رمان در تلاطم تاریکی(رمان صحنه دار)

با بالِ شِکَسته پَرکِشیدَن هُنَر است!🕊 ️

یادمه فاضلی گفت هیچ فامیلی ندارهه تنها یه خاله و یه عمه دارهه که حاضرنیستن حتی ببیننش چه برسه بخوان مسئولیتشو به عهده بگیرن

نفس عمیقی کشیدم 
باید یه فکری به حال ارکان کوچولو میکردم
نمیخواستم اینجا ولش کنم
تنها یه راه وجود داشت
اونم صحبت با دایی بود

.....
یک روز بعد
نفس عمیقی کشیدموزنگ درو فشوردم
دربدون پرسش بازشد
در  اهنی بزرگ رو با کمی هل بازکردموداخل شدم
حیاطشون دست کمی ازباغ نداشت
باقدم های بلند شروع به راه رفتن رو سنگ فرشاکردم
توذهنم حرفامو یه باردیگه مرور کردم
هرطور شده باید دایی رو راضی میکردم 
بارسیدن به در خونه
ازفکرای بی سرو ته ام بیرون اومدم
تقه ای به در زدم که دقیقه ای بعد
دربازشدو زن دایی با خوش رویی به استقبالم اومد
قبل از اینکه چیزی بگه گفتم

_سلام بر ماه بانوخانم خودم،حالت خوبه

زن دایی لبخندشیرینی زد
 

_سلام دورت بگردم خوش اومدی،بیاتومادربیاتو

بانیمچه لبخند داخل شدم
باوارد شدن تو هال دایی رودیدم که مشغول بررسی یه سری پرونده و دفترکتاب بود
باصدای بلندو رسایی سلام دادم
 

_سلام بر خان دایی خودم

لباسی که تنش بود فقط یه پارچه ی بلندو کثیف پاره بود
باتموم بوی بدو چهره ی ترسناکش
حاضرنبودم از اتاق بیرون برم
من باید درمانش میکردم
اون حقش این نبود

اونم ادم بود

اونم حق داشت زندگی کنه

 

صدای تقه ای به درخورد
که باعث ترسیدن اون موجود پشمالو شد

سریع گفتم
_هیشش نترس چیزی نیس گفتم برات غذابیارن

به دنباله ی حرفم بدون لحظه ای مکث ازجام بلندشدمو به سمت در رفتم
درو بازکردمو سینی حاوی غذارو از سمانه گرفتم

سمانه باکنجکاوی داخل اتاق سرک میکشید که اخمی کردم
 

_ممنون میتونی بری

لب ورچید
_کارداشتین زنگ بزنین

بی حرف سری تکون دادمو درو به روش بستم تابیشترازاین فضولی نکنه
باسینی غذا رفتم کنارش باکمی فاصله نشستم
دستشو اورد جلو کاسه رو ازم بگیرهه که کاسه رو عقب کشیدم
 

_خودم بهت میدم

دوبارهه ازخودش صدا دراورد
 

_بیاجلو افرین پسرخوب
 

سرشو درکمال تعجب جلو اورد
که شروع کردم به فوت کردن سوپو قاشق قاشق سوپ دادن بهش
جوری تن تن میخورد که چندبار به سرفه افتاد
قلب سنگیم بادیدن وضعیتش بدجور به رحم اومده بود
بعداز دقایقی کاسه ی پراز سوپ خالی بود
لیوان اب رو به سمت دهنش بردم که خرخربلندی کردو دستم رو محکم به عقب هل داد
لیوان ازدستم رها شدو باصدای بلندی شکست
باتعجب نگاش کردم که ترسیدهه عقب کشیدو تو خودش جمع شد
پوفف
هنوز خیلی کارداشت
نباید بیشترازاین بهش فشارمیاوردم
اون قرارنبود یه روزهه درمان شه

ازجام بلندشدم
باید بجای دارو امپول تجویز میکردم گمون نکنم بتونه قرص بخورهه
تا زمانی که بهترنشده امپول بهترین گزینه اس
ازاتاق بیرون اومدم
طهماسبی وفاضلی داشتن میومدن این سمت
تارسیدن بهم ،فاضلی کنجکاو پرسید
 

