لبخندی رو‌لبم نقش بست که با لبخند مهربونی به سمتمون اومد
_اووو ببین کیا اینجان عشقای من بیایید بغلم ببینمم

هردومونو به نوبت چلوند
که با اعتراض اسمشو صدا زدم که نگار رو به هانی گفت
_این رفیقتو هنوزم با یه من عسلم نمیشه خورد

هانی با تاسف گفت
_متاسفانه

_نکبتا من اینجاما مثلا

بااین حرفم هردو کوتاه خندیدن که با تعجب دور تا دور سالن رو نگاهی انداختم
_کسی نیومده

نگار چشمکی زد
_دیشب هانی زنگ زد گفت قراره بیایین ،منم امروزو اختصاص دادم به شما دوتا میمونومشتریارو پیچوندم


یکم حرف زدیم که هانی گفت
 

_نگار زیاد وقت نداریم ،اول یه صفای درست حسابی به سروصورت هاپوی من بده بعد حرف می‌زنیم

نگار چشم بلند بالایی گفت که با حرص گفتم
_من هیچی نمیخواما


هردو همزمان گفتن 
_خفه

خلاصه افتادن ب جون من بدبخت
اول اصلاح صورتو ابروم ،بعد پاکسازی پوست و در اخر چندتا مش تو موهای خرماییم در اوردن
این وسط هانی با کلی مسخره بازیو ماساژ وفلان 
یکم حالمو میزون کرد

نگار،بعداز تموم شدن سشوار و شونه
شروع به میکاپ صورتم کردو به اعتراض من هیچ توجهی نکرد
خلاصه بعد از پنج ساعت بالاخره راضی دست ازسرم برداشت

هردو خیره و با ذوق نگام میکردن که هانی رو به نگار گفت
_لباسه رو هم تنش کنیم ماه میشه

من بودم که گیج پرسیدم
_چه لباسی


بلههه این دوتا برا من نقشه داشتن
با خنده سری از روی تاسف تکون دادمو لباس شب سرخی که بهم دادنو تنم کردن

با قرار گرفتن جلو اینه
دهنم بازموند
این من بودم؟
ارایش ملایمو زیبایی رو صورتم نشسته بود
تنها رژ سرخم زیادی توچشم بود

با سقلمه ای که هانی بهم زد 
چپ چپ نگاش کردم که گفت
_کوفتت بشه من موندم تو چرا وقتی لاغرمیشی فقط این کمر بی صاحابت لاغرتر میشه

نگارم حرفشو تایید کرد
_هیکلت خیلی قشنگه خدایی

با غرور گفتم 
_میدونم

_کوفت
....
استرس داشتم
بعداز دعوای دیروزمون خبری ازش نداشتم
ولی خب میدونستم بهش بد نمیگذره
هرچند فکر اینکه تاالان رو با یه دختر گذرونده
قلبمو به درد میاورد
امروز تو خونه ی هانی اینا
پارتی کوچیکی بود که از قضا قراربود ارکانم توش شرکت کنه 
نگاهای زیادیو رو خودم حس میکردم ولی خب برام اهمیتی نداشت
تنها فکرو ذکر من پیش مردی بود
که با اینکه اسمش تو شناسنامه ام بود ولی از صدتا غریبه براش غریبه تربودم

با صدا زدن هانی نگاهم معطوف جایی شد که اشاره کرده بود

_ملوملو،اومدددششش

نیم نگاهی سمتش انداختم
بی اندازه نفسگیرو جذاب شده بود
نگاه اونم همزمان به سمتم دوخته شد
دیدم که یه لحظه هنگ‌ کردولی خب بی توجه به نگاه خیره اش
رومو ازش گرفتم
حالا حالا ها دارم برات اقا ارکان

صدای شیطون هانی زیر گوشم پیچید
_افرین خوشم اومد همینطور ادامه بده تا من رفیق پیمانو بفرستم سروقتت

ازقبل نقششو بهم گفته بود پس
لبخند شیطونی زدم
_اوکی


با اومدن پیمانو رفیقش ناخداگاه نیشم بازشد که با بشگونی که هانی ازم گرفت نیشمو جمع کردم

زیر لب سلام کردم که پیمان باخوشرویی گفت
_سلام ابجی خوبی خوش اومدی

_مرسی


مردی که کنار پیمان بود
لبخند مردونه ای زد
_سلام عرض شد

هانی سری براش تکون داد
هرچهارتایی دور میز نشستیم
هانیو پیمان داشتن فک میزدن
من اما حوصله ام سررفته بود
از طرفیم این پسره ول کن نبود
همش سوال پیچم میکرد
_شنیدم تازه از امریکا برگشتین

_اشتباه شنیدین چندماه بیشتره اومدم

اهانی زیر لب گفتوادامه داد
_خب کجا مشغول به کاربودین

پوزخندی زدم
_ترنتون ،فکر میکنم اسمشو شنیده باشین

باچشای گردشد نگام کرد
_شماتو اون تیمارستان به اون خطرناکی کارمیکردین؟

سری تکون دادم که شوکه پرسید
_نمیترسیدین!؟

_نه من کارم اینه بعدم وقتی کارتو دوس داشته باشی باتموم خطراشو سختیاش کنارمیای

باتحسین نگام کرد
_درسته،شما واقعا با همه ی دخترایی که دیدم فرق میکنین،واقعا خاصین


میدونستم دارع پیاز داغشو زیاد میکنه تا مثلا مخموبزنه
ولی خب
به روی مبارکم نیاوردمو با یه تشکر کوتاه بحث رو خاتمه دادم
همزمان،سرموچرخوندم که با نگاه به خون نشسته ی ارکان روبه روشدم
کپ کردم ولی خب سعی کردم 
اهمیتی ندم
هه حقته ارکان خان
تاتو باشی منو نپیچونی و رومخم راه نری

رومو ازش گرفتمو دوباره مشغول وراجی شدم
زیر چشمی ارکانو میپایدم
میدیدم چجوری با حرص مشروب میخوره و با غضب نگامون میکنه
ولی خب عین خیالم نبود
بعدازدقایق طولانی 
با حس دسشویی شدیدی 
از جابلندشدم
ببخشیدی رو به هر سه نفرشون گفتمو به سمت دسشویی ته راه رو رفتم


_اخیش از صب دسشویی نرفته بودما خخ

دستامو با دستمال کاغذی خشک کردمو در حالی که لبخند اجباری رو لبام میشوندم از دسشویی بیرون اومدم
هنوز قدم دومو برنداشته بودم که بازوم توسط کسی به عقب کشیده شدو صدای جیغم با دست دیگه ی همون. شخص خفه شد

با شوق کوچیکی خونه ی جدیدمونو برانداز کردم
چقد وسواس به خرج دادیم برا خریدن جهیزیه
کی فکرشومیکرد
اولین بار بااین حالو روز بیاییم توش
با فشاری که به کمرم اومد 
حرکت کردم
نفس عمیقی کشیدم تا مبادا باز اشکام جاری شن
ارکان بی حرف به سمت اتاق مشترکمون قدم برداشت
درو به ارومی بازکردو داخل شد
همراه خودش منو رو تخت نشوند
اومدم حرفی بزنم که خونسرد گفت
_باید حالاحالاها استراحت کنی

سری تکون دادم که بالشت رو مرتب کردو کمکم کرد دراز بکشم

پتو رو روم کشید

_من میرم بیرون یکم کاردارم دیر میام ،غذا از بیرون سفارش میدم میزارم رو میز بیدارشدی بخور

تکونی به لبای خشکیدم دادم
_کجا میری؟

اخم کوچیکی کرد
_گفتم که کار دارم
اومدم حرفی بزنم که
به دنباله ی حرفش از روتخت بلندشدو بی توجه به منی که مات نگاش میکردم ازاتاق زد بیرون

چشامو با افسوس بستم
خر که نبودم متوجه بودم بزور داره باهام حرف میزنه
اون هنوز بخاطر نوطفه ی بیچاره امون ازم دلخور بود
رنج کشیدنشو میدیدم ولی کارب ازم برنمیومد
مقصر تموم اتفاقا خودم بودم

نمیدونم چقد خودمو سرزنش کردم
زمانی که توعالم بی خبری فرو رفتم 
از فکر کردن دست کشیدم

....
یک ماه بعد

روزا پشت سرهم میومدنومیرفتن
من اما هرروز افسرده تر میشدم
حال جسمیم به مراتب بهتر بود
میشه گفت خوب خوب شده بودم 
ولی  حال روحیم چی!
فکرنمیکنم
خوب شده باشه

تواین یه ماه که اومده بودیم خونه ی خودمون در حد سلام  خدافظ  باارکان حرف می‌زدیم 
هه اون حتی نگامم نمیکرد
تنها صبح زود بیدار می‌شد میرفت سرکار تا دوازده شب که بین خوابوبیداری بودم،میومد خونه و روکاناپه ی وسط حال یا اتاق بغلی میگرفت میخوابید.

با صدای زنگ گوشی جدیدم که  همون روز اول  خریده بودم
از فکربیرون اومدمو گوشیو از رو عسلی کنارتخت برداشتم
بادیدن اسم هانی
بی حوصله ایکون سبز رو کشیدم
_هانی گفتم حوصله ندارم انقد زنگ نزن چیشو نمیفهمی

_مردشوراخلاق گوهتو ببرن ملو که هیچوقت درست بشو نیس

_هوفف کارداشتی؟

صدای دلخورش 
منو از موضعم پایین کشید
_حتماباید کارداشته باشم زنگ بزنم؟

_هانی فداتشم رفیق خرم میدونی حال روحیم چقد کیریه میدونی حال خودمم ندارم چرا درک نمیکنی اخه

صدای حرصیش توگوشم پیچید 
_خفه بمیر حال روحیت غلط کرده بد باشه ملو کاری نکن بیام اونجا انقد رومخت برم از اون فاز کوصشربیرون بیای

_هانی

_کوفت،میدونی همه نگرانتیم من پرستو داییت اینا،ارکان ازهمه بیشتر اون بدبخت نگرانته

ناخداگاه بااوردن اسم ارکان پوزخند تلخی زدم
ارکان اونقدی نگرانم بود که کلا منو نمیدید
هه دلش خوشه

سکوتم که طولانی شد 
هانی گفت
_پسفردا داداگاهی سهنده ،تو و ارکانم باید باشین،قاضی قراره حکم نهاییو بده

با اوردن اسم سهند
اخمام بشدت توهم رفت
_من نمیام

_بیخودد باید بیای،میدونم نمیخوای ریخت نحسشوببینی ولی خب چاره ای نیس  وکیل گفت حضور شما دونفر الزامیه

_باشه


با خدافظی از هانی گوشیو باحرص پرت کردم رو تخت
اون بی همچیز باید به اشد مجازات محکوم میشد
اون لیاقت نفس کشیدن نداشت
اون جون پدرو بچه ی بی گناهمو گرفت
و حتی قصد کشتن ارکانم داشت که خوشبختانه موفق نشد به قصد شومش برسه 
لعنتیی
اگه ارکان سپهرو از ماجرا خبردار نمیکرد
شاید الان اینجا نبودم
به کمک سپهر پلیس تونست رد ارکانوبزنه و پیدامون کنن

نفسمو اه مانند بیرون دادمواز اتاق بیرون
اومدم

همزمان صدای خنده ی ارکان رو از اتاق بغلی شنیدم
با تعجب خودمو پشت در. رسوندم
ارکان خونه بود؟!
با یادوری اینکه امروز جمعه اس و تعطیل 
ضربه ای به پیشونیم زدم

_کوصکش گفتم که میام

نمیدونم پشت خطی چی گفت که ارکان 
تک خنده ای کرد
_انقد عشوه نیا توله،تو همجوره قبولی 


