رمان در تلاطم تاریکی(رمان صحنه دار)

با بالِ شِکَسته پَرکِشیدَن هُنَر است!🕊 ️

درو به ارومی بازکردمو داخل شدم
سهند پشت سرم اومدتو
فاضلی داشت چیزیو بررسی میکرد
تو تاریکی اتاق سخت میشد تشخیص داد درحال انجام چه کاریه
جلوتررفتم
فاضلی همزمان عقب کشیدو برگشت سمت ما
بادیدن منو سهند لبخندی زد
 

_عاا ببین کیا اینجان دکتر احمدی ،شماهم باید دکتر جدید باشین ،دکتر سماوات درسته؟

سهند جلو رفتو باهاش مردونه دست داد
 

_بله درسته،شماهم باید دکترفاضلی باشین اگه اشتباه نکنم

فاضلی لباش کش اومد
 

_خوش اومدی پسرجان به لطفت دارم از اینجا خلاص میشم،نمیدونی چقد از دیدنت خوشحالم

 

حدسش زیاد سخت نبود چرا انقد خوشحاله
پس سهند بجای اون قراربود بیاد اینجا
بی تفاوت پریدم وسط حرفشون

_دکتر مابرای چیز دیگه ای الان اینجاییم،خانم طهماسبی از بیماری که به تازگی اینجا اوردن حرف میزد،میشه بدونم اون بیمارکجاست؟

فاضلی با تاسف سری تکون دادو عقب کشید
با کنار رفتنش
نگاهم به جسم موچاله شده ی موجودی که فرقی با حیوونا نداشت دوخته شد
خدای من  چی میدیدم

دنبالم اومد
اهمیتی ندادم
به قدم هام سرعت بخشیدم

_ملودی وایسا باتوام منکه نمیگم ازدواج کنیم فقط ازت یه فرصت میخوام لعنتی
ملودی گوش میدی بهم

بی توجه به صدا زدناش به سمت انتهای راه رو راهموکج کردم
صدای همهمه وهیاهوی پرستارو پرسونل کل سالن رو پرکرده بود
بااخم های درهم جلوتر رفتم
جمعیت زیادی جلوی در اتاقی وایستاده بودن
باصدای بلندی دادزدم
 

_اینجاچخبرهه

همهمه یهو ساکت شد
تموم سرها به طرفم چرخید
سهند کنارم قرارگرفت اما توجهی بهش نکردم
سمانه زودتر ازبقیه به خودش اومد
جلواومد

_خانم دکتر نبودین ببینین چخبرشده

بی حوصله نگاش کردم

_چیشده طهماسبی زود باش زیر لفظی میخوای

 

_خانم چهل دیقه پیش یه دختریو اوردن اینجا وحشتناک بود قیافش،نمیدونم چجوری توصیفش کنم دکترفاضلی اجازه نداد اصلا نزدیکش بشیم الانم داخلن

بااخم توپیدم
 

_خیلی خب یالا برگردین سرکاراتون

صدای پچ پچا بالارفت که سهند بلند گفت
 

_خانما اقایون یالاسرکاراتون

همگی پراکنده شدن
سهند پنج سال ازم بزرگتربودو پزشک متخصص بود اما من تازهه باید دوره ی فلوشیب رو میگذروندم تا بهش میرسیدم
یعنی اون الان یه جورایی اقابالاسرمنم محسوب میشد چه برسه به بقیه
پس همه ازش حساب میبردن
با پراکنده شدن جمعیت
جلو رفتمو تقه ای به دراتاق زدم

صدای فاضلی بودکه گفت:
 

_جز دکترا کسی داخل نشه

 

ریلکس دکمه ی موردنظرو زدو تکیه داد به اتاقک اسانسور
_میبینی که روپوش تنمه یعنی منم مثل تو اینجا کارمیکنم

نگاهی به سرتاپاش انداختم
روپوش سفید رنگو اتکت رو لباسش حرفش رو تایید میکرد
امامن اونقد احمق نبودم این تصادف مضحک رو بخوام باورکنم
پوزخندی به روش زدم
 