_خب دکتر چیشد
 

به دستو شونه ام اشاره کردم
 

_هیچی بهم حمله کرد،ولی چیز جدی نیس،میتونم باهاش راه بیام

 

فاضلی ابروهاش بالاپرید

 

_متاسفم شماباید بیشترازاینامراقب خودتون باشین،تونستین بهش غذابدین؟

_بله دکتر خوشبختانه تموم سوپ رو خورد

_این پیشرفت خوبیه تواین دوروز هیچی نخورده بود،افرین دکتر

_خواهش میکنم،اگه امکانش هست میخوام پرونده اشو ببینم

فاضلی سری تکون داد
 

_مشکلی نیس پرونده اش تو اتاقمه بیایید بدم خدمتتون

سری تکون دادمو همراهش رفتیم به اتاقش
فاضلی چند نفرو فرستاد اتاق پشمالو رو تمیزکنن

منم بعداز گرفتن پرونده ازش
به اتاقم برگشتم

باخوندن پرونده ،جزئیات بیشتری دستگیرم شد

اسم پسرهه ارکان بود
مادرشو توبچگی وپدرشو تویه تصادف ازدست داده بود
شهلاناصری زن دوم پدرش بودهه
شهلا بعدمرگ شوهرش درست وقتی ارکان ۱۲سالش بودهه اونو تو زیرزمین حبس میکنه و شروع به ازارش میکنه
شهلا تو اعترافاتش گفته که از ارکان متنفربودهه چون خودش بچه دارنمیشدهه
تنها بخاطر اینکه قاتل نشه اونو با غذای ناچیزی زنده نگه میداشته

سرم داشت از هجوم نوشته ها میترکید
ازخودم خجالت میکشیدم بخاطر زن بودنم
شهلا به من ثابت کرد 
چه مرد باشی چه زن
اگه ذاتت خراب باشه همه کار ازت برمیاد
لجن ترین ادما اوناین که زور و نفرتشونو روبچه ها
پیاده میکنن
حالم از وجود نحس چنین حیونایی که اسم خودشون رو ادم گذاشته بودن بهم میخورد

برگه ی بعدی پرونده سفید بود
این یعنی اطلاعات دیگه ای از ارکان فرهمند وجود ندارهه

 

 

 

 

کنارش زانو زدم که باز صدایی ازخودش دراورد
دستمو بااحتیاط جلو بردم موهاشو کناربزنم که تو یه حرکت سریع چنان دستموچنگ زدکه ا ز ترس حرکت یهویش شوکه شدم
هینی کشیدمو خودموسریع عقب کشیدم
نگاهش دو دومیزد
تن تن نفس میکشید
دقیقا مثل حیونا
مثل حیوناتی که برای رهایی از دست شکارچی تقلامیکنن

_اروم باش کوچولو،چیزی نیست ،کاریت ندارم فقط میخوام غذاتو بدم بخوری

خرخر ریزی کرد،انگارفهمید چی گفتم چون از حالت دفاعی دراومد
اما چرا نمیتونست حرف بزنه
باید پرونده اشو کامل میخوندم
اما اول باید غذاشومیدادم
گوشیمو دراوردموشماره ی سمانه رو گرفتم

_جانم دکتر

_سریع یه کاسه سوپ اماده کن بیار اتاق ۴۰۴

_چشم

تماس رو قطع کردم
ازهمون فاصله نگاهم به اون جسم سیاه و پشمالو بود
اما اون به من نگاه نمیکردو انگار تنش میلرزید

حالم داشت ازبوی تعفن بدنش بهم میخورد
تندی بوی عرقو حتی بدتر بوی بد ادرارو مدفوع 

کل اتاق رو پرکرده بود

 

ولی اولین باربودهمچین بیماری داشتم
درو اروم بازکردم
اولین چیز،نگاهم معطوف تخت خالی شد

روتختش نبود!!