باتموم شدن حرفش 
نفس کشیدن یادم رفت
چی داشتم میشنیدم
ارکان
با کی داشت حرف میزد
مسلما پشت خطی یه مرد نبود

_اوکی قطع کن برم دوش بگیرم بعداز ناهار میام دنبالت بای

اخم بی اراده رو صورتم نشست 
اسمم ملودی نیس تورو سرجات نشونم

با شنیدن صدای قدم هاش
سریع از در فاصله گرفتمو راهی اشپزخونه شدم
نفسام سنگین میرفتو میومد
رو قلبم انگار یه وزنه ی ده تونی گذاشته بودن
به سختی یه لیوان اب خوردم
هیسس اروم باش ملو
اروم
وقت جا زدن نیس
وقت این نیس ضعیف بازی دربیاری
اصلا شاید موضوع اونجور که فکر میکنی نیست

وجدانم نهیب زد
هرچقدمیخوای سرخودتو شیره بمال ولی حقیقت عوض نمیشه

مرگ رو به چشم میدیدم
مرگ تنها مردن و نتپیدن قلب نیست
درواقع وقتی همچیت رو از دست میدی
میمیری
خیره به روبه رو فقط قطره های اشکی که ازچشمم بیرون میچکید رو حس میکردم

باتموم بدبختی
فقط دنبال پست ترین ادم دنیا کشیده میشدم
لحظه ای سرم گیج رفتو نزدیک بود بیوافتم که با حرص کمرم رو چنگ زد
 

_این اداهاتو بزاری کنار به نفعته ،فقط دلم میخواد به اون پرواز بی صاحاب نرسیم تا بیچاره ات کنم

 

بی حال با نفرت فقط نگاش کردم که دوباره حرکت کرد
دوسه نفر دنبالمون میومدن
من اما هیچکدوم از اینا برام مهم نبود
تنها فکرو ذکرم ارکانی بودکه داشت زیر دستوپای اون حرومزاده ها کتک میخورد
درد قلبم هرلحظه بیشتر میشد
به معنای واقعی داشتم جون میدادم
در حیاط توسط یکی از قلچماقاش بازشد
همزمان صدای فریاد مردی اسلحه به دست بلندشد
 

_پلیسسس،از جات تکون نخور 


همچیز پشت سرهم اتفاق افتاد
صدای دعوا و درگیری 
وشلیک گلوله
و رها شدنم رو زمین
همه و همه جلو روم اتفاق میوافتاد
صدای اژیر امبولانس 
آخرین چیزی بود که شنیدمو لحظه ای بعد چشام کامل رو هم افتاد


.....
با تیرکشیدن زیر دلم 
بین خوابو بیداری اخی ازبین لبام خارج شد وچشامو به سختی بازکردم
نگاه بی حالم دور تا دور اتاق سفید رنگو مهتابی بی رنگ بالا سرم دوخته شد
بوی الکلو صدای همهمه ی ادما
بهم فهموند بیمارستانم

سرمو که چرخوندم
هانیو پرستو رو رومبل راحتی سه نفره دیدم
بادیدن چهره‌ی غرق در خوابشون پی به خستگیشون میشد برد

نگاهم اینبار رو‌عقربه های ساعت چرخید
۵  رو‌نشون میداد،ولی خب نمیدونستم پنج صبحه یا پنج عصر
درد زیر دلم بدجور رومخم بود
ولی اونقدی نبود که نتونم از جام بلندشم
اتفاقات همه یادم بود
و فکرم پیش ارکان
یعنی حالش چطوره
پلیسا نجاتش دادن یا...
نمیخواستم به اون یا ی لعنتی فک کنم
حتی فکر کوچیکترین اسیبی بهش 
منو از پادرمیاورد چه برسه....
بغض توگلمو به سختی قورت دادم
با گرفتن دیوار از رو تخت پایین اومدم
پاهام سست بود
بزور روپاهام وایستادم
یکم که به خودم مسلط شدم به سمت پنجره قدم برداشتم
بارسیدن بهش درشو باز کردم
با خوردن باد خنکی رو صورتم اهی از ته دل کشیدم
نگاهم به اسمون که گرگو میش صبح رو به رخ میکشید،دوختم
برای یه دقیقه ام شده 
ارامش  تنو فکر خسته ام رو نوازش کرد

طولی نکشید که صدای بهت زده ی پرستو توگوشم پیچید

 

_وای ملو تو اونجا چیکار میکنی،کی بهوش اومدی


چرخیدم سمت پرستو 
همزمان باصدای پرستو هانیم بیدارشد
به ثانیه نکشید هردو خوابالود به سمتم پرواز کردن
با کشیده شدن تو بغلشون
بغضم با صدای بلندی شکست و هق هق دردناکم بلندشد

_ها..هانی..ارکان

محکمتر بغلم کرد
_خوبه قربونت برم هیش اروم باش


.....

_هرچی که بود گذشت مهم الانه که خداروشکر خوبی

هانی اما با اخم گفت
_پرستو کوصشرنگو ،کجاش خوبه هان کجاش خوبه،به لطف داداشای دیوث تو یه روز خوش نیومده به این بچه خدابگم اون داداش بی همچیزتو چیکارکنه مردتیکه ی کثافت...

پرستو با غم سرشو پایین انداخت
 

_ملودی من من نمیدونم چی بگم چیکارکنم من‌شرمنده ام بابت همچی بابت بلاهایی که سرت اومدو هیچ غلطی نتونستم کنم بابت داداش قاتلم بابت همچی شرمنده اتم

قطره ی اشکی ازچشمش بیرون چکید که بعد از دوساعت سکوت ،بالاخره تکونی به دهن خشکیده ام دادم
_تو..مقصر نیستی

هانی بود که با بغض گفت
_خدایا صداشو ،خدالعنتش کنه اون اشغالو بیا بغلم

بی حرف سرمو رو شونه اش گذاشتم که پرستو بی حرف از جاش بلندشد
_میرم ارکانو خبردارکنم بنده خدا بخاطر ما اون بیرون منتظر میمونه

هردو سری تکون دادیم که از اتاق بیرون رفت

بارفتنش دوباره چشام بارونی شد
_ها..هانی

_جون دلم نفسم جونم

_بچم..هانی بچم مرد..بچمووکشتننن

صدای لرزونش تو گوشم پیچیدو حلقه ی دستش دورم تنگ ترشد
_الهی بمیرم برات ،چیا کشیدی خدا میدونه فقط،

 

 

باغم ادامه داد

_هیش گریه نکن ، درست میشه میگذره فداتشم میگذره

 

بیچاره وار نالیدم

_میگذره ولی تا بگذره جونم دراومده


اومد حرفی بزنه که در بی هوا بازشد و مردی که هیچ شباهتی به ارکانم نداشت 
توچارچوب در نمایان شد
چشای خیسم تو صورت کبودو زخمیش خیره موند
به ثانیه نکشید
هانیو پس زدمو از جام بلندشدم
به طرفش باقدم های بی جونم، دویدم
چندقدم باقی مونده رو طی کردو فاصله رو تموم کرد
و لحظه ای بعد تو اغوش گرمش غرق شدم
هق هق مردونه اش دل سنگم اب میکرد
شونه های هردومون می‌لرزید 
سفت منو به خودش فشورد
باتموم وجود عطر تنشو استشمام کردم

نمیدونم چقد تو بغلش اشک ریختم که بالاخره اروم منو از خودش جدا کردو نگاه نگرانو غمگینش رو صورتم نشست 
_خوبی؟

با پشت دست اشکامو پس زدمو سرمو تکون دادم
که دوباره منو کشید توبغلش
_خیلی ترسیدم از دستت بدم،ترسیدم نکنه نتونم دوباره...

حرفشو ادامه نداد

اروم ازش جداشدمو دستای لرزونمو دور صورتش قاب کردم
 

_خودت خوبی اون لعنتیا که بلایی سرت نیاوردن

 

دستامو اروم از رو صورتش کنارزد
 

_خوبم

جاخوردم از لحن سردی که دیگه گرمای اولیه رو توخودش،نداشت
ولی خب به روی خودم نیاوردم
سعی کردم زیاد حساس نباشم
به کمکش رو تخت نشستم که تقه ای به در خوردو هانیو پرستو اومدن تو
با تعجب نگاشون کردم
اونا کی از اتاق خارج شدن که الان دوباره اومدن تو
پرستو بود که به حرف  اومدو رو به ارکانی که داشت ملافه رو روم میکشید گفت
_بادکتر ملو حرف زدم گفت میتونه مرخص شه

ارکان سرد جواب داد
_خوبه،هانی کمکش کن لباساشو بپوشه برم کارای ترخیصشو انجام بدم

هانی زیر لب باشه ای گفت که ارکان بی حرف از اتاق خارج شد
سعی کردم درک کنم حالشو ولی خب پرستو چه گناهی داشت که اینطوری باهاش حرف میزد


پرستو بود که باسری افتاده گفت
 

_من دیگه باید برم اول خونه بعدمطب، مامان انقد زنگ زد دیونم کرد

سری تکون دادم که با التماس گفت
 

_ملو حال بابا اصلا خوب نیس سه روزهه بزور جلوشوگرفتیم از اینجا دور نگهش داریم ..

پریدم وسط حرفش 
_سه روز؟

هانی بود که با غم گفت
_دوروزهه بیهوشی

هینی کشیدم
دوروز تمام بیهوش بودم
چرا؟
حقیقت تلخ سقط جنینم 
بدجور بهم دهن کجی کرد

پرستو اما بی توجه به بهت زدگیم گفت
_میایی دیدن بابا؟

بی حرف فقط سری تکون دادم که زیر لب تشکری کردو از اتاق خارج‌شد

هانی ساکی از تو کمد بغل تخت بیرون اوردو کمک کرد لباسامو عوض کنم 
کارمون که تموم شد در بازشد و ارکان اومدتو
از جام بلندشدم که دستشو انداخت زیر بغلمو کمک کرد راه برم 
همزمان روبه هانی گفت
 

_دستت دردنکنه، برو خونه استراحت کن ،پیمانم نگرانته

 

_اما...

 

پرید وسط حرفش
 

_اما بی اما همینکه گفتم،نگران نباش چیزی شد خبرت میکنم

هانی بی حرف سری تکون دادو با بوسیدن گونه ام عقب رفت

 

...
نگاهم پی جاده بودو فکرم درگیر اتفاقا
کم چیزی نبود 
کم چیزی تجربه نکرده بودیم

فقط خدا میدونست چی میکشم

توهمین فکرا بودم که ارکان با بی حس ترین لحن ممکن گفت
_میریم خونه ی بابا اینا،بابا حالش خوب نیس میری بهشون میگی خوبی بعدش میریم خونه ی خودمون

 

_باشه


سری تکون دادو به راهش ادامه داد
بغضی ناخواسته از لحن سردو دستوریش تو گلوم نقش بست

نگاهم دائم رو نیم رخش بود
اون اما نیم نگاهیم سمتم نمینداخت
دقایقی بعد 
جلوی خونه ی دایی ماشین رو نگه داشت

دست بردم درو بازکنم که بازومو گرفتو منو کشید سمت خودش
سوالی نگاش کردم که شمرده شمرده گفت
 

_نمی مونیم فقط میگی حالت خوبه منم وسایلمونوجمع میکنمو میریم ،اوکیی؟

سری تکون دادم که خوبه ای زمزمه کردو پیاده شد
منم پیاده شدم

زنگ درو‌فشورد
که در باصدای تیکی بازشد
اومدم قدمی به جلو بردارم که دستش دور کمرم حلقه شدو کمک کرد به راهم ادامه بدم

لبخند کم جونی از توجهش رو‌لبام نقش بست

 

با بازشدن در هال توسط زندایی
هردو بی حرف داخل شدیم
زندایی با گریه اول منو بعد ارکانو در اغوش کشید
 