_توقع نداری که باورکنم خیلی تصادفی از بهارلو انتقالت دادن اینجا

شونه ای بالاانداختو مستقیم نگاهشو به صورتم دوخت
 

_خیرتوقع ندارم همونطور که حدس زدی فقطوفقط بخاطرتواومدم اینجا
 

دست به سینه باتحقیرنگاش کردم
 

_اونوقت کی ازت خواست همچین غلطی کنی

 

_اه بس کن دیگه ملودی، کلافه ام کردی بااین اخلاق...

پوف بلندی کشیدودرحالی که سعی میکرد حرف بدی نزنه ادامه داد
 

_ملودی عزیزم من بخاطرتواینجام شغلمو همکارامو ول کردم اومدم اینجا تا کنارت باشم،توقع نداری که تواین خراب شده تنهات بزارم بین یه مشت روانی

 

_سهند اخ سهند کی قرارهه دست برداری از این کارای بچگانه ات،هوم منکه خسته شدم ولی انگارتوقصد نداری کوتاه بیایی

اسانسورایستاد اما هیچکدوم پیاده نشدیم
باید تکلیفمو امروز باهاش روشن میکردم خیلی دور برداشته بود
اومدم حرف دیگه ای بارش کنم که تو یه حرکت ناگهانی بازوهامو توچنگ گرفتو بیچارهه وارنالید

_کوتاه نمیام میشنوی ملودی کوتاه نمیام این همه سال دنبالت نیوافتادم که به همین سادگی بیخیالت شم ،لعنتی چرا نمیخوای بفهمی من دوست دارم بدون تو نمیتونم ادامه بدم

بی حس تو چشایی که به راحتی عشق رو ازش میخوندم ،نگاه کردم
 

_من مسئول احساسات بچگانه ی تونیستم همون چهارسال پیشم بهت گفتم،من هیچ علاقه ای به ازدواج ندارم

اومد حرفی بزنه که دستاشو پس زدمو از اسانسور بیرون اومدم

تیک تاک ساعت تنهاصدایی بود که سکوت اتاق رو میشکوند
باوجود ساعتهاکارکردن خسته نبودم
تایم استراحتم بوداما دلم نمیخواست بیشترازاین دراز بکشم
پوف بلندی کشیدمو بی حوصله از رو مبل بلندشدم
ساعت نزدیکای ۳بعدازظهربود
ازاتاق بیرون اومدم
سالن خالی بود
پرسونل هیچکدوم نبودن
باابروهای بالاپریده نگاهمودور تادور سالن گردوندم
کجابودن
راهموبه سمت خروجی کج کردم
نگهبان که مرد چاقی بودودرحال چرت زدن بود باصدای تق تق کفشام
ازجاش پرید
نگاه خونسردم توصورت پف کرده اش درگردش بود
که سریع گفت

_خانم دکتر بامن کاری داشتین

دوظرب به ساعتم زدم

_یا ساعت من خراب شده یاشما اینجارو باخونتون اشتباه گرفتین

جمالی اخمی کرد

_چطورخانم

_تو تایم کارت نبایدخواب باشی جمالی،  دفعه ی دیگه به مدیریت گزارشتو میدم بعدم بقیه کجان چرا کسی سر شیفتش نیست،مگه اینجا صاحاب ندارهه

جمالی تن تن سری تکون داد

_دیگه تکرارنمیشه خانم دکتر،بقیه ام رفتن طبقه ی بالا نیم ساعت پیش با امبولانس یه موجود عجیب غریب اوردن،والا خانم دکتر همه کنجکاو بودن ببین چیه منم خواستم برم ولی...

