رمان درتلاطم تاریکی190
6 ساعت پیش · · خواندن 7 دقیقه آهنگ چنان غمگین بود
دلم میخواست زار بزنم
همون لحظه ارکان اهنگ رو عوض کرد
با اخم نگاش کردم
اون اما نگاهش پی جاده بود
دستموجلوبردم اهنگو برگردونم که یدونه زد رو دستم
ایی گفتمو با لبای اویزون نگاش کردم که نیم نگاهی سمتم انداخت
باصدایی که رگه های خنده توش موج میزد گفت
_مث بچه ها لباتو جلونده،اهنگش رومخم بود
_من دوسش داشتم
ریلکس به پایین تنه اش اشاره کرد
که با حرص جیغی کشیدم
_خیلی بیشورریییی
بلند خندید
_حرص نخور شیرت خشک میشه
چشم غره ای رفتمو بی توجه به حرفی که زد پرسیدم
_پنج ساعته توراهیم پس کی میرسیم
اخمی کردو با اشاره به ترافیک گفت
_بااین ترافیکو برف حالا حالاها توراهیم
هوفف
بی حوصله گوشیمو دراوردمو مشغول ور رفتن باهاش شدم
از طرفی گشنم بود از صبح چیزی نخورده بودم
ازطرفیم خسته بودم
تو اینستاو واتساپم خبری نبود
بی حوصله تر ازقبل گوشیو پرت کردم توکیفم که ارکان گفت
_تو مپ یه میانبور هس،ازاونجا میرم
_از هرجا میری برو فقط برسیم بقیش مهم نیس
سری تکون دادو ماشینو به سمت اولین خروجی هدایت کرد
یک ساعتی میشد همچنان توراه بودیم
تاچشم کارمیکرد بیابونی بودوبرف
جاده خلوت خلوت بود
توحالوهوای خودم بودم که ماشین شروع به پرت پرت کردن ،کرد
باتعجب به ارکان نگاه کردم اونم دست کمی از من نداشت
با توقف ماشین ضربه ای به فرمون زد
_گندش بزنن الان وقت خراب شدن نیستت
_چیشدد
با اخم درحالی که از ماشین پیاده میشد گفت
_نمیدونم چه مرگشه بزار یه نگاهی بندازم
همراهش پیاده شدم
وایی هوا بقدری سرد بود که همون لحظه لرز کردم
رفتم کنارش که گوشیشو داد دستم
_بیا چراغ بنداز ببینم چه مرگشه
سری تکون دادم که کاپوت ماشینو بالاداد
مشغول بررسی شد
_چشه
کلافه گفت
_پمپ بنزینش از کارافتاده
نگران گفتم
_حالا چیکارکنیم
_نمیدونم بزار زنگ بزنم امداد خودرو
گوشیو دستش دادم که بااخم دادزد
_گوه توش انتن نیس
_بزار منم چک کنم گوشیمو
گوشیمو از توکیفم دراوردم
گوشی منم انتن نداشت
گندش بزنن
_انتن ندارم منم
چنگی به موهاش زد
_برو توماشین بشین ببینیم یکی پیدا میشه تواین خراب شده کمکمون کنه
_توام بیا سرده
_ب فکرمن نباش من سردم نیس برو بشین
بلا اجبار برگشتم تو ماشین
ماشینم سرد شده بود
تعجبی نداشت
وقتی ماشین خاموش بود
بخاریش چجوری روشن می موند
پاهامو تو بغلم گرفتم
از شدت سرما دندونام بهم میخورد
خدایا حالا چه غلطی کنیم
از یه طرف سرما از طرفی تاریکی هوا
ازطرفیم هیچکس نبود
نمیدونم چقد به ارکان کلافه خیره شدم که بالاخره اومد سوار شدو با حرص درو بهم کوبید
_کیرم تواین خراب شده
درحالی که از سرما میلرزیدم
لب زدم
_زیپ کاپشنتو ببند سرده
نگاهش که بهم افتاد
نگران گفت
_داری میلرزی ،اونوقت به فکر منی
_من..خوبم
اخمی کرد
_دارم میبینم خیلی خوبی،کجات خوبه
_میگم خوبم
بی حرف کاپشنشو از تنش در اورد و کشید روم
با تعجب لب زدم
_دیوونه...یخ میزنیی بپوشش
جدی گفت
_خوبم
انقدی سردم بود که ناچار کوتاه اومدم
ولی خب دائم نگاهم به اون بود که تنها یه پلیور تنش بود
دقایق طولانی گذشته بود
ولی خبری از یه ماشینم نبود
با عطسه ای که ارکان کرد
نگران گفتم
_ارکان کاپشنتو بپوش تا مریض نشدی
_خوبم
اخمی کردمو کاپشنو از روم برداشتمو گرفتم سمتش