_الهی به زمین گرم‌بخوره الهی دستش بشکنه ببین چی به روز بچه هام اورده


صدای دایی بود که باتشر گفت
 

_خانم قرارمون چی بود

 

زندایی اشکاشو پس زد
 

_باشه باشه

بادیدن دایی با چشای پر به سمتش رفتم که امون ندادو خودش کشیدتم بغلش
 

_وروجکم خوبیی

 

_خوبم‌ دایی


نیم ساعتی میشد نشسته بودیم که ارکان از جاش بلندشد
دایی تموم مدت به هردومون خیره بودو زندایی فقط با گریه قربون صدقه امون میرفت و یادمه زنگ زد به کسیو گفت برای ما قربونی ببرن

تنها منو ارکان بودیم سکوت کرده بودیم 

 

همه به ارکان نگاه کردیم که گفت
 

_میرم وسایلمونو جمع کنم

 

دایی باجدیت پرسید
 

_کجا بسلامتی

زندایی بود که در ادامه ی حرف شوهرش گفت
 

_نمیزارم جایی برین


ارکان بود که بااخم و جدیتی که ازش سراغ نداشتم روبه هردوشون گفت
_قبلاحرفامونو زدیم ، قرارمون فقط دیدن ملودی بود همین،پس خواهشابس کنید


دایی اومد حرفی بزنه که ارکان بی توجه از پله ها بالارفتو جایی برای اعتراض باقی نزاشت
من اما سعی کردم ارومشون کنم
 

_دایی،زندایی بازم میاییم فقط یه مدت دور باشیم برای هممون بهتره

هردو سری تکون دادن
دقایقی بعد ارکان چمدون به دست از پله ها پایین اومد
با اشاره ی سرش از جا بلند شدم
که دستمو گرفتو با یه خدافظی کوتاه به سمت در رفت


....
 

مکثی کرد
نگاه بدجنسشو ازمون گرفت
سیگاری روشن کردو پکی ازش گرفت

_تااینکه ب سرم زد از شر جفتشون خلاص شم شماره ی هر دوتا پوفیوسو داشتم ،خیلی راحت یه پیام از طرف بابات به بابام دادم بعد یه پیام ازطرف بابام به بابات ،کنار جاده تو ماشین مورد نظر قرار گذاشتم
به همین راحتی اول فکر نمیکردم نقشه ی احمقانه ام جواب بده ولی انگار جواب داد چون درست راس ساعت هردو اونجا بودن ،سوار ماشینی شدن که من دست کاری کرده بودم،شروع به حرکت کردن،نمیدونم حرفی زدن یا نه فقط دورادور تعقیبشون میکردم،که یهودیدم بنگگگگ ماشین رفت قاتی باقالیا


به اینجای حرفش ک رسید بلند زد زیر خنده

ترسیده شوکه
به مردی که بی شک یه روانی به تمام عیار بود
نگاه میکردم
ارکان اما فقط فوش بود که میداد
صداها تو سرم اکو میشد

که سهند روبه ارکان بیخیال گفت
_تند نرو هنوز ادامه داره

ارکان با خشم دادزد
_د لاشی مگه چیزیم مونده نگفتهههه باشیی

سهند چشمکی زد
_یس هنو مونده

وارفته نگاش کردم که ادامه داد
_فرهاد که دیار باقی رو وداع گفت خخ چی گفتم وداع ،بگذریم داشتم میگفتم،ارع وقتی سیکشو از دنیا زد،نوبت بابای عزیزم شد ،رفتم سراغش یکیو اموزش دادم تا دخلشو بیاره که متاسفانه دخترعمه ی خرمگسم از راه رسیدو نزاشت نقشمون عملی شه،بعد اونم که خواستم از شر شاهد خلاص شم باز سرو کله ی شمادوتا دست خر پیداشدو‌پلیس،خلاصه با بدبختی از شر قاسم خلاص شدم،فقط بدبختی پای رفیقم گیربود
سعید،سعید جابری یادتونه که تا کرج اومدین بفهمین ربطش به قضیه چیه یه حدساییم زدین تا حدودی حدستون درست بود ارع سعید برای خلاص شدن از شر شریک و رقیبش ینی بابای من حاضرشد کمکم کنه،بعدشم به خواست من فلنگو بستو گمو گور شد،اینجوری بود که پرونده بسته شد به همین راحتی


ناباور نگاش میکردم که ارکان دادزد
_من بیشرف عالمم اگه توی کوصکشو نکشمممم


_داشم زیادی جوش میزنی اروم ریلکس،جوش زدناتو نگه دار واسه وقتی که منو این دخترعمه ی کیوتم از کشور خارج شدیم،هرچند بعداز رفتنمون توام قراره بری همون قبرستونی ک پدر زنت رفت،چ خوب میشه دوتایی صفا میکنین خخخخ


چشام از حرفاش گرد شد
ترس به انی تو تن دردمندو‌بی جونم 
تزریق شد
لرزون ارکان روصدا زدم
_آر..آرکان

برگشت سمتم
نگاه‌ اطمینان بخشی بهم انداخت
_اروم باش هیچ گوهی نمیتونه بخوره دستشو قلم میکنم

هردو میدونستیم چیزی که میگه دور ازباورهه

سهند اما قبل ازاینکه من حرفی بزنم 
اومد سمتمو‌خم شد روم

_خانمم حالا که هم از توله ات هم از بابای توله ی مردت خدافظی کردی ،باید بریم 
وقت رفتنه

سیخ توجام نشستم 
_چی..

درحالی که طناب دور پامو باز میکرد گفت
_تا همینجاشم که گذاشتم کنارش باشی برو خداتو شکر کن ،یالا وقت نداریم

ترسیده لرزون لب زدم
_تورو..توروخدا..سهند ولم کن...من..من دوستت ندارم


با پشت دستی ک تو دهنم خورد
تقریبا لال شدم
ازشدت ضرب دستش به طرفی پرت شدم که عصبی گفت
_هربار که این جمله ی کوفتیو از زبونت بشنوم یه تودهنی از من نوش جون میکنی


صدای عربده ی ارکان دلم رو برای هزارمین بار لرزوند
_بی ناموسسس سگ صفت دستتو بکش کنار


سهند بی توجه منو از رو زمین بلندکرد
با بلند شدنم
خون دوباره ازم سرازیر شد
اونقدی که زیر پاهام سست شد
اگه سهند نگرفته بودتمم بی شک 
الان از شدت سرگیجه و درد پخش زمین شده بودم

با کشیده شدنم توسط سهند سمت در 
اه از نهادم بلندشد
قطره ی اشک سمجی از چشمم بیرون چکید
نگاه دردمندم ب ارکانی که با صدای بلند نعره میزدو حتی میتونستم گریه ی مردونه اشو ببینم دوخته شد

با اشاره ی سهند 
چندنفر مردی ک از اول تا اخر ماجرا یه گوشه وایستاده بودن و فقط تماشاچی بودن
به سمت ارکان حمله ورشدنو با لگد
افتادن ب جونش
صدای جیغ درد ناکم 
با صدای فریاد دردناک ارکان یکی شدو
از اتاق بیرون کشیده شدم
 

نمیدونم چقد اشک ریختم چقد جیغ زدم
زمانی که تقریبا نایی برام نمونده بود 
درمجدد بازشدو دوباره سهند بی همچیز داخل شد
با چشای خیسو قلبی ک از شدت ترس مث قلب گنجشک میزد نگاش کردم که
با خنده نچ نچی کرد
_نچ این چه وضعشه دختر عمه مگه قرارهه بکشمت عذا گرفتی فوقش یه چس مثقال بچه اس دیگه ،نترس بعدا باهم یکی دیگه میسازیم

مات نگاش کردم که بلند زد زیر خنده
همونطور خندون گوشیو از توجیبیش بیرون اورد
با دقت که نگاه کردم متوجه گوشی خودم شدم
گوشی من دست اون عوضی چیکار میکرد
مگه نه اینکه گوشیم صبح توارایشگاه جاموند
از فکراینکه این اشغال تا ارایشگاهم اومده
مو به تنم سیخ شد

همنطور با ترس نگاش میکردم‌ که شروع به ور رفتن باهاش کرد
به شانس گندم لعنت فرستادم
چرا من یه رمز ساده ی مسخره گذاشته بودم
_۱.  ۲.  ۳.  ۴.   خخ چه راحت توقع نداشتم ازشاگرداول  دانشگاه

چشامو با انزجار بستم که بی توجه گفت
_خب خب وقتشه ببینیم اقا دوماد چطوره نگران عروس جنده اش شده یانه

با بهت چشامو باز کردم
چیکار میخواست بکنه
نکنه بخواد بهش زنگ بزنه
یا بکشوندتش اینجا
توهمین فکرا بودم که 
گوشیو گذاشت رو بلندگو
با صدای بوقی که خورد 
دلم هری ریخت


به ثانیه نکشید صدای نگران ارکان توگوشی پیچید
_الوو عشقممم

سهند بود که جای من به تمسخر جواب داد
_استپ کن شازده  اشتباه گرفتی،من عشقتم نیستم خخخ


صدای ارکان اینبار عصبیو بهت زده بود
_تو..توکی هستی عوضی گوشی زن من دست تو چیکارمیکنهه؟؟!!

_نچ‌ نچ‌نچ چه وضع حرف زدن با داداش بزرگترته بزرگتری گفتن کوچیک تری گفتن بابات بهت ادب یاد ندادهه

صدای ارکان شوکه تر از قبل به گوش رسید
_!!!س..سهندد؟

_آ. باریکلا خود خودمم

_گوشی ملو‌دست توچیکارمیکنه کجایین الان،، اصلا مگه تو المان نبودی
سهند اینبار جدی شد
با لحنی که توش تهدید موج میزد گفت
_لازم نیس ب اون مخ کوچیکت فشاری بیاری بچه،کاری که بهت میگمو کن چون وقت اضافه واسه شنیدن اراجیفت ندارم،یه ماشین میفرستم دنبالت سوارش میشی مث بچه ی ادم میایی اینجا بخوای دست خر برام درست کنی  زن جندتوبا یه تیر خلاص میکنم


صدایی ازپشت خط نیومد
که سهند داد زد
_باتوام فهمیدی یانهه

صدای گرفته ی ارکان قلبمو ب درد اورد
_میام بی  ناموس میام،اول بزار صدای زنمو بشنوم

_اوکی

سهند برگشت سمت من
بانفرت نگاش کردم
که خونسرد گفت
_یالا بنال بشنوه 
دهنمو ازعمد چفت کردم

اومدن ارکان اینجا قطعا خالی ازخطرنبود
انقد احمق نبودم ک به همین راحتی بزارم بیاد
وقتی دید حرف نمیزنم

از جلد خونسردش خارج شد
_باتوام جنده زر بزن کری مگه

سرمو به نشونه ی مخالفت تکون دادم
صدای ارکان از پشت خط 
بیشتر ازقبل این اشغال رو عصبی کرد
_هه مث سگ دروغ گفتی،ملودی اونجا نیس مگه نه هدفت از کشوندن من تو خراب شده ایی ک توشی چیهه،باتوام چرا لال شدییی

داشتم از حرفی که ارکان زد خوشحال میشدم
که سهند چندقدم فاصله رو پرکردو تا بفهمم چیشده
لگد محکمی به شکمم
زد
چشام از حرکت یهویش تا اخر گردشدو
درد بدی تو کل تنم پیچید
جیغی که از ته دل کشیدم
دست خودم نبود
لگد بعدی که به همون قسمت زد
صدای جیغ مجددم رو بالابرد
نفس توسینم حبس شد
بیکباره همجا برام تاریک شد

صدای نعره ی آشنایی از پشت گوشی به گوش میرسید 
اما انقدی درد داشتم که چیزی ازش نمی‌فهمیدم 
_حرومزادههه داری چه گوهیی میخوری بی ناموسسسس ولش کن