پریدم وسط حرفش
_بیخود بشین سرجات دیگه ام نبینم چرت بزنی

بدون اینکه ا جازهه بدم جواب بدهه راهمو به سمت اسانسور کج کردم
جمالی از کی حرف میزد
گفت یه موجود عجیب غریب
مگه اینجا جز ادم موجود دیگه ایم میاوردن!
شونه ای بالاانداختمو دکمه ی اسانسورو زدم
دست به سینه منتظرموندم پایین بیاد

همینکه وایستاد،داخل شدم
اومدم دکمه ی طبقه سوم رو بزنم که کسی دستشو میون دو در اسانسورگذاشتو پرید تو
چشام از حرکت یهویی فرد احمقی که چنین کاری کرده بود،گردشد

_پوزش بنده رو بپذیرید بانوی زیبا

نگاهم که به صورتش گرهه خورد ابروهام همزمان بالاپریدو طولی نکشید اخم مهمون صورتم شد
باحرص اشکاری لب زدم
 

_تواینجاچیکارمیکنی سهند


 

جلوتر رفتم
کنارتخت وایستادمو بادقت به صورتش خیرهه شدم
صورتش پراز جای چنگ بود
دستاشم همینطور
سنش زیاد بود
با تاسف سری تکون دادمو رو به محمدی گفتم
 

_بیماردچارPTSD شدیدشده،اسکیزوفرنی نیز جزوشه،باید بهوش بیاد تا معاینه ی دقیق تری روش انجام شه،فعلا همین هارو یادداشت کن
 

_چشم
 

_داروهایی که میگم رو هم نسخشو بپیچ بهش تزریق کن تا ببینیم روش تاثیری دارهه یانه
 

_بله دکتر
 

_فقط ممکنه حمله کنه دارو هارو زود براش تهیه کن

محمدی سری تکون داد
لیست داروهای رو دادم بهشو ازاتاق خارج شدم
تو دنیا بدبخت ترازمنم بود
من تنها بادیدن عذاب ایناو درمانشون کمی حالم بهترمیشد

هه

البته اگه واقعا درمان میشدن

کی گفته دیوونه هادرمان میشن

همچین چیزی تقریبا غیرممکنه

اسیبی که جسمی باشه به راحتی درمان میشه

اماکسی نمیدونه اسیبی که به روحوروان ادم وارد میشه

درمانی ندارهه

ادمی که مجنون شه

دیگه هیچوقت مثل سابق نمیشه

 

 

 

گیج گفت
_چیو

_قراربود توضیحات لازم رو بهم بدی تا دکترخودش بیاد
_اها بله بله میگم خدمتتون

سمانه شروع به توضیح دادن کرد
حرفاش که تموم تشکری کردم
که اونم بی حرف بالبخندی بچگانه اش از اتاق خارج شد
شروع به بررسی پرونده های بیمارایی که به تازگی منتقل شده بودن، کردم
همیشه همین بود
اول کارهمیشه بهت رسیدگی به پرونده ها رو میسپارن

....
دکترفاضلی طبق انتظارم مرد سن بالاو جاافتاده ای بودکه بادیدنم گل از گلش شکفت
 

_خیلی خوش اومدین،تعریفتونو از دکتر قادری زیاد شنیده بودم
 

_ممنون،ایشون لطف دارن
 

_نفرمایین،از وجناتتون پیداس چقد تو کارتون خبره این،فقط نفهمیدم خانم زیبایی مثل شما اینجا چیکارمیکنه

اخمی کردم 
اصلا ازش خوشم نیومد
مردتیکه هیز
ازهمون اول نگاهش رو تنو بدنم میچرخیدو حالمو بهم میزد
باانزجارجواب دادم
_علاقه دکتر،علاقه منو به اینجا کشوند،بنظرتون نباید از ادمی که به همچین جایی علاقه دارهه ترسید

متقابلااخم کرد
به روی خودش نیاوردکه زدم تو پرش
لبخند اجباری زد
_کارتون رو میتونین شروع کنین،اگر سوالی چیزی داشتین بنده درخدمتم اتاقم روبه روی اتاقتونه