_لج نکن بپوشش
طولانی نگاهم کردو بالاخره گرفت پوشیدش
اومدم باز بگم زیپتو ببند که دستمو گرفتو منو کشید سمت خودش
_بیا بغلم
با چشای گرد شده نگاش میکردم که خیلی راحت از رو صندلی بلندم کردو منو کشید رو پاش
با قلبی که بشدت تند میزدو چشای گرد شده نگاش میکردم که
نشوندم روپاشو دستاشو دورم حلقه کرد
_چیکارداری میکنی
_هیسس هردومون سردمونه ،برا اینکه زنده بمونیم مجبوریم
حرفی نزدمو تواغوشش فرو رفتم
طولی نکشید که گرمای تنش
تن یخ زدمو گرم کرد
سرم رو سینه اش بودو صدای بلند قلبشو میشنیدم
دروغه بگم اگه توکونم عروسی نبود
دقایق طولانی توهمون حالت موندیم
لعنتی پام خشک شده بود
تکونی خوردم ولی خب فایده ای نداشت
خودمو تکون تکون میدادم که با صدای خماری که توگوشم پیچید ،چشام تااخر گردشد
_ببینم میتونی بیدارش کنی
صاف تو جام نشستم
لعنتی عضو سیخ شده اشو زیرم حس میکردم
کمی ازش فاصله گرفتم تابتونم صورتشو ببینم
بادیدن چشای خمارش
چیزی تودلم تکون خورد
اروم اسمشو صدازدم
_ارکان
_جان
بی حرف فقط نگاش کردم
که دستشو بلندکردو تره ای ازموهامو زیر شالم فرستاد
_ملودی
بی اختیار جانمی گفتم که لبخند کمرنگی زد
_میبخشمت
ابرویی بالا انداختم
_چی
_میگم بخاطر پنهان کاریت بابت بچه میبخشمت
درسته خوشحال شدم ولی خب از پرروییش حرصم گرفت
مشتی به سینه اش زدم
_خیلی پررویی اونی که باید ببخشه منم نه تو
نیشخندی زد
_اونوقت چرا
_چون اذیتم کردی
بی صدا خندید
_یوقتا حس میکنم با یه بچه طرفم نه یه زن۳۰ساله
باحرص مشت دیگه ای به سینش زدم که الکی اخ واخ کرد
_من ۲۹سالمههه نه ۳۰
_بیا اینم نمونه اش
ایشی گفتم که جدی شد
خم شد روصورتم
_ملودی
_بله
خیره توچشام با لحن عجیبی گفت
_اگه فردای نبود اگه هراتفاقی افتاد میخوام بدونی من ،من بیشتر از تموم دنیا، دوس....
با تقه ی محکمی که به شیشه خورد
هردو از جا پریدیم
حرفش نصفه موند
لعنتی کی بود این موقع شب
اد باید میزاشت وسط فضای احساسیمون پارازیت میپروند
با تقه ی بعدی که به شیشه خورد
ارکان منو رو صندلی شاگرد نشوندو شیشه رو پایین داد
بادیدن پیرمردفرتوتی که لباسای محلی تنش بود،هردو تعجب کردیم
ارکان بودکه پزسید
_جانم کاری داشتین؟
پیرمرد باکنجکاوی نگامون کرد
_اتفاقی افتاده ، چرا وسط جاده ماشینو نگه داشتی پسرم؟
ارکان اخمی کرد
_ماشین خراب شده
چندساعتی میشه منتظریم یکی به دادمون برسه ولی خب هیچ ماشینی از اینورا رد نمیشه،گوشیامونم انتن ندارن
پیرمرد جدی گفت
_اره این موقع از سال بخاطر برفو کولاک کسی از این ورا رد نمیشه،چاره ای نیست باید تا صبح منتظر بمونین
ارکان سری تکون دادکه پیرمرد گفت
_بیایین بریم منزل ما بابا جان تافردا صبح یه فکری کنیم
ارکان که معلوم بود دو به شکه درجوابش گفت
_ممنون ولی همینجا منتظر میمونیم
پیرمرد با عصاش اشاره ای به من لرزون کرد
_لج نکن پسرجان،خانمت رنگ به رو نداره،خودتم همینطور،بااین سرما و کولاک تا فردا دووم نمیارین
ارکان به ناچار قبول کردو هردو از ماشین پیاده شدیم که پیرمرد گفت
_یکم جلوترمنزل ماس
واقعا شانس اوردین،بچه ی مش رسول داره بدنیا میاد،اومدم دنبال قابله که شمارو دیدم
با رسیدن به خونه ی قدیمیو کاهگلی
پیرمرد درو زد
یکم بعت پیرزنی تپل اندام درو بازکرد
با دیدن ما تعجب کرد
_سلام