صدای خنده ی جنون وار سهند 
حالم رو بیشتر از قبل بد کرد
_حالا که صدا روشنیدی مث بچه ی ادم سوار ماشین شو بیا ،یادتم نره دست از پاخطا کنی جنازشو با پیک  برات میفرستم


نزاشت ارکان جوابی بده
گوشیو توروش قطع کرد
جلو روم زانو‌زد

چهره ام از شدت درد جمع شده بودو بی توجه به اون لعنتی به خودم میپیچیدم ک خونسرد لب زد
_بزودی از شر جفتشون خلاص میشم اونوقت دیگه  تا ابد مال خودمی عشقمم


اونقدی درد داشتم ک حتی نتونستم تف کنم تو صورت کریهش
بی توجه ب منی که مث مار به خودم میپیچیدم رفت نشست روصندلیی که یکم اونورتر از من بود

اشکام کل صورتمو خیس کرده بودن
باتموم وجود دعا میکردم
خدایا خواهش. میکنم بچمو ازم نگیر
خدایا تورو به بزرگیت قسم
بلایی سرش نیار
التماستتت میکننم خداا

با خیس شدن لای پام ترس بدی تو دلم نشست
نه نهههه
نه چیزی نیس حتما ترشحی چیزیه ارع
حالم بد بود
خیلی بد
دلم  میخواست ببینم اون خیسی چیه اما با تموم بیچارگی 
نمیتونستم لباسمو کنار بزنم
بدنم رفته رفته داشت بی حس میشد
جوری که انگار بهم امپول بیهوشی تزریق کردن 
لحظه ای بعد
چشام بی اونکه بخوام روهم افتادو تاریکی مطلق


با صدای فریاد گوش خراشی 
چشای بی جونمو باز کردم 
پلکی زدم تا دیدم درست شه اما همچنان همجا برام تار ومبهم بود
لحظه ای تموم اتفاقا مثل فیلم از جلوی چشم رد شدو من منگ رو به خودم اورد
ترسیده  به لباسم نگاه کردم 
بادیدن سرخی خون رو‌سفیدی لباسم
اه از نهادم بلندشد
قطره ی اشکی از چشمم بیرون چکید
خونی که سرخیش بدجور توچشم میزد
بهم اعلام می‌کرد 
از دستش دادم
دیگه بچه ای درکار نبود
طفل معصوم من قربانی شد
قربانی دیونه بازی سهند لعنتیو
خودخواهی من 
نفسام یکی درمیون میومد
چشام برای خوابیدن  له له میزدن
دلم یه خواب ابدی
میخواست
بچم رفته بود
دیگ این زندگی چه معنی داشت
هیچی
امید روزای سختم رفت
حالا من مونده بودمو آینده ی نامعلومم
با  بازشدن در
نگاه بی رمقو
گیجموبه مردی که میون دست چند نفر تقلا میکردو ناسزا میگفت
دوختم
با پرت شدنش سمتم 
و عطرتلخی که تو بینیم پیچید
شکم به یقین تبدیل شد 
که این مرد بی شک مرد منه
بی جون نگاش کردم
_ار..ارکان

صدای گرفته و نگرانش دل سنگ رو‌هم اب میکرد
_خوبی همه کسم

اروم پلکی زدم
خوب نبودم
ولی نمیخواستم تواین شرایط بد بهم فکرکنه
پلکی زدم تا خیالش راحت شه
نفسی کشید
_خداروشکر مردمو زنده شدم تا برسم اینجا


دستشو جلو اورد تره ای ازموهامو از روصورتم کنارزد

_ خیالت راحت من اون بی ناموسو میکشم به والله ک میکشم

بی جون نالیدم
_نه....

اخمی کرد
_  این همه بلا سرت اوردهه ،داری ازش دفاع میکنی ارعع؟؟؟

هق ارومی از رو درد زدم
قطره ی اشک مزاحمی از چشمم بیرون چکید
انقدی حالم بد بود که هیچ درکی از اتفاقات نداشتم ولی یه چیزیو خوب میدونستم 
نباید بلایی سر ارکان بیاد

نگاه خیسمو که دید 
چشاشو اروم بازوبسته کرد

_هیشش خیلی خب نمیخواد چیزی بگی، اروم باش نفسم اروم ،قول میدم نزارم بلایی سرت بیاد ،هردمونو نجات میدم

هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای عصبی سهند توگوشمون پیچید
_اشکان  منتظر چییی پس،این حرومی رو‌ببند


_چشم اقاا
دونفرهمزمان اومدن سمت ارکان

ارکان اما تویه حرکت یهویی از جاش بلندشدو حمله کرد سمت جفتشون
هم من هم اون دونفر شوکه شدن


تصویرای پیش روم تاربودن
هرکاری میکردم تا بلکه چشام باز بمونه فایده ای نداشت

تعداد فوشای رکیکی ک ارکان ب سهند میداد از دستم در رفته بود
دقایقی بعد  ارکان دستو پا بسته پرت شد کنارم
قلبم درد میکرد
از اینکه نمیتونستم هیچ غلطی کنم دلم میخواست بمیرم

نگاه نگران ارکان دائم روم میچرخید
نمیدونم چی دید که اخماش بشدت رفت توهم

_اون..اون خون چیه

پس بالاخره متوجهش شد
بیچاره وار
سرمو به طرف مخالفش چرخوندم
روی نگاه کردن تو صورتشو نداشتم 
عصبی دادزد
_ملووو باتوام اون خون چیه لعنتییی

از صدای بلندش تنم لرزید 
ولی تنها واکنشم
ترکیدن بغضم بود

_ملوووو سگم نکنن میگم اون خون چیهه رو لباستتت، چرا گریه میکنییی جواب منوبدهه

صدای شیطانی مردی که امروز شده بود منفور ترین ادم زندگیم تو اتاق پیچید
_ملو جونش خانم یکی یدونه اش بگو دیگه چرا ساکتی ،هوف اصلا ولش کن بزار خودم بگم،


روکرد سمت ارکان که صورتش از خشم و غم به سرخی میزد
_گویا تو خبرنداشتی یه توله تو شکم زنت کاشتی هرچند که هنوز مطمعن نیستم توله ی توعه یا اون سینای مادرجنده خخ

هنوز حرفش تموم نشد بود که ارکان فریادزد
_خفه شو بی همچیز خفه شو فقط ، دهن گشادتو ببند تا مث سگ نگایدمت


سهند بی توجه نچی کرد
_چته بابا چرا جوشی میشی خیلی خب اصلا توله سگ خودته،عا ینی توله سگ خودت بوددد،میدونی چرا میگم بود چون دیگ توله ای در کار نیستتت ازشرش خلاص شدم،،اون خونیم ک میبینی برای اثبات حرفم کافیه


باغم سرمو پایین انداختم
که صدای ناباور ارکان توگوشم پیچید 
_مل..ملو.. این ..این حرومیی چی میگه...هان


صدای هق هق بلندم جواب حرفش بود
اما انگار اون کوتاه بیا نبود
_باتواممم تو توی لعنتی تموم این مدت حامله بودییی ارععع؟؟؟

سهندبود که درجوابش گفت
_تاصبم بپرسی اون بهت جوابی نمیده  بعدم توله ات مرده پس انقد پیله نکن رو این موضوع ،خیلیم ناراحت نباش چون یکم دیگ خودتم قرارهه بری بجهنم جایی که تخم سگتو‌ فرستادم

_من توی اشغالو میکشم میکشمت حرومییی

تقلاهاش برای رهایی
حالم رو از قبل بدترمیکرد

سهند اما با تفریح فقط نگاش میکرد
_از تلاشت خوشم میاد ولی میدونی چیه هیچوقت موفق نمیشی ،درست مث اون روزا  ،یادته که  چقد دنبال قاتل گشتین ،کاراگاه بازی دراوردین،ولی خب هیچ غلطی  نتونستین کنین جفتتون

مات نگاش کردم از چی حرف میزد 
نگاه ارکانم دست کمی ازش نداشت
نگاه خیره امونو که دید بلند زد زیرخنده
بریده بریده با خنده گفت
_خدای من شمادوتا چقد گیجین ینی نفهمیدن هنوز فرهادو من کشتم

شوکه لب زدم
_چی..توالان..چی گفتی

دور مون چرخی زد
_درست شنیدی عزیزم فرهادو من فرستادم گوشه ی قبرستون،خیلی دلم میخواست اون بابای پوفیوسمم بفرستم کنارش ولی خب نشد

ارکان نعره زد
_گوه اضافه نخور بااین کوصشرات ب کجا میخوای برسی

سهند بی حرف نشست رو صندلیش
پارو پا انداختو خیره توچشای من  بهت زده
گفت
_درست چهارسالو چهار ماه پیش زمانی که تو بی خبر رفتی امریکا ،دیونگی من از همونجا شروع شد میخواستم بیام دنبالت ،بابا هه حتی عقم میاد بهش بگم بابا،محمد سماوات وقتی فهمید قرارهه برم دنبال خواهرزاده ی دردونه اش منو از ارث محروم کرد و با یه لگد از خونه پرتم کرد بیرون،درست زمانی که باید ازم حمایت میکرد با یه لگد و در کونی حواله ی بیرونم کرد،تنهاییو دوری از تو و دوری از مادر بی نوام منو ب مرز جنون رسوند،اما راهش تنهاصبر بودوصبر،صبرکردم تا ابا از آسیاب بیوافته بعد افتابی شم به مامانو پرستو به دروغ گفتم رفتم المان تا جناب سماوات خیالش راحت بشه که دیگه هرگز منو نمیبینه،بعداز اون به خواست یکی از رفیقام یه بخش کوچیکی سهام خریدمو مشغول کارشدم،دورادور خبراز توام می‌گرفتم 
نمیدونستم کجایی توچه شهری هستی ،نه مامان نه پرستو هیچ‌ حرفی نمیزدن،تنها راه فهمیدن جات خونسرد نشون دادنم بودتابهم اعتمادکنن،گذشتو گذشت تا تو برگشتی ایران،یادمه چقد اون روز مثل دیونه ها خندیدم،اومدم تا دم خونه بارها و بارها از دور دیدمت،اما نمیتونستم بیام جلو یکیش بخاطر تهدیدای بابات بود یکیشم بخاطر تهدیدای جناب سماوات

با درد بدی ک تو سرم پیچید چشم بازکردم
دیدم تاربود
منگو گیج چندبار پلک زدم
اینجا کجابود؟!!
همجا تاریک بود ومیشه گفت هیچ چراغی روشن نبود 
بوی نم و خاک ،توبینیم پیچید
چینی ب دماغم دادم
هیچ درکی از موقعیت فعلیم نداشتم
دقایق طولانی به اطراف خیره بودم
اما چیزی یادم نمیومد
تکونی خوردم که متوجه بسته بودن دستوپامو لباس عروس توی تنم شدم

مکثی کردم با یاداوری تموم اتفاقات چیزی تودلم فرو ریختو ترس بدی تودلم نشستوچشام تااخرین درجه گردشد
اخرین چیزایی ک یادم بود
این بود ک رفتم دسشویی
بعد اون زن
لعنتتتت
اون زن کی بوددد
چرا همچین کاری کرد 
هه ملودی احمق 

به قول هانی سرپیازییی یا ته پیاز
دهقان فداکارشدییی برا من 
اخه به توچه کی چه گوهی میخوره
واییی خدا چرایک درصدم شک نکردم 
هوففف
ارکان

کجابود

یعنی 
تاالان نگرانم شده
هوفف الان چه فکری با خودش میکنه

بافکر به ارکان مثل ادمایی که ازخواب باشن

احمقانه شروع به دادزدن کردم
 

_کمکککککک کسی اینجاانیستتتت
کمککککک

 