 با چشای گردشده نگاهمو دورتادور اتاق گردوندم 
که همون موقع ضربه ی محکمی به سرشونه ام خوردو درد بدی توهمون قسمت پیچید
سینی با ضرب از دستم رهاشدو صدای جیغ دردناکم بلندشد
گیج باصورتی که ازشدت درد جمع شده بود به طرف موجودی که به سرعت باد ازم دورشدو گوشه ی دیوار جمع شد ،دوخته شد
اتاق تاریک بودوتنها از پنجره نور کوچیکی داخل اتاق رو روشن میکرد
اشتباه بود اگه واکنش تندی نشون میدادم
اون فقط یه بیمار کم سنوسال  بود
اروم باقدم های کوتاه جوری که نترسونمش به سمتش حرکت کردم
ازبین موهای بلندش
چشاشو تشخیص دادم
بانزدیکتر شدنم
صدایی مثل خرناس حیوونی از خودش دراورد
دروغ چرا یکم ترسیدم اما قرارنبود عقب بکشم یا کم بیارم


بالحن ارومو مطمعنی گفتم
 

_نترس کوچولوفقط میخوام معاینه ات کنم

صدای دیگه ای دراورد که باعلامت دستم به ارامش دعوتش کردم

_هی اروم باش من دکترتم میخوام حالتو خوب کنم قرارنیست بهت اسیب بزنم

صدایی ازش درنیومد ولی بیشتر گوشه ی دیوار جمع شد
بالاخرهه بهش رسیدم

دستی به پیشونیم کشیدم
سخت ترین کار دنیا برام شکوندن دل این زن بود انقد که ازبچگی بهم محبت کرده بود
حتی ازمادرخودم بیشتر هواموداشت
بعداز مکث کوتاهی گفتم
 

_ماه بانوجونم واقعاشرمندتم من شب شیفتم نمیتونم بیام،شام نزارین واسه من

به ثانیه نکشیدصدای ناراحتش توگوشم پیچید
 

_ای بابا بعد یه عمری خواستم ببینمتا خیلی خب عیب ندارهه،فقط بایدقول یه شب دیگه روحتما بهم بدی

_چشم  قول میدم تواولین فرصت بیام

_چشمت بی بلا خوشگلم،بزو گلم وقتتو نگیرم خدابه همرات

_فعلا

گوشیو برگردوندم رومیز
نفسمو اه مانند بیرون دادم
دروغ نگفته بودم امشب شیفت بودم
ولی خب دلیل اصلی نرفتنم سهند بود

...
سینی غذارو از جوادی گرفتم

_ممنون تودیگه میتونی بری

لبخندی زد
 

_خواهش میکنم، دکتر داروهایی که خواستینم گذاشتم تواتاقش

_بازم ممنون

بدون حرف دیگه ای به سمت اتاق ته راه رو رفتم
اولین بار نبود با موردای عجیب غریب روبه رومیشدم

_چی گفتی توالان

تکرارکرد
_میگم مامانم شام....

_تو غلط کردی به جای من حرف زدی،کی بهت همچین اجازه ای داد

معلوم بود بهش برخوردهه
ولی چه اهمیتی داشت
بجهنم
 

_ملودی...

_ملودیو کوفت گمشو بیرون خودم به زن دایی میگم نمیام ،یالاسهند

چیزی زیر لب زمزمه کردو از اتاق بیرون رفت
صدای کوبیده شدن محکم در نشون از ناراحتی شدیدش میداد
پوزخندی زدم
ذره ای برام مهم نبود،حالش 
بدون تلف کردن وقت گوشیوازرومیز چنگ زدم باید زن دایی رو قانع میکردم، نمیتونم شام برم خونشون
بدبختی داشتما
سهنددرکمال بدبختی پسرداییم بود 
پوفف
ازدستشم خلاصی نداشتم
نه تو دانشگاه نه تو خونه نه تو محل کار
نمیدونم چرا دست ازسرم برنمیداشت
بیخیال شونه ای بالاانداختمو شماره ی زن دایی رو گرفتم
بعداز دوبوق صدای پراز انرژیو مهربونش تو گوشم پیچید
 

