رمان در تلاطم تاریکی(رمان صحنه دار)

با بالِ شِکَسته پَرکِشیدَن هُنَر است!🕊 ️

اومدم دراز بکشم که تقه ای به درخوردو صدای خانم کمالی به گوش رسید
_خانم دکتراجازه هست
_بیاتو

خانم کمالی که زن میانسالو تپلی بود داخل شد
برعکس پرستارای دیگه خانم کمالی ازم نمیترسیدونسبت به بقیه باهام راحت تربرخورد میکرد
_خانم دکتر مریض اتاق ۲۱۳ کل اتاقو بهم ریخته و به شیرکوند حمله کردهه،دستشم صدمه دیدهه،لطفا بامن بیایین کسی جز شما جرعت ندارهه برهه تو اتاق

_خیلی خب راه بیوافت بریم

جلوترازش ازاتاق بیرون زدم
باقدم های بلندو محکم جوری که صدای پاشنه های بلند کفشم رو سرامیک کف زمین به بلندی پخش میشد
به سمت اتاق ۲۱۳حرکت کردم
خانم کمالی بخاطر وزن بالاش مجبور بود دنبالم بدوعه تا بهم برسه
بارسیدن به اتاق مورد نظرو دیدن جمعیت پرستاراو نظافت چیا
اخمی کردم
باورودم همگی به سمتم چرخیدن
میدونستن ازهمهمه متنفرم ولی باز کارخودشونو میکردن
بعدازقادری من اینجا حرف اولو میزنم
باصدای دادم هینی کشیدن
_همگی برگردین سرکارتون...
کمی بعدخبری ازهیچ مزاحمی نبود
وهمگی پراکنده شده بودن
روبه کمالی بدون اینکه برگردم باجدیدت گفتم
_کسی داخل نشه
_اما...

داخل اتاق شدمو درو توصورتش کوبیدم
بدم میومد از این اما و اگر های بی جا
باداخل شدنم
نگاه جدیو سردم رو به مرد سن بالایی که رو زمین نشسته بودو از دستش خون چکه میکرد 
دوختم
بادیدن من جاخورد
انتظار نداشت دوبارهه منو ببینه
شایعه ی رفتنم تو کل بیمارستان پیچیده بودو این لعنتی فکرکرده بود حالا هرغلطی دلش بخواد میتونه کنه
نیشخندی به نگاه ترسیده اش زدمو با قدم های ارومومحکمی به سمتش حرکت کردم
بیشترازقبل گوشه ی دیوار جمع شد
قبل ازاینکه بهش برسم
مثل موشای کثیفو ترسو شروع به التماس کرد
_غلط کردم خانم دکتر گوه خوردم دست خودم نبود من....

_هیششش،پناهی این چه وضع اتاقه
 

*سری تکون داد که با یه با اجازه گفتن
راهمو ازش سوا کردم
مردتیکه ی چلغوز
بگو به توچه ربطی دارهه موندنو رفتن من
توتدریستو کردی تموم شد
چیکاربه من داری
حیف که باید ظاهراجتماعیموپیشش حفظ میکردم وگرنه به غلط کردن مینداختمش 
باویبرهه رفتن گوشیم از جویدن لبم دست برداشتم
دستمو تو جیب روپوشم فرو کردمو گوشیمو ازش بیرون اوردم
هانی بود
ایکون سبز روکشیدم
_هانی اصلا حوصله اتو ندارم زود حرفتو بزن

هانی که کاملا با اخلاق گندم اشنابود
بیخیال حرفم پرانرژی گفت
_سلام اخمالو خانم چه میکنی
_کارتو میگی یا قطع کنم
_ایشش مرده شورتو ببرن ملو ،بیخی شب میخوام بیام خونت
برخلاف نیمچه  لبخندی که باتموم شدن جمله اش داشت رو لبام نقش می بست
گفتم
_یادم نمیاد دعوتت کرده باشم
_به هرحال شب خونه ات تلپم،نمیخوادبخاطرمن زودبیایی خونه ،اومدنی یه چیزایی میخرم واسه شام
_اوک،کار نداری
_نه برو عزیزم
_بای

گوشیو برگردوندم تو جیبم
رسیده بودم جلوی اتاقم
دروبازکردمو داخل شدم
مغذم داشت منفجرمیشد
امروز مثل اکثر وقتا سردرد امونمو بریده بود
لم دادم روصندلیو سرمو بین دستام گرفتم
شقیقه هامو اروم مالش دادم
پوف لعنت به این سردردایی که قرارنیس دست از سرم بردارن

(هشدار،اگه باخشونت مخالف هستین لطفا نخونید،رمان حاوی صحنه های دلخراش وصحنه های مثبت هجده هست،جنبه نداری نیا)

 

.....

مانند شیشه
شکستنـــــم آسان بـــود
ولی
دیگـــر به مــن دست نزن
این بار زخمی ات خواهم کرد

روزهایی هست
که آدمی در جستجوی تکیه‍‍‌گاهی
به خویش می‌رسد.
عاشقِ خودت باش
زندگی،
بارها و بارها
تو را با خودت روبه رو خواهد کرد...

......
~ملودی~

کلافه پشت سرش راه میرفتم 
پشت سرهم نطق میکردواعصاب نداشتموبه فاک میداد
انگار قصد نداشت دست از خزعبلاتش بردارهه
_دخترم یه بار دیگه یاد آوری میکنم جایی که قرارهه بری بیمارستان بشدت خطرناکیه بازم میگم لزومی ندارهه بری اونجا میتونی همینجاادامه بدی،حالاکه دوره ی رزیدنتیتم تموم شدهه

نفس عمیقی کشیدم تا هرچی که لایقشه رو بارش نکنم
_دکتر من ازتصمیمی که گرفتم کاملا مطمعنم،کارمن اینجا تموم شده انتقالیم فردا انجام میشه،نمیخوام دم‌رفتن اوقات تلخی پیش بیاد

_احمدی جان من نمیگم نرو یامجبورت نمیکنم اینجابمونی،ماهمه دوست داریم ،از کارتم بشدت راضیم فقط میگم زود تصمیم نگیر

_شمااستاد منید ونظرتون کاملا برام محترمه اما من دوس دارم کارای بیشتری انجام بدم من اینجا فقط دارو تجویز میکنمو به بیمارا سرمیزنم درحالی که کارای دیگه ایم ازم برمیاد

*قادری با تحسین نگام کرد
_از اول میدونستم تو باتموم دانشجوهام فرق میکنی واسه همین اوردمت اینجا حالاکه انقد جدیی من دیگه حرفی ندارم

_خیلی ممنون از درکتون