پیرمرد توضیح داد
_آرواد بیلووا گوناخ گتیرمیشم
(زن برات مهمون اوردم)
چون ترکی بلد بودم متوجه شدم
ارکان اما گیج نگاش کردکه زن خندید
_خوش گلیبلر
بعد رو به ما گفت
_خوش اومدین بفرمایین
هردو سلامی کردیمو با تشکر وارد شدیم
نیم ساعتی میشد اومده بودیم خونه ی مش رحیمو خانمش ننه گلی
خیلی آدمای خوبو خونگرمی بودن
مش رحیمو ارکان رفتن دنبال قابله برا همسایه
من مونده بودمو ننه گلی
ننه گلی چایی خوشرنگی جلوم گذاشت
_بیا مادر بخور تنت گرم شه
تشکری کردموجرعه ای ازچایی خوردم
_مرسی،ببخشید توروخدا به شمازحمت دادیم
ننه گلی لبخندی زدو با لحجه ی ترکیش گفت
_ننه نگو این حرفو مهمون رحمته
لبخندشو با لبخند جواب دادم که پرسید
_خب مادر چیشد سر از اینجا دراوردین
شروع به تعریف کردن کردم
اینکه بخاطر عمه ی ارکان اومده بودیم و ماشین خراب شدو کنارجاده موندگار شدیم
حرفم که تموم شد با ارامش نگام کرد
_عیب نداره ننه ،درست میشه،جواد پسرصغرا خانم صبح برمیگرده خونه،اخه تهران کارمیکنه،مکانیکه کمکتون میکنه
خوشحال تشکری کردم که گفت
_حتما تاالان گشنه موندین،بزار مش رحیمو شوهرت بیان سفره رو میچینم
_چشم دستتون درد نکنه
بالاخره بعداز یک ساعت ارکانو مش رحیم برگشتن
قابله رو بردن خونه ی همسایه واومدن
ارکان یخ زده بود
اینو از سرو صورت سرخ شده اش فهمیدم
سریع از جام بلندشدمو به سمتش رفتم
_خوبی؟
لبخندمهربونی زد
_خوبم تو بهتری
سری تکون دادم که. دستشو دور شونه ام انداختو به سمت سفره ی رنگی ننه گلی هدایتم کردو هردو باهم نشستیم
با تعارف مش رحیم
با گشنگی شروع به خوردن کردیم
بعداز خوردن شام باکمک ننه سفره رو جمع کردم
ولی نزاشت ظرفا رو بشورم
چرا که باید تو حیاط ظرفا رو میشستیم
اخرشب بود که ننه رفت تو اتاقو صدام زد
_ملودی جان
_جانم
رختخوابی روزمین انداخت
_مادر جاتونو انداختم تواتاق چیزی لازم داشتی صدام کن
بالبخند گونه اشو بوسیدم
_دستتون درد نکنه
لبخندی زدوبعداز برداشتن دو دست رختخواب از اتاق بیرون رفت
خسته تو رختخواب دونفره ای که برامون پهن کرده بود دراز کشیدم
لحظه ای بعد در اتاق بازشدو ارکانم اومد تو
پشت سرش دروبست و شروع به دراوردن پلیورش کرد
حالا تیشرتو شلوار بیرون تنش بود
اومد کنارم درازکشید
که توضیح دادم
_ننه جابرامون پهن کرد روم نشد بگم جدا پهن کنه
لحافت رو. روی دوتامون کشید
_هیش میدونم نمیخواد توضیح بدی
با تعجب نگاش کردم که ریلکس منو کشید توبغلش
حرفی نزدم که لب زد
_برگرد بزار از پشت بغلت کنم
باقلبی که باز از نزدیکیش تن تن به سینم میکوبید
پشتمو بهش کردم که ازپشت بغلم کرد
دقیقه ها میگذشتو تیک تاک ساعت توسرم میچرخید
از بغل ارکان بود یا عوض شدن جام که بی خوابی زده بود به سرم
تکونی خوردمو برگشتن سمت ارکان
با دیدن چشای بازش کپ کردم
ولی خب حرفی نزدم
فقط نگاش میکردم
سیاهی چشاش ادمو توخودش غرق میکرد
نگاه اونم خیره توچشام بود
نفسای داغش توصورتم پخش میشدوتنمو داغ میکرد
لحظه ای بعد دستش رو گونه ام نشست
اروم نوازشم کرد
نگاهم که رو لباش سرخورد
فاصله به صفر رسید
تابفهمم چیشده لبای خیسش رو لبای نیمه بازم نشست
باکشیده شدن لبام تو دهنش
اهی کشیدم
اول اروم بعد رفته رفته باخشونتو ولع شروع به خوردن لبام کرد
از شوک بیرون اومدمو
بی طاقت لباشو به کام گرفتم