_الو

_سلام زن دایی خوبین

_سلام دورت بگردم دخترکم مرسی توخوبی

_صداتونوشنیدم بهترشدم،چیخبرچیکارامیکنین،دایی خوبه پرستو خوبه

_قربونت برهه زن دایی،والامنم داشتم واسه یکی یدونه ام شام بارمیذاشتم،داییتم سرکارهه،پرستوام خوابه بچم
 

_متاسفم دخترم اما تو بهترین دانشجوی من بودی و به غیرازتوام کسیو برای درمان اون بچه سراغ ندارم،توهم صبوری هم باتجربه ای،این اخرین کاریه که به عنوان رزیدنت برام انجام میدی بعدش میتونی دوران فلوشیپتو شروع کنی

_اخرین حرفتونه

_اخرین حرفمه

_باشه پس خدانگهدار

_فعلادخترم

باحرص گوشیو پرت کردم رومیز
لعنتی
مگه تموم نشده بود این دوره ی مضخرف حمالی
چرا دست  ازسرم برنمیداشت 
نه اینجوری اروم نمی گرفتم
دستمو جلو بردمو لیوان روی میزو پرت کردم رو زمین
لیوان به هزارتیکه تبدیل شدوصدای بلندش تواتاق پیچید

همون موقع تقه ای به در خورد که عصبی دادزدم
 

_نمیخوام کسیو‌ببینم

دربازشدو سهند خندون اومد تو
بادیدن قیافه ام خندش اوج گرفت
 

_چخبرهه اینجا باز سیمات اتصالی کردهه!

چنان برزخی نگاش کردم که لبخندشو خورد
 

_گمشو بیرون سهند

بی توجه به حرفم ریلکس گفت

_مامانم شام دعوتت کردهه خونمون بهش گفتم باهم میاییم

ازشدت اعصبانیت چشام داشت ازحدقه میزد بیرون
 

صدای جیغ دردناکم بقدری بلندبود که گوش خودم رو هم کر کرد
...
نفس نفس زنون چشم بازکردم
باصورت خیس از عرق گوشه ی تخت جمع شدم
تنم میلرزید
اما نه از سرما بلکه از شدت ترس ا زکابوس همیشگی میلرزیدم
دست لرزونمو جلو بردمو ابو قرصمو از رو عسلی کنارتخت برداشتم
یه دونه  قرص از تو جعبه ی کوچیکش بیرون اوردمو با همون اب پارچ بالا دادم
...
_هیچ میفهمین چی دارین میگن ، من نمیتونم از پسش بربیام،من تابه حال همچین بیماری نداشتم هیچ تخصصی تواین زمینه ندارم

فاضلی بااطمینان گفت
_درکتون میکنم اما این خواسته ی استادتونم هست دکترقادری بشخصه خواستن شمااینکارو به عهده بگیرین ،اصلا باخودشون تماس بگیریدبراتون توضیح بدن

اخمی کردم
_معلومه به خودش زنگ میزنم،شمامیتونین برین

فاضلی شونه ای بالاانداختو ازاتاق بیرون رفت
اخرین روز کاریش اینجابودو تااخرین لحظه قصد داشت منو دیوونه کنه
بی معطلی
گوشیموازتو جیب روپوشم بیرون اوردمو تن تن شماره ی قادریو گرفتم
بعداز پنج بوق عذاب اور بالاخرهه جواب داد
 

_جانم دخترم

_سلام استاد حالتون خوبه

_سلام احمدی جان، ممنون توخوبی

_نه متاسفانه من اصلاخوب نیستم

_چرا چیزی شدهه

چشامو باکلافگی بستم
خدایا من اخر این پیرمردو میکشم
سعی کردم اروم باشم تابیشترازاین واسه خودم دردسر نتراشم
شمرده شمرده گفتم
_استاد این چه کاری بود به من سپردین،من نمیتونم از اون پسربچه مراقبت کنم یا اصلا درمانش کنم باورکنین نمیتونم هیچ تخصصی تواین زمینه ندارم...
 