_کمککککک

بعداز دقایق طولانی بالاخره دست برداشتم از جیغ زدن
بی فایده بود وقتی کسی تواین اتاق تاریکو نمور نبود

با یاداوری جنین دوماهم ،بغضم بی صداشکست
اگه بلایی سر بچم بیاد چی
خدایا من میمیرم

اینکاروباهام نکن لطفا
زیر لب خودمو لعنت میفرستادم که چرا لاقل به هیچکس راجب حاملگیم چیزی نگفتم 
درست روزی که میخواستم بگم این بلاها سرم اومد 
چرا این طالع شوم دست ازسرم برنمیداشت
چرا تا فکر میکردم زندگی روی خوششو بهم نشون داده
همچی خراب میشد
خدایااا تاوان کدوم گناهمو دارم پس میدم
چرا تموم نمیشه
قفسه ی سینه ام درد میکرد 
فکر از دست دادن بچم یا ندیدن ارکان 
داشت از پادرم میاورد
هرچقدم به خودم امید میدادم چیزی نمیشه بازم اروم نمیشدم
هراحمقیم بود میدونست یا قرارهه کشته بشه یا فروخته
اصلا کدوم بی ناموسی منو دزدیده بودد
هه
لابد فک کردن خیلی پولدارم
نمیدونستن من جز یه یه لگن دزدیده شده ویه خونه چیز دیگه ای نداشتم
اهی از ته دل کشیدم
دقایق به سختی و درسکوت سپری میشد
میترسیدم نه بخاطر خودم بلکه بخاطر بچه ی بی گناهم  
توزندگیم دوبار ترسیدم
یه بار از  ازدست دادن ارکان
یه بارم از  ازدست دادن بچم
خدایا خودت مراقب بچم باش

راسته که میگن ادما وقتی میترسن و کمک میخوان فقط یاد خدا میوافتن
بااین فکر قطره ی اشکی ازچشمم پایین چکید 
خدایا همین یه بارو کمکم کن

نمیدونم چقد توهمون حالت سرخمیده و رقت انگیز بودم 
چشام دیگه نایی برای بازموندن نداشت
کم کم پلکام روهم افتاد
داشتم تو عالم بی خبری فرومیرفتم که صدای چرخیدن کلید و صدای قیژ در بلندشد
سریع چشامو بازکردم

نور زیادی از بیرون تو صورتم افتاد 
چشام ناخداگاه بسته شد
صدای قدم های شخصی که نزدیکم میشد و به وضوح میشنیدم
تایه جایی جلواومد


درحالی که چشامو بسختی بازمیکردم با طعنه گفتم 
 

_اگه فک کردی با دزدین من پول خوبی به جیب میزنی باید بگم سخت در اشتباهی احمق جون،من هیچ پولی ندارم بهت بدم ،بدجور زدی به کاهدون

با باز کردن چشام 
نگاهم رو صورت فرد مورد نظر ثابت موند
رفته رفته خشم و تمسخرجاشو به بهتو ناباوری داد

تویه کلام

ماتم برد
اون اینجا چیکارمیکرد
اصلا چرا منو دزدیده بود 

بادیدن نگاه بهت زدم نیشخند کجی زد
 

_میبینم که‌نطقت کور شد خانم دکترررر چیشد ساکت شدی،تاالان که خوب کری میخوندی

ناباور لب زدم
 

_سه..سهنددد

 

چشاشو به مسخره گرد کردو دستی برام زد
 

_نه خوشم اومد افرین دخترعمه خوب شناختی،دیگ کم کم داشتم ناامید میشدم ک مبادا منو از یادت برده باشی ،هه هرچی نباشه سرت بدجور گرم عشقو عاشقیه خخخخخ


باتموم شدن حرفش اخم بدی کردم
تازه داشت دوهزاریم میوافتاد این اسکلی ک جلومه سهنده و زده به سیم اخر
 

_توهیچ میفهمی چه غلطی کردیی؟؟ واسه چی منو اوردی اینجا اصلا کدوم عوضی  دختر عمه ی خودشو میدزده به توام میگن مردد؟!!

بااین حرفم دیوانه وار خندید
 

_وای خدا منو نخندون ملودی،تو تو باور داری واقعا پسرداییتم هوممم؟؟

گیج نگاش کردم که برخلاف چندثانیه پیش
اخم بدی کرد
 

_مث اینکه یادت رفته همچیو،خب مشکلی نیس خودم یادت میندازم

 

خم شدم سمتم ک ناخداگاه صورتمو عقب کشیدم
با دیدن حرکتم  ک خیلی غیر ارادی انجام داده بودم
پوزخندی زدو چونه امو چنگ زد
 

_منو ببین جندههه ادای تنگارو درنیار ک هیچ توکتم نمیره این حرکات مضحکت هرچی نباشه به هرکی از راه رسیده حال دادی

 

بااخم غریدم
 

_ببند دهنتو عوضی دست کثیفتم ازروم بردار

 

هرچند متعجب بودم از حرفاش ولی خب کینه ای که تو حرفاش بود
منو کم کم داشت از همچی اگاه میکرد

تو همین فکرا بودم که گفت
 

_هنوزم همونقد مغرورو بد دهنو رومخی،هه یادته چقد دنبالت بودم چقد بهت بها دادم هوم؟یادته چجوری باهام رفتارمیکردی بزار خودم بگم

 

بیشتر ازقبل روصورتم خم شد که ناخداگاه لرزیدم
 

_باهام مث سگ رفتار میکردی ملودی خانم،یادته چقد تحقیرم میکردی،چقد باهام بدتا میکردی

ولی خب من هیچوقت گله ای نکردم،میدونی چرا ، چون مث سگ عاشقت بودم من خر با همچیت ساخته بودمم ملودیی حتی به خودم میقبلوندم ک تو با همه همینی ،ولی نبودی


همچنان با اخم نگاش میکردم که با دادی که توصورتم زد از جا پریدم
 

_فقطو فقط بامن اینجوری بودییی،با اون تخم سگ ک بلد نبود عنشوبشوره خیلی بهتر از من رفتار کردی هه

 

صورتمو به طرفی پرت کردو از رو زانوهاش بلند شد
 

_انقدی بهش بها دادی که تنتم دو دستی تقدیمش کردی
تنی که آروزی لمسش تودلم مونده بود رو 
خیلی راحت به تاراج گذاشتی

اول تقدیم،عشق اولت کردی 
بعدم با این پسره ی حرومی روهم ریختی
سهم من چی بود. از تو ملودی!؟ 
سهم من ازتو فقط نگاه بودوبس.

 

شوکه نگاش کردم
اون از کجا خبرداشت من با سینا یا با ارکان رابطه داشتم

_تو..تو ازکجا..

حرفمو با نیشخند ترسناکی کامل کرد
 

_از کجا میدونیم ارعع،هه تموم این چند سال سایه به سایه دنبالت بودم 
اونقد نزدیکت بودم که از تخم حرومی که تو شکمته ام خبردارم،همونی که همه ازش بی خبرن

باتموم شدن حرفش 
حس کردم نفسم قطع شد
خدای من اون اون از بچم خبرداشت

نگاه ترسیده اموکه دید
پوزخندش عمق گرفت
 

_برام مهم نیس توله ی کدومشون تو شکمته چون بزودی از شر اونم خلاص میشم

با تموم شدن حرفش
حس کردم روح از تنم جدا شد
کل تنم ب یکباره یخ زد
لرزون لب زدم
_چی ...چی ازجونمم میخوای

 

حرفی نزد که جنون وار با گریه جیغ زدم
 

_چی از جونم میخوای بی همچیززر

 

با لحن عجیبی پچ زد
 

_خودتو میخوام


باتموم شدن حرفش ناباور سرمو به چپو راست تکون دادم
_دیوونه شدیی تو فک نکنم انقد احمق باشی زنی که شوهرداره رو برا خودت نگه داری


هنوز حرفم تموم نشده بود که عربده زد
 

_ارععع دیونه شدممم دیوونه اممم کردیی از عشق توی جندههه دیونه شدم ،اونقدی که اون شوهر دیوثتم برام مهم نیس فک میکنی برام مهممه ارعع ملو؟!

ولوم صداشو پایین اورد

_اگه همچین فکری کردی پس باید بگم سخت دراشتباهی


مات نگاش کردم 
که به سمت در راهشو کج کرد
لحظه ی اخر قبل از اینکه ازاتاق بیرون بره با لبخند عمیقی گفت
_ دوساعتی وقت داری با توله ات خدافظی کنی  

 

به دنباله ی حرفش از اتاق خارج شدو درو محکم کوبید
نموند
تا جیغ بلندم از رو دردو بشنوه 
نموند تا خوردشدنمو ببینه
نموند ببینه و لذت ببره

با دردی که تو قلبم پیچید
با صدای بلندی زدم زیر گریه 
نه نه نه 
اون اینکارو بامن نمیکرد
 اون اونقد ظالم نبود
که قاتل بچه ی بدنیا نیومده ام بشه
سهند همچین ادمی نبود
صدایی ازدرونم با بی رحمی نهیب زد
خبری از اون سهند مهربون نیس
سهندی که دیدی فرقی با یه روانی ندارعو هرکاری ازش برمیاد

بااین فکر 
سوزش قلبم بیشتر شد
ارکان کجایی که بچونو قراره ازم بگیرن

هق هقم  تو اتاق سردو نمور میپیچیدو حالم رو بدتر از قبل میکرد
 

_خب عروس خانم ،میتونی خودتو ببینی

هانی همینکه حرف ارایشگر تموم شد ،شیرجه زد سمتم
_وییی چقد خوشگل شدییی ،ارکان فدات شه الهییی

زیرلب خدانکنه ای گفتم که چشم غره ای بهم رفتو پرید یه ماچ از لپم گرفت

_مردشورتوببرن هانی ،میدونی بدم میادد باز تف مالیم میکنی

لبخند دندون نمایی زد
_دوس دارم تا توباشی شوهر ذلیل بازی درنیاری

به دنباله ی حرفش ادامودر اورد
_خدانکنه

با خنده فوشی نثارش کردم که زندایی که میکاپش تموم شد بود گفت
_چقد پچ پچ‌میکنین شما دوتا 

بعد روبه هانی ادامه داد
 

_تونمیخوای حاضرشی دختر

 

بجای هانی جواب دادم
 

_این بشر حاضره بدون ارایش بیاد عروسی ولی مث کنه به من بچسبه

 

پرستو و زندایی خندیدن که هانی گفت
 

_ایششش خیلیم دلت بخواد


با صدای اکرم خانم(ارایشگر) همگی ساکت شدیم
 

_خانما دوماد خوشتیپمون اومده پایین منتظره

همگی به هولو ولا افتادن 
من اما بدون تلف کردن وقت حتی بدون اینکه خودمو تواینه ببینم تورمو رو صورتم کشیدم
پرستو به کمکم اومدو هردو باهم از ارایشگاه بیرون اومدیم 
پشت سرما زنداییو هانیم میومدن
با بیرون اومدنمون
ارکان رو تکیه زده به ماشین دیدم
چقد خوشتیپ شده بود بچم
تو دلم مثل همیشه از دیدنش ذوق کردم
با دیدنم لبخند بزرگی رو لباش نقش بست و با دست گل کوچیکی که دستش بود
به سمتم قدم برداشت

بارسیدن بهم دست گل رو دستم داد
_مرسی

چشمک ریزی زد
 

_فدات خانم خانما

دقایقی بعد هردو سوار ماشین بودیمو توراه تالار
 

صدای بوق زدن ماشینای پشتی و صدای بلند اهنگی که ارکان گذاشته بود
سکوت بینمون رو می‌شکست 
ارکان نیم نگاهی سمتم انداخت
_ساکتی