_حتما مزاحم میشم

سری تکون دادو زود از جلو چشام غیب شد

پوزخندی زدم

احمق
دقایقی بعد همراه محمدی رزیدنت یک ساله ی اینجا به سمت اتاق مردی که به تازگی اینجابستریش کرده بودن،رفتیم
محمدی راجب مرد مورد نظر حرف میزدومن فقط سرتکون میدادم
_خانواده دارهه ولی حاضرنیستن ببیننش،انگار همزمان چند شوک بزرگو پشت سرگذاشته، اینجورکه تو پرونده اش نوشته شدهه ،موچ زنش روتوخونه درحال معاشقه بادومرد میگیرهه،شوک بعدی زمانی بهش وارد میشه که میفهمه یکی از اون مردا به دختر۱۲سالش تجاوز کردهه،شوک سومم فوت مادرش بودهه،همه ی اینا تو دوروز براش اتفاق میوافته

_اوکی،کافیه،باید معاینه اش کنیم

_بله دکتر

همراهش وارد اتاق مورد نظر شدیم
چیز جدیدی نبود 
مرد رو به تخت بسته بودنو تقریبا بیهوش بود از صدقه سر ارامبخشایی که بهش زده بودن
زیر لب هزیون میگفت

پریدم وسط حرفش
_بیمارستان

چینی به دماغش داد
_خیلی خب بیمارستان،اونجا به اون خوبی من نمیفهمم تو چرا باید بری همچین جای پرخطری میدونی هیچکس حالا حالاها راضی نمیشه برهه اونجا هوم،اونوقت جنابعالی خودت داوطلب شدی بری تو اون دیوونه خونه

اخمی کردم
_هانامیزاری یه لقمه کوفت کنیم
 

_واقعا نمیفهمم درکت نمیکنم وقتی باهم قلبو عروق قبول شدیم تو چرا رفتی پی این رشته ی تخمی
 

_خیرسرت دکتری چه وضع حرف زدنه

بیخیال شونه ای بالاانداخت
_یه جور حرف نزن انگارخبرندارم از ادبیات عالیت
 

_هانی جان جدت باز مثل ستارهه شروع نکن به نطق کردن
 

_خخ خاله بشنوه باز به اسم صداش کردی کونت میزارهه
 

_همینه که هست خداشونم شکرکنن

....
۷ساعت بعد

نگاه خونسردم پی پرستاری بود که تن تن انگشتاش رو کیبورد بالا پایین میشدواطلاعتمو وارد سیستم میکرد
ازقیافه اش معلوم بودترسیده، صدای عربده ی مردی که با زنجیر داشتن به سمت اتاق ته راه رو میبردن
کل سالن رو پرکرده بود
تنهاواکنشم پوزخند گوشه ی لبم بود
حتما ازروی ناچاری اومده اینجا
کارش که تموم شد لبخند استرسی تحویلم داد
 

_کارتون تمومه میتونین تو اتاقتون منتظرشین تا دکتر فاضلی برگردن

کلیدی که به سمتم گرفته بود رو ازش گرفتم
_اوکی ممنون

اینبارلبخندش پر رنگ ترشد
_خواهش میکنم
*سری تکون دادمو به همراه پرستاردیگه ا ی از بخش به اتاق جدیدم رفتم
هردو داخل شدیم
لباساموبیخیال جلوش عوض کردمو روپوشمو پوشیدم
نگاه خیره و خجالت زده ی سمانه (پرستارهه)برام عادی بود
کم ندیده بودم از این نگاها
پشت میز رو صندلی جاگرفتمو اشاره کردم بشینه
_خب شروع کن 