فاضلی سری تکون داد
_حق با خانم احمدیه،مافعلا باید ازش مراقبت کنیم  تا بهمون بگن چیکارکنیم

.....
کلیدو تو در چرخوندمو وارد خونه شدم
طبق معمول بدون روشن کردن چراغی
خودمو پرت کردم رو کاناپه 
پوفف
خستگی از یه طرف از طرف دیگه سردرد لعنتیم
اجازه نمیداد تا بخوام حتی یه اسپرسوواسه خودم اماده کنم 
فکر اون پسربچه لحظه ای از سرم بیرون نمیرفت
چرا همچین بلایی سرش اورده بودن
هنوز تن سیاهو زخمالودش جلو چشم بود
سرمو بین دستام گرفتم
اه بس کن ملودی اونم یه مریضه مثل بقیه،حالشم اصلا به تو ربطی ندارهه
بعدم مگه تو از مرد جماعت بیزار نیستی
خب حالا چی شده دلت واسه اون پسرهه سوخته
وجدانم نهیب زد
اون فقط یه بچه اس که سالها مورد ازارو اذیت اون زن حرومزادهه قرارگرفته
اون حتی شکلو شمایل یه ادمم ندارهه

....
کمربندو رو کف پام کشید
باترسو لرز ،بیشترازقبل گوشه ی دیوارجمع شدم
 

_غلط کردم بابایی

_ببرصداتو وقتی از اتاقت بیرون اومدی باید فکراینجاشم میکردی
 
 


ضربه هاشروع شدن
یک
دو
سه


تن لرزونو کوچیکم مثل بید میلرزیدو اشکام بی صدا ازچشام بیرون میریخت
بدون کوچک ترین صدا اشک میریختم
تنها صدای هق کوچیکی کافی بود تا تنبیهم دوبرابرشه
دهمین ضربه چنان دردناک بودکه صدای آی گفتنم بلندشد

_مگه نگفتم لال باش حرومزادهه

وضربه ی کمربندی که با بی رحمی رو صورتم فرود

 

صدای هین بلندم
موجود لاغرو پشمالو رو ترسوندو بیشتر تو خودش جمع شد
نگاه ناباورم لحظه ای از روی اون جسم کنارنمیرفت
فاضلی با تاسف گفت
 

_بیایید بیرون صحبت کنیم،تازهه بهش ارامبخش زدم،به سختی کنترلش کردیم،بیدارشه حمله میکنه

همونطور ناباور سری تکون دادم
سهند بی حرف جلوتراز ما ازاتاق خارج شد
هرسه بیرون اومدیم
بی معطلی پرسیدم
 

_اون موجود....

فاضلی میون حرفم پرید
 

_ادمه،اولش بخاطر موی بلندش فکرکردیم دخترهه اما پسرهه یه پسر۱۷ساله که توسط نامادری دیوونه اش چندین سال مورد ازارو اذیت قرارگرفته، امروز صبح خونه ای اتیش میگیرهه،مردم به کمک زن صاحب خونه میرنو اونجا صدای این بچه رواز زیر زمین میشنون،خلاصه میارنش بیرون ولی خب کسی جرعت نداشته نزدیکش شه چون به هرکسی که نزدیکش میشده حمله میکردهه
مردمم زنگ میزنن پلیسواورژانس،خلاصه انتقالش دادن اینجا،نامادریشو دستگیرکردن،خونه ام نابود شدهه

 

باورم نمیشد چقد یه ادم میتونست کثیفو بی رحم باشه
اصلا زنو مرد بودنش فرقی نداشت
اون اول از همچیز ادم بود
چطور این بالارو سر این بچه اورده بود
سهند زودتر ازمن به حرف اومد
 

_دکتر نمیخوام  توکارتون دخالت کنم اما چیزی که من دیدم فرقی با حیوون نداشت،بنظرتون            موندنش اینجا کاردرستیه؟

 

قبل از فاضلی من بودم که توپیدم بهش
 

_اقای سماوات الان بنظرتون وقت همچین حرفاییه اون بچه باید درمان شه، باورم نمیشه به همچین چیزایی فکرمیکنید