_عروس باید سر سنگین باشه من از اون عروسای قرتی نیستم

ارکان کوتاه خندید
_برمنکرش لعنت ،خانم من یدونه اس

_بله پس چی فک کردی


بارسیدن جلو ی  تالار 
کامل برگشت سمتم
چون یهویی اینکارو کرد 
شوکه خندیدم
_چیشد

_کل راهو بزور جلو خودمو گرفتم حمله نکنم سمتت تامبادا ارایشت خراب شه ولی خب دیگه طاقت ندارم بوسو بده بیاد

_دیونه  ای بخدا

—دیونه ی توام توله

خم شد سمتم
باقلبی که از نزدیکیش باز ضربانش روبه اسمون رفته بود
چشاموبستم
تورمو اروم کنار زد
نفسای داغش رو صورتم پخش میشد
بی طاقت برای تموم کردن فاصله ،خودموجلو کشیدم
چیزی نمونده بود 
لباش لبامو لمس کنه که تقه ی محکمی به شیشه ی ماشین خورد
ترسیده چشامو بازکردم
هردو سیخ توجامون نشستیم که پرستو با نیشخند بزرگی اشاره کرد شیشه رو بدیم پایین
ارکان درحالی که بااخمای درهم جدو اباد پرستورو مورد عنایت قرارمیداد شیشه رو داد پایین

_چه مرگتهههه

پرستو خیلی ریلکس درجوابش گفت
 

_وقت واسه لب بازی زیاده ملت منتظر شمادوتان

 

_پرستو امشب به نفعته جلو چشم افتابی نشی

 

با خنده روبه جفتشون گفتم
 

_بس کنین دیر شد ،ارکان بچه ای مگه بحث میکنی

_خیلی خب

پیاده شدو اومد در شاگردو برام بازکرد
لباسمو جمع کردم تودستمو اروم پیاده شدم
ارکان دستمو تو دستش گرفتو هردو به سمت ورودی تالار رفتیم
با ورودمون
صدای بلند دستوجیغ  مهمونا بلند شد
پشت بندش اهنگ شاد عروس دوماد پخش شد
زنداییو دایی هردواومدن سمتمون
زندایی اسفند دود میکردو دایی رو سرمون شاباش میریخت
چون مجلس مختلط بود 
پیمانو هانیم دوتایی اومدن جلومون رقصیدن
خلاصه بعداز کلی مسخره بازی در اوردن رضایت دادن مابشینیم سرجامون

......
عاقد اومده بودو داشت کارای مربوطه رو انجام میداد 
تواین بین زندایی با لحن ناراحتی روبهم گفت
_جای اقای احمدی خالی

اه پر افسوسی  کشیدم 
ارزوی هردختری بود پدرومادرش تو جشن عروسیش شرکت کنند ولی متاسفانه من بایداین ارزو رو به گور میبردم
چون نه پدری داشتم که بیاد
نه مادری 
همین دوروز پیش بود،دایی به اون زن مثلا مادر زنگ زدو ازش خواست به عروسی ما بیاد
اما
اون فقط درجواب دایی گفت
_تاالان بدون من همه کار کرده ازاین به بعدم فکر کنه مادر نداره ،من نمیتونم بیام

این شد که دایی گفت 
_ستاره برای هممون مرد ،حتی اگه بمیره هم نمیریم سرخاکش

 

بادستی که رو دستم نشست از فکر بیرون اومدم
 

_خوبی عشقم

 

نگاهمو به نگاه مهربون ارکان دوختم
 

_خوبم

...
_ سرکار خانم ملودی احمدی برای بار سوم میپرسم ایا به بنده وکالت میدهید شمارا به عقد دائم و همیشگی جناب اقای ارکان سماوات در بیاورم،عروس خانم وکیلم


باچشایی ک اشک درونش میرقصید
گفتم
_با اجازه ی دایی محمدم و بزرگترای جمع بلههه

صدای تشویق حضار دوباره بلندشد
ارکان با لبخند بزرگی جعبه ی کوچیکی رو پام گذاشت
بازش کردم
یه گردنبند ظریف بود که پلاک کوچیکی بهش وصل بود دقت که کردم متوجه اول اسم خودمو خودش که درهم به شکل زیبایی پیچیده شده بود،شدم

زیرلب با نگاه مملو از قدر دانی ازش تشکر کردم که پیشونیمو بامحبت بوسید

عاقد اینبار از ارکان پرسید که همون  بار اول بله رو داد

چقد خوشحال بودم که نه فیلم برداری بود که همش مزاحممون بشه نه اونقد جمعیت شلوغ بود که سردرد بگیریم
از داییو ارکان ممنون بودم که رومو زمین ننداختنو به خواسته ام احترام گذاشتن

یک ساعتی میشد همه مشغول رقص بودن
منو ارکانم که همش در حال سلفی گرفتنو مسخره بازی بودیم
که دیجی از همه خواست وسط رو خلوت کنن تا ما بتونیم رقص دونفره انجام بدیم

آهنگ عروسک میثم ابراهیمی پخش شد
ارکان از جاش بلندشدو دستشو به طرفم دراز کرد
یکم خجالت کشیدم
چون تاحالا باهم نرقصیده بودیم
باکمکش رفتم وسط
که مجدد صدای تشویقا بلندشد
ارکان در کمال تعجب خیلی مردونه و قشنگ میرقصید
منم سعی میکردم یکم نازو عشوه قاطی رقصم کنمو خشک نباشم
که این باعث خنده ی ارکان شد
بااخم لب زدم
_کوفت نخند ابرومون رفت

خم شد سمتمو درحالی دستمو میگرفتو منو میچرخوند گفت
_خانمم حق بده بخندم واقعا اولین بارهه میبینم نازو عشوه میایی برام،همیشه مث مادر فولاد زره خشکو سردی

باتموم شدن حرفش حرصی نامحسوس،لگدی به پاش زدم که اخ اخ کنان گفت
 

_بیا اینم نمونه اش

خندیدم که یه دور دیگه چرخوندتم
وازپشت تقریبا در اغوشم گرفت
 

_تو اگه سردم باشی مهربونم باشی عشوه بیایی یانیایی من همه جوره عاشقتم

به نیم رخش خیره شدم
_ارکان

اروم لب زد 
_جانمم

_خیلی دوستت دارم

جاخورد ولی زود به خودش اومد
صدای ذوق زده اشو شنیدم که توگوشم پچ زد
_منکه میمیرم براتت


باتموم شدن اهنگ بالاخره از هم دل کندیمو با دست زدن مهمونا برگشتیم سرجامون

...
موقع سرو شام بود
همه مشغول حرف زدن بودن
روبه ارکان که با زندایی حرف میزد
گفتم
_عزیزم من میرم دسشویی بیام

لبخندی به روم زد 
_زودبیا

سری تکون دادمو به سمت دسشویی که انتهای راه رو بودرفتم
خداروشکر دسشویی نداشتم وگرنه بااین لباس کارم زار بود
جلوی اینه وایستادمو مشغول مرتب کردن تورم شد
بادیدن خودم لبخند مغروری زدم 
خیلی خوب شده بودم

اومدم به سمت خروجی برم که صدای زنی مانعم شد
_کسی اون بیرون هست

کنجکاو گفتم
_من هستم ،طوری شده خانم

یهونمیدونم چیشد زد زیرگریه
 

_خانم توروخدا به دادم برس،بچمم بچم دارع میمیره خون ریزی دارم

نگران به سمت تنها دری که بسته بود دویدم
تقه ی محکمی بهش زدم
 

_درو باز کن ببینمت ،من دکترم شاید بتونم کمکت کنم

صدای هق هقش تنها صدایی بود که به گوش میرسید
نمیدونم چرا حس بدی داشتم انگار که قراربود اتفاق خیلی بدی بیوافته
شایدم این حسم برای این زن بیچاره بود
وقتی دیدم درو باز نمیکنه
دوباره زدم به در 
_خانم میشنوی صدای منو این دروبازکن

طولی نکشیدکه دربازشد و زنی رنگ پریده با لباسای خونی جلوم ظاهرشد
بادیدنش
هینی کشیدم
_یاخدا چیشده به تو

گریه کنان نالید
_تورو خدا تورو جون عزیزت،منو برسون بیمارستان

 

نگران دستشو گرفتمو کمکش کردم از دسشویی بیرون بیاد
_باشه باشه گریه نکن الان زنگ میزنم اورژانس،اصلا شوهرت کجاس چرا خبرش نکردی

با اوردن اسم شوهر
رنگش پرید هول زده گفت
_خانم توروخدا تو روجون مادرت به کسی خبرنده،شوهرم بفهمه باز سقط کردم منو میکشه خودش گفته بود،التماست میکنم فقط کمکم کن برم بیمارستان

_خیلی خب اروم باش کمکت میکنم لازم نیس بترسی به کسی چیزی نمیگیم

نفس راحتی کشید
که زیر بغلشو گرفتمو به سمت خروجی پشتی،حرکت کردم
با این لباسا بسختی راه میرفتم
ولی خب چاره چی بود
این زن داشت از دست میرفت
نمیتونستم دست رو دست بزارم
با خارج شدن از تالار
زن هق هقش بیشتر شد
نگاهم رو گردوندم دورتا دور خیابون ماشین زیاد بود
اما همشون متعلق به مهمونا بودن
دستمو برا ماشینایی که در حال حرکت بودن بلندکردم که یکیش نگه داشت
خداروشکری زمزمه کردم
_اقا دربست

مرد که چهره ی نسبتا خشنی داشت سری تکون داد
_بفرمایید

درپشتو باز کردم 
اومدم برگردم به زن بیچاره بگم بیاد سوارشه
که چیز محکمی توسرم خورد 
ازشدت دردجیغی کشیدم
گیجو بهت زده
به عقب برگشتم
با دیدن چوب بزرگی که دست همون زن بود
چشام تااخر گرد شد

تابفهمم چیشده 
هلم داد توماشینو خودشم سوارشد

دهنم مقل ماهی برای گفتن حرف بازو بسته میشد اما چیزی نمیتونستم
بگم
چشام داشت بسته میشد
تلاشم برای هوشیاربودن 
بی فایده بود
لحظه ای بعد چشام کامل بسته شدو دیگه هیچی نفهمیدم

 

یک هفته پیشم بعداز کلی التماسوخواهش داییو راضی کردیم ارکانو ببخشه و راهش بده خونه
هرچند که دایی اولش با خودمم قهربود و اصلا حرف نمیردباهام چون بی خبر گذاشته بودم رفته بودم، ولی خب از اونجایی که مهره ماردارم و دخمل جون جونیشم دلش نیومد نبخشتم
و خلاصه رفتو امد داشتیم
یه جورایی همه ،همدیگرو‌بخشیده بودن
دایی با ارکان سرسنگین بود ولی خب حرفیم بهش نمیزد
(همینم جای شکرداشت)

...
بالبخند پیام رو باز کردم
_اخر شب بیا حیاط پشتی

سرمو بلندکردم که با نگاه خیره اش روبه رو شدم
چشمک شیطونی زدکه لبام بیشتر ازقبل کش اومد

با سقلمه ای که پرستو بهم زد 
لبخندمو جمع کردم
_خوردی داداشمو بسه

چپکی نگاش کردم
_ایش مال خودت نخواستیم اصلا

ابرویی بالاانداخت
_ازخداتم باشه پسربه این خوشتیپی خوشگلی ماهیی..‌


یه نگاه به چپ یه نگاه به راست کردم
وقتی دیدم نه دایی نه زندایی حواسشون نیس
فاکمونشون پرستو دادم

_بیا
پرستو اومد فاکمو بگیره بپیچونه که عقب کشیدمش
ارکانم اونور پوکیده بود ازخنده

خلاصه باهربدبختی بود پرستو رو پیچوندم

امشب به اصرار زن دایی شام اومده بودم اینجا

کل شب یا زیر نگاه ارکان بودم

یا زیر سوالای رگباری دایی راجب این مدت نبودم

 