درو باکلید بازکردمو داخل شدم
اپارتمان کوچیک ۷۰متریم غرق درتاریکی بود
بدون روشن کردن چراغی
کیفو لباسامو پرت کردم رو مبلو به سمت اشپزخونه رفتم
هالوژن کوچیک رو روشن کردمو بی معطلی اسپرسو سازو زدم برق
تکیه دادم به کانتر 
چقد دلم میخواست زودتر بخوابم
تا ازاین سردرد کوفتی خلاص شم
اسپرسومو تو فنجون کوچیکی ریختمو برگشتم توهال
خودمو رو کاناپه پرت کردم
فنجون رو سرکشیدم
تلخیش لبخندکوچیکی رو لبام نشوند
باچیزایی خوشحال میشدم که شایدازنظربقیه مسخرهه ومضحک بود
اومدم سرمو تکیه بدم به پشتی کاناپه که زنگ در به صدا دراومد
با یاد اوری هانی کلافه ازجام پاشدم
درسته هانی همیشه حالمو خوب میکرد اما امشب ازاون شبایی بود که حتی حال خودمم نداشتم چه برسه به اون
درو بازکردم که با انرژی پرید تو 
_سلام برهاپوکومارخودم خوبی

نیشخندی زدمو سرمو باتاسف براش تکون دادم
_نرسیده همسایه ها رو آسی نکن 
_ایشش بخدا با ننه ام برم خرید بیشتر بهم خوشمیگذرهه تا باتو برم دور دنیارو بگردم ازبس خوش اخلاقی

کیسه های غذارو ازش گرفتم
_نمک نریز برو بشین تا میزو بچینم
درو بستو پشت سرم اومد اشپزخونه
لبخندذوق زده اشو تحویلم داد
_اوفف عشقم چه جنتلمن شدی،نگو میخوای جرم بدی که پریودم

چپ چپ نگاش کردم که خودش به خزعبلاتش بلند خندیدو اومد کمک کرد میزو بچینیم
_چخبر انتقالیتو گرفتی

پارچ ابو گذاشتم رو میز
_هوم فردا از اون خراب شده خلاص میشم

ابروهاش باتعجب بالاپرید
_دختر تو یه تخته ات کمه،اون بهترینواروم ترین تیمارستانی بودکه.....
 

همه چشمی گفتن که به قدم هام سرعت بخشیدمو ازشون دورشدم
میدونستم رفتارم با یه مریض روانی اصلا درست نیس
ولی کی اهمیت میدهه
هرچقد لی لی به لالاشون بزاری اون لعنتیا بدتر میشن
تواین چندسالی که اینجابودم اینوخیلی خوب فهمیده بودم
خوشحال بودم بالاخرهه دوران مضخرف پادوییو خرحمالی کردن واسه قادری تموم شده بود
حالا قراربود
به عنوان پذشک انکال برم یه بیمارستان دیگه
از این بابت خوشحال بودم
قراربودازکارم
لذت بیشتری ببرم
شاید عاقلانه نبود اما من عاشق کارم بودم عاشق سرو کله زدن با دیوونه ها
باکسایی که هیچکس جرعت مقابله باهاشونو ندارهه اما من هربار باهاشون رودرو میشدمو اونا مثل موم زیر دستم نرم میشدن
شاید چون خودمم دست کمی ازشون نداشتم...

......
وسایلم رو توکیفم چپوندمو از اتاق بیرون اومدم
یه روز مضخرف دیگه رو شب کرده بودم
قبل ازاینکه کمالی یه دست خر دیگه برام پیدا کنه
به سمت خروجی بیمارستان حرکت کردم
ساعت نزدیکای ۹شب بود
کنارخیابون وایستادم 
ازشانس گندم ماشینم امروز صبح خراب شده بودو الان تو مکانیکی بود
اصلا حوصله نداشتم برم دنبالش
شاید بعدا یه فکری به حالش میکردم

اماالان نه
 

با توقف ماشین زرد رنگ تاکسی بی حرف سوارشدم
_کجاتشریف میبرین

بدون نگاه کردن بهش ادرس رو دادم،راننده بی حرف ماشین رو به سمت مقصد ،روند
نگاهم از شیشه پی مردمی بود که فارغ از مشکلات دنیا تو پیاده رو ها راه میرفتن
دخترو پسرای نوجوونیی که الان تنها دلخوشیشون همین قرارای یواشکی بود
تصویرایی که منو یاد  نحس ترین روزای زندگیم مینداخت
زنومردی قهقه زنان دست تو دست هم با پالتوهای بلندشون بدجور باحال خوبشون به بقیه فخرمیفروختن
واما من تنها پوزخند تلخی کنج لبم بود
مضحک بودن
همشون
کسایی که به اسم عشق همه جور کثافتکاریی میکردن
این قانون کثیف دنیا بود
مردا برای ارضای جسمو هوسشون احساسات زن رو نشونه میگرفتنو ازاون طریق طرف رو خر میکردنو به خواسته ی کثیفشون میرسیدن
 

وبعداز اینکه خرشون از پل گذشت 
فرارو به قرار ترجیه میدادن
 
اون حرومزاده هایی که تنها دردشون تو پایین تنه ی کوفتیشون خلاصه میشد،تنها دقدقشون سکس بود
قطره ی اشکی که داشت از چشمم پایین میچکیدو بانفرت پس زدم
تصویری دختری که تو ذهنم نقش بست هیچ شباهتی بهم نداشت

_من عاشقتم سینا نباشی میمیرم خواهش میکنم نرو من همه کارمیکنم توفقط نرو من من بدون تو میمیرم،قول میدم همچی برات بخرم ...توفقط بمو...

_اه ملودی بس کن سرم روبردی چرا نمیخوای بفهمی همچی تموم شده من دارم ازدواج میکنم لطفا دیگه بهم پیام ندهه اگه دوسم داری زندگیمونابود نکن،نمیخوام زنم شماره اتو  رو گوشیم ببینه

 

_اما...

 

_خدافظ

 

_دوست دارم....

*صدای بوق های ممتدد هنوزم باگذشت 9سال    توگوشم بودو با صدای بلندش توسرم پخش میشد

تصویر دخترگریون جلوچشم تارشد

 

_شماره ی مورد نظردرشبکه موجود نمیباشد،لطفا پس اطمینان از درستی شمارهه مجددا تماس حاصل فرمایید....

.....

_خانم دکتر...
_خفه شومردک

لال شد
اشاره ای به دور تادور اتاق کردمو جلو روش زانوزدم
 

_منوببین عوضی،اگه فک کردی میتونی با اینکارا خانوادتو برگردونی سخت دراشتباهی تو تااخرعمرت تنهایی ،باید تحمل کنی اگه میخوای غلط اضافه کنی اینجا جایی برای تو نداریم

با نگاهی که دو دو میزد
خیرهه نگام کرد
بااخمو حرص دست کثیفو خونیشو تو دستم گرفتم
جراحتش عمیق نبود
میشد بایه پانسمان سرو تهشو هم اورد
دستشو رهاکردم
_اخرین بارهه بهت هشدارمیدم دیگه به سمت کسی حمله نمیکنی،دیگه اتاقو بهم نمیزنی وگرنه تا یه هفته از غذا خبری نیس
 

مکثی کردم

بالحنی که مو به تنش سیخ میکردو مختص به خودم بود ادامه دادم
_اخرین بار که تنبیهت کردم که یادت نرفته؟

سرشو به چپو راست تکون دادکه با اخم توپیدم
 

_لال که نیستی از زبونت استفاده کن
_یا..یادم..نرفته
_خوبه،دفعه ی بعد بازم از این غلطا کنی انقدباهات اروم برخورد نمیکنم،فکرنکن چون دارم میرم میتونی بازم دیوونه بازی دربیاری،الانم مث بچه ی ادم میزاری زخمتو پرستار پانسمان کنه،غذاتم کوفت میکنی بی سرو صدا میگیری میخوابی
فهمیدی

سرشو زود تکون داد که دادزدم
_فهمیدی یانه
_فه..فهمیدم
_خوبه
*از رو زمین بلند شدم
بی حرف ازاتاق بیرون اومدم
پرستارا طبق معمول پشت در فال گوش وایستاده بودن
اخم غلیظی کردم
_بجای فال گوش وایستادن برید اتاقو جمع کنین،کمالی برو وسایل پانسمان رو بیارو دستشو ببند
غذاشم ببرید براش