خلاصه ساعت نزدیکای ۱۲بود که
دایی و زندایی طبق معمول زودتر ازهمه رفتن بخوان
فقط من مونده بودمو پرستو و ارکان
هیجان خاصی داشتم
دست خودم نبود
هرچیزی مربوط به ارکان باعث تند زدن قلبم میشد
از بس این بشر دوس داشتنی بود
توهمین فکرا بودم که پرستوعین جن زده ها از رومبل بلندشد
 

_خبرتون من از نگهبانی خسته شدم روتون کم بشونیس هر غلطی میکنین بکنین من رفتم بکپم

 

مونده بودم از پررویش بخندم یا فوشش بدم که ارکان با حرص گفت
 

_کی باتو کاردارع خودت فضولی میکنی فضول خانم

 

پرستو برو بابایی نثارش کردو راهی اتاقش شد
من اما با قلبی که ضربانش رو هزار بود
نیم نگاهی سمت ارکان انداختم
نگاهش همزمان بهم خیره شد
نمیدونم چرا از نگاهش  ناخواسته،گر گرفتم
اب دهنم رو با صدا قورت دادم که چشاشو برام خمار کردو به مسخرع بوسی رو هوا فرستاد 
لبمو گاز گرفتمو خندموخوردم
که با شیطنت لباشو لیس زد
اروم پچ زدم
_چتهه مریضی

چشمکی حواله ام کرد
_اوفف چه جورم

 

باخنده کوفتی نثارش کردم که گفت

_من میرم حیاط پشتی یکم دیگه توام  بیا عزیزمممم

جوری کلمه هاشو ادا کرد  من که هیچ هر کس دیگه ایم جای من بود خیس میکرد
لعنتی چش بود امشب
نه به اون همه فاصله و اینا نه به این همه سکسی بازیاش
ناخواسته کل تنم براش نبض میزدو وجودشو فریاد می‌زد 
هوففف ملوبسه چته، شدی شبیه دخترای چهارده ساله ی سست عنصر،اصلا شاید اون یه کار دیگه باهات دارع سریع فاز مثبت هیجده میگیری خاک برسرت
تشری  دیگه ای به خودم زدم 
خودتو جمع کن احمق
 

نفسی گرفتمو
راه دسشویی رو در پیش گرفتم
بعداز انجام کارهای مربوطه یکم ک داغی از سرم پرید
موهامو به عقب هل دادمو بعداز مرتب کردن لباسام راهی حیاط شدم
هرقدکی که برمیداشتم 
ضربان بلند قلبم رو میشنیدم

هنوزم نمیدونستم چی در انتظارمه

یعنی چیکارم دارع

اینا سوالایی بود که دائم توسرم میچرخید

رفتمو رفتم
تا به انتهای حیاط رسیدم
برگو شاخه های دختارو کنار زدمو وارد حیاط پشتی شدم


بادیدن صحنه ی روبه روم ماتم برد
خدای من اینجا چقد قشنگ بودددد
همجا پر از چراغای ریز سفید و گلبرگای سرخ بود
بهت زده جلوتر رفتم
هر قدمی که رو‌گلبرگا برمیداشتم
حس خوب ارامش و زندگی به تنم تزریق میشد 
با اتمام گلبرگا  از حرکت ایستادم
سرمو که بلندکردم
همزمان صدای سوت بلند وترکیدن ترقه ی کهکشانی
بلندشد
سرمو ناخداگاه بلندکردم به اسمون خیره شدم
خدای من
چی میدیدم یه نوشته ی بزرگ 


Seni seviyorum



مگه میشد معنیشو نفهمم
دوست دارم
به هر زبونی کاملا مشخصه 
سرموکه چرخوندم
ارکانو زانو زده جلو روم دیدم که جعبه ی کوچیکی دستش بود
برای سومین بار ماتم برد
خدای من اینجا چخبربود
این این خواب بود یا واقعیت
توهم بود یا رویا
اگه خواب بود که اصلا دلم نمیخواست بیدارشم
ناباور بهش نزدیک شدم
قطره ی اشکی بی اراده از چشمم پایین چکید
ارکان داشت ازم خواستگاری میکرد 
خدایا

باور کنم واقعیته ،خواب نیست؟!
نگاه خیسو‌ناباورموکه دید با مهربون ترین لحن ممکن پچ. زد
 

_بلد نیستم مثل فیلما جملات عاشقونه ردیف کنم یا احساساتمو بیشتر ازاین بروز بدم فقط میخوام بدونی ازتموم دنیا بیشتر دوستت دارم ، از  زمانی که خودمو شناختم تورو دوس داشتم ودارم
همیشه برام خاص بودی همیشه میخواستم داشته باشمت امابدبختانه هربار گند زدم هربار خراب کردم ولی اینبار نمیخوام از دستت بدم هیجوره،ملودی با من ازدواج میکنی ،خانم خونم میشی؟

جملاتش
صدای گرفته اش
بغض ته گلوش
محبت کلامش

صداقت حرفاشو داد میزد
بغضمو بسختی فرو خوردم

تابه خودم بیام 
دویدم همون چند قدم باقی مونده رو طی کردمو پریدم توبغلش 
جوری بغلش کردم که خودمم تقریبا زانوزده بودم
با پیچده شدن دستاش دورم
باصدای بلند زدم زیر گریه
دست خودم نبود این اشکا این هق هق دست خودم نبود واقعا
 

تموم این چندسال من ارزوی همچین لحظه ای رو داشتم
هربار که ناامید میشدم یا کم میاوردم
دوبارهو دوباره این لحظه رو تصور میکردم
چرا که میگن
ادم وقتی یه چیزیو از ته دل بخواد و دائم تصورش کنه
بدستش میاره
حالا من باتموم وجودم اون لحظه رو داشتم تجربه میکردمو لذت و شادیش بقدری زیاد بود که میخواستم بلندبلندبخندم 
اما این اشکا
انگار قرارنبود بندبیان

_هیشش بسه نفسم بسه عشقم گریه نکننن جون من گریه نکن دیگه

بریده بریده گفتم
_اشک... شوقه

اروم منو از خودش جدا کرد
باشیطنت دستاشو دور صورتم قاب کرد
 

_ اوو ینی انقد تو کف من بودی شیطون
با تموم شدن حرفش تک خنده ای کردم
بی حرف فقط. نگاش کردم که اروم از رو زمین بلندم کردو 
هردو سرپاشدیم
جعبه ی کوچیک مخملی رو کف دستم گذاشت
با دستای لرزون خیره تو چشای به رنگ شبش جعبه رو باز کردم
انگشتر تک نگینش حسابی جذاب بود
جوری که من برای اولین بار از یه جواهر خوشم اومد
نمیدونم،شایدم بخاطر این بودکه ارکان اون رو بهم  داده
انگشترو باخجالت دستم کردم که همزمان صدای دستوجیغ چندنفربلندشد
متعجب به سمت صدا برگشتم
بادیدن داییو زنداییو پرستو رسماهنگ کردم
اونا اینجااا بودننن

مگه نرفتن بخوابننن

خدایااا همش نقشه بود پسس

بایاداوری بغلمون هینی کشیدم
وییییی ابروم  به کل رفت 
هوفف
باخجالت سرمو پایین انداختم که دستایی دورم حلقه شدو از زمین کنده شدم
با چشای گردشده خندیدم
 

ارکان بودکه با خنده منو تو بغلش میچرخوند

 

دایی بود که به دادم رسید 
 

_دخترمو کشتی پسره ی احمق بزارش زمیننن

 

زنداییم حرفشو تایید کرد
 

_الان سرگیجه میگیره بچه‌

پرستو ولی بدجنسانه میخندیدو میگفت تن تر
تو دلم فوش بارونش میکردم ولی خب چیزی بروز نمیدادم ب سختی مابین خنده جیغ زدم
 

_ارکان الان بالا میارم بزارم زمیننن

 

_نمیخوامممم

 

_توروحت بچه

 

_بگو غلط کردم وگرنه تا صب همینجوری میچرخونمتتتت

 

واقعا حالم داشت بد میشد

بچه ی بی نوام داشت اون تو کله ملق میزد

پس بی فکر جیغ زدم

_غلط کردممممم بزارم زمینن

 

باتموم شدن حرفم بلند زد زیر خندو اروم گذاشتم رو زمین
.....


 

غلتی تو جام زدم
لبخندی که از فکر دیشب رفته رفته داشت رو‌لبم شکل میگرفت با بازکردن چشم 
پرید
با دیدن قیافه ی ذوق زده ی هانی تو یک وجبی صورتم ،جیغی از ته دل کشیدمو بی اراده کوبیدم تو سرش ک صدای اخ گفتنش تو اتاق پیچید
با درک موقعیت دست از جیغ کشیدن برداشتم که با چهره‌ی میرغضب هانی مواجه شدم 
لبخند دندون نمایی زدم که باحرص گفت
_کوفت نخندا میزنم تو سرت ،هیچیت مثل ادمیزاد نیست حتی بیدارشدنت

لبخندمو بزور قورت دادم
_خب حالا الکی شلوغش نکن چته اول صبحی تو دهن منی

چشم غره ای بهم رفت
_اولا دوسسس دارمممم به بقیه هم مربوط نیس دوما واسه چی نیشت باز بود بگو ببینم زوددد دیشب چیا شدد

پتو رو از روم کنار زدمو در حالی ک بلندمیشدم ازجام ،ریلکس گفتم
_هیچی

_هیچیو‌کوفت خرخودتی ملو دیشب دیدم ارکان رسوندت خونه خبرت ماشین خودت چیشد پس، اصلا ارکان چرا اومد دنبالت اونکه گفت می‌ره خونه ی کبلایی

بی حوصله گفتم
_اول صبی تخم کفتر خوردی چخبرته مغذمو خوردی

به سمت حموم رفتم
ولی انگار ول کنم نبود
_هوی کجا تا نگی نمیزارم بری جایی

_هانی جون خودت حال ندارم،بکش بیرون ازمن

ب دنباله ی حرفم،درو رو صورتش بستمو به غر غراش اهمیتی ندادم
با لبخندی ک نمیدونستم دلیلش چیه
دوش ابو باز کردمو لباسامو از تنم کندم

_منتظرت میمونم هرچقدمیخوای ناز کن من هنوزم مث خر میخوامت

اخرین حرفش دائم تو سرم پخش میشد
ولی خب اون لحظه نموندم تا جوابشوبدمو‌با عجله اومدم خونه و تا ساعت ها خیره به سقف لبخند مضخرفی که هیچ ازش خوشم نمیومد رو لبام نقش بسته بود وقصد پاک شدنم نداشت
خودمو درک نمیکردم
احساساتم باهم همخونی نداشتن
حس نفرتو کینه ام
باحس عشق کوفتی که بهش داشتم
کاملا ضدو نقیض بودن

....
_ملو

خسته از کار سرمو بلندکردم
بادیدنش حس کردم ضربان قلبم رفت رو دورتند

اون اینجا چیکار میکرد
سعی کردم از صدازدن صمیمیش نیشم بازنشه
خیلی جدی گفتم 
_بفرمایید اقای سماوات

ابرویی بالاانداختو با نیشخند
پچ‌زد
_خانم احمدی کی وقتتون خالیه

متقابلا ابرویی بالاانداختم
_برای شما هیچوقت

_حالاکه قرارنیس مث ادم جواب بدی خودم میگم کی وقتتو برام خالی کنی

باتمسخر دست به سینه نگاش کردم
_چه غلطا

_یکی دوساعت دیگه،برات یه لوک میفرستم شب اونجا باش خانمی

ابروهام ازتعجب بالاپرید،شماره امو از کجااورده بود 
بادیدن قیافه ام انگار فکرموخوند که لبخندمغروری زد
_به مخت فشار نیار گیراوردن شماره ات درسته سخت بود ولی خب برا من کاری نداشت

پوزخند تمسخرامیزی زدم
_چرا پز الکی میدی جز هانی کی میتونه شماره ی منو به تو بده بعدم اگه قراربود گیربیاری تواین مدت گیرمیاوردی

خیت شد ولی خب خیلی خونسرد خودشو جمعو جور کرد
_حالا هرچی،مهم اینه گیراوردم ،خب دیکه من برم شب تو اسکله میبینمت

با چشای گرد شده نگاش کردم
اسکله کجابود اینجااا
نگاهمو که دید مظلومانه گفت 
_خیلی خب بابا چشاتو چپ نکن برام خواستم ادای این فیلم ترکیا رو‌دربیارم ،مارفتیم روز خوش دکی جون

به دنباله ی حرفش به سرعت از خانه بهداشت خارج شد
باخنده از حرفای بی سروتهش ،سری از روی تاسف تکون دادم
کوصخله این بشر

ساعت حدودای پنج عصربود که اخرین مریضو ویزیت کردم
خسته روپوشمودراوردمو بعداز برداشتن کیفمو خدافظی از همکارا از خانه ی بهداشت بیرون اومدم

فکرم پی قرار، شب رفت‌
دوساعتی میشد لوکشین برام اومده بود
ولی خب برای رفتن دو دل بودم
چرا که قرارنبود من بادوتا حرفو ابراز علاقه ی بچگونه  ببخشمش
ولی خب چ کنم ک این قلب، دیونه وار برا این بچه میزد
بارسیدن به خونه، هانی و بیبی ازم استقبال کردن
سلام علیک ریزی کردیم که
خسته رو مبل ولو شدم
بیبی با لیوان چایی کنارم نشستو هانی روبه روم جاگرفت

تشکر ریزی کردمو لیوانو تودستم گرفتمو قلپی از چایی خوردم
که عطر دارچین و هل به مشامم خورد 
اخ عاشق چاییای بیبی بودم
داشتم لذت میبردم از چاییم که
هانی مثل نخود اش پرید وسط حسوحالم
_بسه دیگه کوفت بخوری بلندشو حاضرشو شب شد

چپکی نگاش کردم
_چی میگی برا خودت

به لیوان اشاره کردو درحالی که ادامو درمیاورد گفت
_چنان با اون چایی رفتی توحس انگار ارکان جلوشه و دارع از لباش کام میگیره
مونده بودم بهش بخندم یا اخم کنم
با خنده و اخم ب بیبی اشاره کردم ک شاید خجالت بکشه ولی خب پررو تر ازاین حرفابود
_الکی چشاتو برام چپ نکن بیبی ازهمچی خبردارع بعدم بلندشو حاضرشو ساعت هشت قرارداری خیرسرت

تعجب کردم؟
معلومه که نه 
چون حدس اینکه باز این دوتا دست به یکی کردن اصلا کار سختی نبود
اومدم جوابشوبدم که بیبی هم به تایید حرف هانی گفت
_ارع مادر راس میگه اگه واقعا دلت باهاشه وقتو از دست نده

نفسمو اه مانند بیرون دادموسرمو بین دستام گرفتم
_بیبی بخدا نمیدونم گیجم

بیبی اما با محبت و اطمینان ادامه داد
_من نمیگم ببخشش چون چیزی به اسم بخشش وجود نداره بخشش به این معنا نیس که تو کل اتفاقارو فراموش کنی بلکه به این معناس به خودت و اون یه فرصت دوباره بدی،دخترم قشنگم اگه دوسش داری از دستش نده اینجوری بهت بگم که اگه یه بار عاشق بشیو از دستش بدی دوباره نمیتونی اون حسو تجربه کنی عشق یه بار اتفاق میوافته پس نزار به همین راحتی از دستش بدی


درکمال بدبختی 
حق با بیبی ثریا بود
من هرکاریم میکردم نمیتونستم ارکانو فراموش کنم
ولی خب نمیتونستمم ببخشمش
بین دوراهی گیرکرده بودم 
بین خواستنو نخواستن
از طرفی وجدانم نهیب میزد و بچه ای که همه از وجودش بی خبربودنو برام یاداوری میکرد
نطفه ی کوچیکمو که ۶هفته اش، بیشتر نبود

پوفی کشیدم که اینبار هانی گفت
_قرارنیس که الان بری باهاش عقد کنی قراره بری یه شام بخوری بیایی چته انقد استرس داری

چشم غره ای بهش رفتم
_هیس شو تو یکی که دارم برات ،بعدم تونمیری خونه ات یه هفته اس اینجا تلپی

با خنده سرشو به بالا پرت کرد
_تا وقتی هاپو کومارمو عروس نکنم نمیرم

سری از روی تاسف تکون دادم براشو از جام بلندشدم
که با مسخرگی دستاشو روبه اسمون گرفت
_خدایا شکرتتت بالاخره خان داییشو تکون داد

کوصکشی زیر لب نثارش کردمو ب سمت اتاقم رفتم
بادیدن ساعت که ۶ونیم رو نشون میداد
بالاخره تردیدو کنار گذاشتمو به سمت حموم رفتم
ب قول هانی لازم نبود انقد بترسم از اینده فوقش یه شام میخوردیم
ببینیم چی میشه


سوار تاکسی شدم 
که راننده ادرس رو پرسید 
ادرسو گفتم که بی حرف به سمت مقصد روند
اما من فکرم درگیربود درگیر چند شب پیش که ماشینمو دزدیدن و هنوزم پلیس دنبال ماشینو سارقه 
درگیر ارکانی که از اون شب به این ور دائم دور و اطرافمه و دسته گلای سرخی ک صب ب صب برام میفرسته
و دراخر رو‌قرار امشب متمرکز شدم
هیجانو استرس خاصی داشتم
مثل دخترای نوجوون که اولین دیتشونه
دستام میلرزید
ناخداگاه خندم گرفت انگار نه انگار ۲۹سالمه
و با مردی که امشب قرار دارم قبلا سکس کردم یا حتی ازش حامله ام 
خندم با یاد اوری اون شب کذایی پرکشیدو بجاش اشک مهمون چشام شد
شبی که میشه گفت بدترین شب زندگیم بود
جسمم روحم اون شب به فاک رفت
بکارتم به باد رفت
خدایااا من اون شب تقاص کدوم گناهمو دادم 
چرا چرا اونکارو‌باهام کرد
من حتی یه بارم نتونستم اینو ازش بپرسم
فقطو فقط اینو ازخودم میپرسیدم
هنوز بعد تقریبا دوماه نتونسته بودم اتفاقاتو هضم کنم
پس انتظار چی داشتن ازمن
بخشش
فرصت
چیییی
هوفففف
باتوقف ماشین روبه روی باغ رستوارن شیکی 
ازفکر بیرون اومدمو قطره ی اشک سمج رو صورتمو با پشت دست پس زدم
_رسیدیم خانم

_بله متوجه شدم ممنون،کرایه رو براتون کارت ب کارت کردم
_خدا بده برکت بفرمایید

سری تکون دادمو پیاده شدم 
استرس هنوز همراهم بود
نفسی گرفتمو هوای تازه رو بلعیدم
اروم باش ملو ارومم
یکم که اروم شدم
به سمت جلو قدم برداشتم
هرقدمی که برمیداشتم
بیشتر تعجب میکردم
همحا پرازگل رز سرخ پرپر شده و شمعای ریز و درشت بود
انقد جلو رفتم تا به یه الاچیق رسیدم
که زیرش میزو صندلی قشنگی چیده شده بود 
نگاهم رو کمی چرخوندم که دیدمش
تو کتوشلوار شیکی که تنش بود بی نهایت جذاب شده بود
با دیدنش ناخداگاه ضربان قلبم اوج گرفت
با قدم های اروم خودشو بهم رسوند
اومد دستمو بگیره که خودمو عقب کشیدم
_,خودم میتونم

_هرطور راحتی عزیزم

بی توجه به لحن پراز محبتش
به سمت میز رفتم
صندلیو برام عقب کشید
تودلم نیشخندی زدم
فک نمیکردم انقد دوریم جنتلمنش کرده باشه
خخ
نشستم که اونم روبه روم نشست

سرم پایین بود
که صداشو شنیدم
_خوبی؟

سری تکون دادم
_خوبم
بالحن دلخوری گفت
_منم خوبم

ریلکس گفتم
_شکرر

مونده بود چی بگه 
خخ
گارسون منو رو اورد
منو رو گرفتمو گوشه ی میزگذاشتم
که گفت
_انتخاب کن

دستمو قفل هم کردم
وخیرع تو صورتش گفتم
_قبل از سفارش میخوام بدونم دلیل این لوس بازیاو دعوت امشب چیه

برق نگاهش به انی خاموش شد
به وضوح حس کردم ناراحت شد ولی خب
به روی مبارکم نیاوردم که پوزخندی زد
_لوس بازی؟

شاکی از جواب ندادنش ازجام بلندشدم
_اگه قرار نیس حرف بزنی من برم بهتره

با چشای گرد شده هول زده گفت
_کجااا ،هوفف خیلی خب میگم اول بشین

مکث کوچیکی کردمو به ارومی برگشتم سرجام
که تک سرفه ای کرد
_نمیدونم از کجا شروع کنم چی بگم

_اوم

_میدونم هرچی بگم بی فایده اس  ازتم نمیخوام درکم کنی چون کاری که باهات کردم هیچ توجیهی نداره جز سادیسمی بودن من،همونطور که میدونی من قبلا یه بیمار روانی بودم بیماری که خودت درمانش کردی ولی خب هرچقدرم یه دیونه درمانشه باز این مریضی کوفتی از یه جا با یه شوک میزنه بیرون ،نمیخوام بهونه بیارم نمیخوام با دیونگیام بسازی فقط ازت میخوام یه فرصت بهم بدی یه فرصت کوچیک تا شایدبتونم یکمم شده کاری کنم فراموش کنی اون شب لعنتیو


سکوت کرد
من اما به فکر فرو رفتم
حرفاش همه راست بود
اون یه بیمار بود
هرچند درمان شده
یه جورایی هم بهش حق میدادم هم نمیدادم
چون یک طرف قضیه خودم بودم
اینم میدونستم اگه به راحتی ببخشمش
ممکنه دوباره اشتباهشو تکرار کنه
پس فقط سکوت کردم 
که بعد از دقایق طولانی گفت
_جوابت چیه

کلافه نگاهمو ازش گرفتم
_باید فکرکنم

لبخندشو بدون دیدن چهرشم میتونستم ازکلماتشم حس کنم
_همینم جای امیدواری دارع

حرفی نزدم که ادامه داد
_حالا انتخاب میکنی

گیج نگاش کردم که با خنده به منو اشاره کرد
اهانی گفتمو 
منو رو بازکردم


.....
یک ماه بعد

تقریبا یک ماهی میشد برگشته بودیم تهران
انقد هانیو ارکان اصرارکردن که مجبورشدم قبول کنم
چرا که ارکان تو شرکتی مشغول کار بودو بیشترازده روز نمیتونست سرکارو بپیچونه
وهانیم مطبشو تعطیل کرده بود و از طرفیم پیمان بنده خدا تهران تکو تنها موندبود

واما من دوباره تو یکی از بیمارستانهای تهران استخدام شدم

تو این بین خیلی اتفاقا افتاد
از اون شب که به ارکان گفتم فکر میکنم به این ور کلی اتفاق افتاده بود
من تقریبا ارکان رو بخشیده بودم 
ولی خب تفلک خودشوکشت تا باهاش یکم نرم شدم
بماند که اونم پررو تر ازاین حرفابودوکم نمیاورد